به گزارش اصفهان زیبا؛ من با این جشنواره بزرگ شدم. از همان سالهایی که هنوز به قدِ صندلیهای سینما نمیرسیدم، فیلمهای این جشنواره برایم شبیه رؤیا بودند؛
کارتونهایی که جهان را رنگی میکردند و من، در تاریکی سالنهای اصفهان، خیال میکردم دنیا همینقدر روشن است.
بعدتر، وقتی بزرگتر شدم، خودم جزو داوران کودک و نوجوان بودم.
همان سالهایی که ابتدای مهر همه میرفتند مدرسه و من با برگه داوری توی جیبم، میان سینما سپاهان و چهارباغ میچرخیدم، فیلم میدیدم، یاد میگرفتم و شبها از شوق، نمیخوابیدم.
سالها بعد، جایم عوض شد. شدم خبرنگار جشنواره، منتقد و کسی که از بیرون دربارهاش مینوشت.
از تمجید تا نقد، از پیشنهاد تا اعتراض. هر سال کنار داوران نوجوان، با فیلمسازها مصاحبه میکردم، گزارش مینوشتم، عکس میگرفتم و نفس میکشیدم در هوای جشنوارهای که برای من شبیه فصل مخصوص کودکی بود.
اما امسال، اولین سالی بود که از دور تماشا کردم. از تهران و چیزی که دیدم، تصویر غمانگیز یک جشنواره بود که دارد آرامآرام نفس آخرش را میکشد.
با احترام به همه تلاشها و زحمتها، اما باید گفت جشنوارهای که خودش را «بینالمللی» مینامد، امروز در حد یک رویداد محلیِ کمرمق شده.
نه در محافل هنری تهران کسی از آن حرف میزند، نه در شبکههای سینمایی اشارهای به جشنواره میشود.
حتی در خیابانها و محوطههای فرهنگی پایتخت یک بنر ساده هم دیده نمیشد.
در واقع، اگر این جشنواره را بینالمللی بدانیم، پس باید برای مثال جشن اسکار را «فراکهکشانی» بنامیم!
چون نامش از کشوری به کشور دیگر میچرخد و تأثیرش تا سالها میماند.
اما اینجا، حتی درون مرزهای خودش، از آن اعتبار و شور سابق خبری نیست.البته اینها تحلیل شخصی من است و هیچ بُعد حقوقی ندارد، اما با واقعیت میخواند.
در حالیکه میلیاردها تومان از جیب نهادهایی مثل بنیاد سینمایی فارابی، شهرداری اصفهان و صندوقهای حمایتی خرج میشود، با المپیاد فیلمسازان نوجوان، کارگاههای آموزشی، کمیتههای مختلف و برنامههای جنبی پرزرقوبرق، خروجیِ نهایی امسال تنها هشت فیلم بلند داستانی بود!
هشت فیلم که بیشترشان حتی مخصوص جشنواره تولید نشده بودند.
بعضیشان سال گذشته در فجر رونمایی و دیده شده بودند. یعنی فیلمهای بازپخشی، نه تازه. وقتی جشنوارهای محل کشف نباشد، دیگر نامش جشن نیست، فقط تکرار است.
از ترکیب داوری هم نمیشود گذشت. اگر نگاهی به فهرست داوران دورهی سیوششم و سیوهفتم بیندازیم، بهروشنی میشود دید سطح داوران امسال افت کرده است.
با وجود احترام کامل به افراد محترم حاضر در هیئت داوران، جای چهرههای بزرگ و پیشکسوت سینمای کودک خالی است؛
داورانی که حضورشان میتوانست در کمترین تاثیرش به جشنواره اعتبار و صلابت بدهد.
و اما مردم؛ مهمترین بخش هر جشنواره! از اصفهان خبر میرسد که امسال فروش بلیتها تقریبا افتضاح بوده. سالنها خالی، اکرانهای مردمی نیمهتعطیل و شهری که قرار بود در این روزها پر از کودک و خنده و رنگ باشد، در سکوت مانده است.
جشنواره یعنی تماشاگر، یعنی آن کودک و پدر و مادری که بلیت میخرند تا فیلمی ببینند که شاید هرگز دوباره روی پردهی سینما نیاید.
اما وقتی بیشتر فیلمها پیشتر در فجر دیده شدهاند و جذابیت تازهای ندارند، چطور میشود مردم را پای سالن کشید؟
از نگاه جامعهشناختی، جشنوارهای که با مردمش ارتباط نگیرد، عملا به یک گردهمایی بسته تبدیل میشود؛
محفلی برای اهالی رسانه و مدیران، نه جشن است، نه هنر.
در این میان، از شهرداری اصفهان باید پرسید: این همه هزینه در نهایت چه آوردهای برای شهر دارد؟
در جهان، شهرهایی که میزبان جشنوارههای بینالمللیاند، با همین رویدادها گردشگر جذب میکنند، هویت فرهنگی خود را به دنیا معرفی میکنند، اقتصاد خلاق میسازند، و برند شهریشان را جهانی میکنند.
اما در اصفهان چه؟ جز چند پوستر، چند نشست خبری، و چند مهمانِ کوتاهمدت چه میماند؟
شهری که هنوز زایندهرودش خشک است، فرونشست زمین تهدیدش میکند، هوایش آلوده است و میراثش در خطر.
آیا بهتر نبود بخشی از این بودجه سنگین، به تولید محتوایی اختصاص مییافت که همین بحرانها را به جهان نشان دهد؟
چه رسانهای نیرومندتر از سینما برای روایت مظلومیتِ اصفهانِ بیآب؟
خشکی زایندهرود فقط فقدانِ آب نیست؛ فقدان زندگی است.
بیابانشدن فلات مرکزی یعنی تهدید مستقیم زیست انسانی و تاریخی ایران، اصفهان میتواند با همین جشنواره، تبدیل شود به تریبونی فرهنگی برای هشدار به جهان، اما چنین نشده است.
جشنوارهای که میتوانست تصویرِ فریاد یک شهر باشد، حالا خودش بیصداست.اما از خود جشنواره که بگذریم، میرسیم به اصلِ ماجرا؛ سینمای کودک.
این جشنواره چقدر توانسته برای سینمای کودک ایران مفید باشد؟ چند فیلمساز از دلش بیرون آمده؟
چند فیلمنامه خوب با حمایت آن ساخته شده؟ و اصلا چند کودکِ ایرانی در طول سال فیلمِ مناسب میبینند؟
پاسخ روشن است. تولید در سینمای کودک به کمترین میزان خود رسیده.
چهرههای باتجربه این حوزه یا کنار رفتهاند یا در حاشیه ماندهاند و فیلمهایی که برای این گروه سنی ساخته میشود، اغلب یا شعاریاند یا بیکیفیت.
درحالیکه در کشورهای دیگر، سینمای کودک بازوی تربیتی و فرهنگی جامعه است، ما هنوز نتوانستهایم یک نسل را با فیلمهای خودمان همراه کنیم.
در کنار اینها، امسال بخشی هم به «کودکان غزه» اختصاص داشت، اما باز هم بدون نتیجه مؤثر.
هیچ اثر شاخص یا فیلم تأثیرگذاری از آن بیرون نیامد؛ نه موج رسانهای، نه بازتاب جدی، نه حتی همدلی واقعی. فقط یک عنوان تزئینی دیگر، برای جشنوارهای که دارد خودش را تکرار میکند.
من که سالها در سالنهای همین جشنواره نفس کشیدهام، حالا احساس میکنم دارم مرگِ خاموشِ آن را میبینم.
مرگی بیسروصدا، زیر انبوه بنرهای رنگی و تیترهای تبلیغاتی!
جشنوارهای که میتوانست مدرسه فیلمسازان آینده باشد، حالا به یک رویداد خسته و بیاثر تبدیل شده است.
و اگر کسی فکری نکند، شاید چند سال بعد از آن فقط نامی بماند در آرشیوِ خاطراتِ نسلی که با آن بزرگ شد، مثل من!



