به گزارش اصفهان زیبا؛ امروز وارد اصفهان شدیم. عجب شهر غولپیکری است. چقدر آدم اینور و آنور هستند، ماشینها، کارخانهها. نرسیده به اصفهان، یکی پیرمرد ده میکرونی میگفت «خیلیها آرزو داشتن توی اصفهان نفس بکشن. ولی عمرشون کفاف نداد و نرسیده به اصفهان زمینگیر شدن.»
و رو کرد به جوانترها و گفت «این روزهایی که بهراحتی میتونین توی اصفهان وول بخورین و بریزین سر آدمها رو قدر بدونین.»انگار وارد بهشتی معرکه شدهایم. پسرعموی سه میکرونیام سر ظهر میگفت «اصفهان جون میده برای رقص توی آسمون.» پسرعمو عاشق رقص است. دلش میخواهد همیشه توی آسمان بماند. از این گوشه شهر پرواز کند آن سر شهر. آدمها را ببیند. البته کیف میکند آدمها از او میترسند.
دلش میخواهد فقط از او بترسند. اما من خیلی میانه خوبی با رقص توی آسمان ندارم. دلم میخواهد بروم توی خون. تا حالا خونی از نزدیک ندیدهام. فقط شنیدهام سرخِ سرخ است و حال میدهد.البته آنجا دشمن هم زیاد پیدا میشود، ولی هر که طاووس خواهد، جور هندوستان کشد. به هر حال اصلاً نمیدانم میتوانم زنده از خون در بیایم یا نه. ولی از توی آسمان ول چرخیدن چندان خوشم نمیآید.
مرگ یکبار شیون یکبار! اینکه هی روی هوا بمانی دیگر کیفی ندارد. نه اینکه دوست دارم کسی را مریض کنم ها! ولی شیرجه زدن توی یک مایع را خیلی دوست دارم؛ مثل آب.اصفهان هم که میگویند آب درستوحسابی ندارد. رودخانههایش خشک شده. اگر آب بود، میرفتم توی آب. حالا دیگر مقصر من نیستم که آب پیدا نمیشود توی اینشهر غولپیکر.
با شیرجه من توی خون یک انسان آسمی، باید او را توی بیمارستان بستری کنند. خود همین انسانها قدر آبهایشان را ندانستند و معلوم نیست چه بلایی سرشان آوردهاند. البته من شنیدهام همهچیز را میاندازند گردنِ آسمان بدبخت که باران نمیریزد روی سرشان. ولی همین انسانها تا حالا یکبار هم نشده از خودشان بپرسند «یعنی تقصیر ما هم بوده؟» اصلاً این حرفها به من چه؟!
من باید دنبال یک خونِ سرخ بگردم. بابا میگوید «هیچ خونی رو نمیتونی با چشم ببینی پسرم! باید از سوراخ بینی و دهانِ آدمها وارد بشی. بعد راهِ خودت رو پیدا میکنی.»
وقتی من روی هوا به حرفهای بابا گوش میدادم، مامان مثل همیشه بغض کرده بود. آخر یادش میآید که داداشِ شش میکرونیام، پارسال، توی همین اصفهان، میخواست برود توی بینی یک نوجوانِ اصفهانی که پاهایش را لبه پل خواجو آویزان کرده بود و تکانتکان میداد و شعر میخواند. اما دو قدمی دهانش که رسید، ماسکی روی صورت پسر نشست و داداشم محکم خورد به ماسک و عاقبت از بالای پل افتاد پایین. ما چارهای نداشتیم. او دیگر نمیتوانست پرواز کند و مجبور شدیم زیر پل رهایش کنیم و به پرواز ادامه دهیم.
حالا یکسال از آن روز گذشته و مامان هنوز میترسد آخرعاقبت من هم بشود مثل داداش. ولی من کمی ریزترم. سوراخسمبههای ریزتر را میتوانم رد شوم. اگر بتوانم یک دختربچه اصفهانی را راهی بیمارستان کنم، حتماً پدر و مادرم تا سالهای به من افتخار میکنند. نوشتن برای امروز کافی است. باید بروم شیرجه زدن را یاد بگیرم. هنوز خیلی کار دارم.



