به گزارش اصفهان زیبا؛ آیین وداع با درگذشته یکی از پایدارترین و عمیقترین بازتابهای فرهنگی هر جامعه است. این مراسم صرفا مجموعهای از آدابورسوم برای خاکسپاری پیکری بیجان نیست؛ بلکه آینهای تمامنما از ارزشهای بنیادین، ساختارهای اجتماعی و نحوه مواجهه ملت با مفاهیم غایی همچون زندگی، مرگ، خاطره و معنا به شمار میرود.
در حافظه جمعی ایرانیان تصویر مراسم ترحیم با مفاهیمی چون مسجد، لباس سیاه، نوای حزین مداحی و اشکهای سوگواران گره خورده است؛ یک صحنه جمعی که در آن اندوه به شیوهای ازپیشتعیینشده و مورد تأیید سنت ابراز میشد و هدف اصلی طلب آمرزش برای متوفی و تسلای خاطر بازماندگان از طریق پناهبردن به ایمانی مشترک بود؛ اما در سالهای اخیر این تصویر آشنا و یکپارچه به تدریج جای خود را به قابهایی متنوع، نامتعارف و گاه متضاد داده است. 2 قاب را در ذهن تصور کنید؛ قاب اول تصویری آشنا و حکشده در حافظه جمعی ماست؛ مسجدی با دیوارهای کاشیکاری شده، مملو از جمعیت سیاهپوش و خاموش.
مردان در یک سو و زنان در سوی دیگر بر روی فرشهای لاکی رنگ نشستهاند. فضا سنگین است، نه فقط از اندوه بلکه از بوی تند اسپندی که در منقل چرخانده میشود. صدای حزین مداحی که با میکروفونی اکودار تشدید شده در فضا میپیچد. او از مصائب اهلبیت میخواند، از فانی بودن دنیا میگوید و با مهارت این اندوه بزرگ تاریخی را به غم فقدان عزیز ازدسترفته پیوند میزند تا به آن عمق و معنایی فراتر از یک ضایعه شخصی ببخشد. اشکها بیصدا یا با هقهق بر گونهها جاری است.
این اشکها نهتنها نشانه غم بلکه نوعی پالایش روانی و کاتارسیس جمعی هستند؛ همان چیزی که امیل دورکیم، جامعهشناس کلاسیک آن را جوشوخروش جمعی مینامد؛ لحظهای که افراد در هیجانی مشترک ذوب شده و همبستگی گروهی خود را بازتولید میکنند. در این قاب فردیت در جمع حل میشود؛ همه یکشکل میپوشند؛ دعا میخوانند و احساسی را به نمایش میگذارند. داستان شخصی متوفی در برابر روایت کلان و مقدس گناه، توبه و امید به رستگاری رنگ میبازد. این صحنه نمایشی تمامعیار از تسلیم در برابر تقدیر و امید به رحمت الهی است که نسلها آن را زیستهاند.
حال به قاب دوم بنگرید؛ یک گالری هنری معاصر، کافه کتابی دنج یا باغی سرسبز در حومه شهر که با دقت برای این رویداد رزرو شده است. میهمانان با لباسهای رسمی، اما با رنگهای متنوع سرمهای، خاکستری و زغالی در کنار میزهای کوچک ایستاده و با یکدیگر بهآرامی گفتوگو میکنند. دیگر خبری از هقهقهای بلند نیست؛ بهجای آن زمزمههایی از خاطرات مشترک با فرد درگذشته به گوش میرسد، گاهی حتی همراه با لبخندی تلخ. موسیقی بیکلام و ملایمی که از پلیلیست شخصی متوفی انتخاب شده در پسزمینه پخش میشود. بر روی نمایشگری بزرگ کلیپی حرفهای تدوینشده از عکسها و فیلمهای او در حال پخش است؛ تصاویری از خندههایش، موفقیتهایش، سفرهایش و لحظات شاد زندگیاش.
خوانندهای با گیتار یا پیانو قطعهای خاطرهانگیز را اجرا میکند و سخنران که اغلب یکی از دوستان نزدیک اوست بهجای موعظه درباره مرگ با نقل خاطراتی شیرین و طنزآمیز از تأثیر مثبتی که متوفی بر زندگی اطرافیانش داشته سخن میگوید. پذیرایی با فینگرفود، سوشی و نوشیدنیهای متنوع انجام میشود.
در این قاب هدف بازسازی و جاودانه کردن شخصیت منحصربهفرد متوفی است. این مراسم یک پروژه است؛ پروژهای برای ساختن آخرین و ماندگارترین تصویر زندگی. این تغییر صرفا یک دگرگونی در ظاهر نیست؛ بلکه انقلابی در فلسفه مواجهه با فقدان است. این دو قاب اگرچه در ظاهر متضاد به نظر میرسند؛ اما هر دو، بخشی از واقعیت امروز جامعه ایران هستند. گذار از قاب اول به دوم تغییری ساده در سلیقه یا تشریفات نیست؛ بلکه نشاندهنده دگردیسی عمیق فرهنگی، اجتماعی و فلسفی است. برای فهم این دگردیسی لازم است ابتدا به کالبدشکافی آیین سنتی بپردازیم؛ آیینی که همچنان برای بخش بزرگی از جامعه، چارچوب اصلی مواجهه با فقدان را تشکیل میدهد.
آیین ترحیم سنتی در ایران سیستمی اجتماعی کامل و کارآمد به شمار میرود. مرجعیت مطلق دین، ستون فقرات آن را تشکیل میدهد. این ساختار از نماز میت تا مراسم شب سوم، هفتم و چهلم نقشه راه معنوی برای عبور متوفی از این دنیا به جهان دیگر محسوب میشود. محوریت اندوه در آن، کارکردی روانشناختی و اجتماعی ایفا میکند. این اندوه که ریشه در فرهنگ عاشورایی نیز دارد، نوعی کاتارسیس یا پالایش روانی جمعی است. مداح با هنر خود، اندوه فروخفته را بیرون میکشد و آن را در یک مجرای مشروع دینی و اجتماعی هدایت میکند.
گریستن در جمع در این چارچوب شرمآور نیست؛ بلکه نشاندهنده پیوند عاطفی و وفاداری به متوفی است. در این ساختار، مرگ فرد تنها ضایعهای برای خانوادهاش تلقی نمیشود؛ بلکه شکافی در پیکره اجتماع است که باید توسط خود اجتماعترمیم شود. به همین دلیل حضور در مراسم وظیفهای اجتماعی مبتنی بر مفهوم همسایگی و حقوق متقابل است. این حمایت فقط بهصورت عاطفی باقی نمیماند و جنبههای عملی مانند تهیه غذا برای خانواده عزادار را نیز در بر میگیرد و در نهایت یکنواختی فرم مراسم در زمانه آشفتگی و بحران ناشی از مرگ به افراد ساختار قطعیت و آرامش میبخشد. این اسکریپت اجتماعی از پیش نوشتهشده، بار سنگین تصمیمگیری را از دوش خانوادهای که در شوک و بحران عاطفی به سر میبرد، برمیدارد. بااینحال این چشمانداز آشنا و غالب در حال فرسایش است و نشانههای تحول، تمام آن ستونهای قدیمی را به چالش میکشد.
یکی از بارزترین نشانهها، جایگزینی مداح با خواننده است. این صرفا تغییری موسیقایی نیست؛ بلکه تغییر پارادایم است. مداحی، فرد را به تاریخی بزرگتر از خود و اندوهی جمعی متصل میکند؛ اما اجرای موسیقی موردعلاقه متوفی او را به بیوگرافی و سلیقه شخصی ارجاع میدهد. محتوای سخنرانیها نیز دگرگون شده و بهجای تأکید بر پوچی دنیا بر دستاوردها، خاطرات شاد و میراث مثبت متوفی متمرکز میشود، حتی شاهد ظهور پدیدههایی مانند میکروفون باز هستیم که در آن دوستان و اعضای خانواده بهنوبت خاطرات خود را از فرد درگذشته بیان میکنند. این تغییرات در فرم و ظاهر نیز خود را به وضوح نشان میدهند. الزام به پوشیدن لباس سیاه در حال رنگباختن است.
این امر نشاندهنده عبور از وظیفهای جمعی و یونیفرم گونه به انتخابی فردی است. مکان برگزاری مراسم نیز از انحصار مساجد خارج شده است. انتخاب کافه گالری هنری یا باغ بیانیهای فرهنگی است؛ بیانیهای مبنی بر اینکه متوفی به این فضاهای مدرن و سکولار تعلق داشته است. در رادیکالترین شکل این تحول که اغلب بنا به وصیت خود فرد متوفی صورت میگیرد، شاهد رفتارهایی چون پایکوبی و پخش موسیقی شاد هستیم؛ اقدامی که تابوشکنی تمامعیار و شورشی آگاهانه علیه فرهنگ سوگ سنتی است. این رفتار میخواهد بگوید، زندگی او آنقدر شاد و پربار بود که مرگش را نیز باید جشن گرفت. این دگردیسی محصول علتی واحد نیست؛ بلکه برآیند چندین فرایند کلان اجتماعی است.
در قلب این تحول ظهور قدرتمند فردگرایی قرار دارد. جامعه مدرن جامعه بیوگرافیهاست. هر فرد تشویق میشود تا داستانی منحصربهفرد از زندگی خود بسازد. این پروژه بیوگرافیک با مرگ به پایان نمیرسد؛ بلکه مراسم ترحیم به آخرین فصل این کتاب تبدیل میشود؛ فصلی که باید توسط بازماندگان به شیوهای نوشته شود که با کل داستان هماهنگ باشد. بنابراین مراسم ترحیم از آیینی استاندارد شده برای متوفی به رویدادی شخصیسازیشده برای این فرد خاص تبدیل میشود.
این همان گذار از هویت نسبی (مانند تعلق به یک دین یا خانواده) به هویت اکتسابی (مانند هنرمند بودن، ورزشکار بودن یا فعال اجتماعی بودن) است که در مراسم ترحیم مدرن بازتاب مییابد. همگام با فردگرایی فرایند سکولاریزاسیون نیز نقش کلیدی ایفا میکند. این به معنای بیدین شدن افراد نیست؛ بلکه به معنای تغییر کارکرد دین در زندگی روزمره و ظهور نگاهی دیگر به آیینهاست. اضطراب اصلی در مواجهه با مرگ از اضطرابی متافیزیکی (چه بر سر روح من خواهد آمد؟) به اضطرابی اگزیستانسیال (آیا پس از مرگ فراموش خواهم شد؟) تغییر کرده است؛ بنابراین مراسم ترحیم مدرن تلاشی است برای مبارزه با این فراموشی؛ تلاشی برای تثبیت خاطره و میراث دنیوی فرد در ذهن بازماندگان. هدف، دیگر تضمین سعادت اخروی نیست؛ بلکه تضمین حال خوب بازماندگان و ارائه خاتمه به داستانی زمینی است.
صنعت ترحیم؟!
عامل قدرتمند دیگر نفوذ فرهنگ مصرفی و منطق بازار است. پیربوردیو، جامعهشناس فرانسوی از مفاهیمی چون سرمایه فرهنگی و سرمایه اقتصادی صحبت میکند که افراد برای کسب جایگاه اجتماعی از آنها استفاده میکنند. امروزه آیین ترحیم نیز به عرصهای برای نمایش این سرمایهها تبدیل شده است. انتخاب باغی گرانقیمت، استخدام گروه موسیقی شناختهشده، پذیرایی مفصل و طراحی کلیپی حرفهای همگی نشانههایی هستند که پایگاه طبقاتی، سلیقه و منش خانواده را به نمایش میگذارند. در این میان صنعت ترحیم حرفهای شکل گرفته است که خدمات لوکس ارائه میدهد. خانوادهها غم و اندوه خود را به برنامهریزان رویداد برونسپاری میکنند. این برونسپاری، ضمن اینکه ممکن است از بار عملی خانواده بکاهد، خطر کالاییشدن و تهیشدن سوگ از محتوای عاطفی اصیل را به همراه دارد. به تعبیر ژان بودریار، فیلسوف فرانسوی، ما در جهانی از وانمودهها زندگی میکنیم.
مراسم ترحیم مدرن نیز در خطر تبدیلشدن به یک وانموده سوگ قرار دارد؛ نمایشی بینقص و زیبا از اندوه که جایگزین خود اندوه واقعی و پر از آشفتگی میشود. سوگ از فرایندی درونی به پروژهای مدیریتی تبدیل میشود که باید بینقص و آبرومندانه اجرا شود. این امر میتواند فشار روانی مضاعفی بر خانوادهها تحمیل کند تا مراسمی درخور و قابل رقابت با دیگران برگزار کنند.
در میان این همه عوامل نباید از نقش تغییرات نسلی و گسست ارزشی غافل شد. نسلهای جوانتر که در عصر دیجیتال و شبکههای اجتماعی رشد کردهاند با مفهوم نمایش خود و ساختن روایت شخصی خو گرفتهاند. این منطق به حوزه مرگ نیز سرایت کرده است. به اشتراک گذاشتن عکسها و خاطرات در اینستاگرام، ساختن صفحات یادبود آنلاین و هشتگهای خاص برای متوفی همگی اشکال جدیدی از سوگواری دیجیتال هستند. این فضای دیجیتال صحنهای جدید برای اجرای سوگ فراهم میکند که گاهی حتی از مراسم فیزیکی نیز مهمتر میشود. این نسل الگوهای سنتی سوگواری را که مبتنی بر تسلیم و اندوه جمعی است اغلب ناکارآمد یا حتی ریاکارانه میداند و به دنبال اشکال دیگری از ابراز احساسات میگردد. در کنار این شهرنشینی و تضعیف پیوندهای اجتماعی سنتی این تغییرات را تسریع کرده است. در شهرهای بزرگ و بینامونشان مفهوم همسایگی و جامعه محلی رنگ باخته است. به تعبیر گئورگ زیمل کلانشهر مدرن، فرد را دلمرده و بیتفاوت به سرنوشت دیگران میکند. دیگر آن شبکه حمایتی خودجوش محله وجود ندارد؛ بنابراین افراد مجبورند خودشان جامعه سوگواران را از میان دایره دوستان و همکاران نزدیکشان بسازند و این جامعه منتخب طبیعتا در فضایی خصوصیتر و منتخبتر گرد هم میآید.
مروری بر پیامدهای دگردیسی
دگردیسی آیینهای ترحیم پیامدهای پیچیده و متناقضی دارد. از یک سو این مراسمهای جدید دیگر منفعلانه سنتی را اجرا نمیکنند؛ بلکه فعالانه در حال ساختن روایتی معنادار از زندگی عزیز از دست رفتهشان هستند. تمرکز بر خاطرات شاد بهجای غرقشدن در اندوه برای برخی افراد روشی مؤثرتر برای کنارآمدن با غم است؛ اما از سوی دیگر خطرات جدی نیز در کمین است.
مهمترین خطر سرکوب غم در فرهنگی است که به طور فزایندهای بر شادی و مثبتاندیشی سمی تأکید میکند. این فشار اجتماعی برای قویبودن و جشنگرفتن زندگی میتواند احساسات طبیعی و ضروری مانند خشم، انکار و افسردگی را نامشروع جلوه دهد. این امر میتواند به سوگ یا سوگ به رسمیت شناخته نشده منجر شود؛ جایی که فرد احساس میکند اجازه ندارد به طور کامل سوگواری کند. خطر دیگر سطحی شدن و نمایشی شدن سوگ است. وقتی تمرکز بر اجرای بینقص رویدادی باشد، ممکن است افراد از فرایند درونی و شخصی سوگواری غافل شوند و بهجای تجربه واقعی غم به اجرای نقش فردی سوگوار بپردازند و در نهایت این تحول به شکاف طبقاتی دامن میزند. درحالیکه طبقات مرفه مراسمهای باشکوه برگزار میکنند؛ طبقات کمدرآمد ممکن است برای برگزاری مراسم ساده سنتی نیز تحت فشار اقتصادی باشند و این تفاوت، درد فقدان را با حس نابرابری و سرخوردگی اجتماعی آمیخته میکند.
در نهایت تغییر در نحوه سوگواری صرفا تغییر در آدابورسوم نیست؛ بلکه آینهای است که تحولات عمیقتر جامعه ایران را بازتاب میدهد. گذار از مداح به خواننده، از مسجد به باغ و از سوگ به یادبود، روایتی است از حرکت جامعه ایران از جمعگرایی به فردگرایی، از سنت به مدرنیته، از مرجعیت دین به انتخاب شخصی و از فرهنگ تولیدی به فرهنگی مصرفی. این دگردیسی خطراتی چون سطحینگری و از خودبیگانگی را نیز به همراه دارد.
شاید مهمترین پرسشی که امروز باید از خود بپرسیم این نیست که کدام شیوه درست است؛ بلکه این است که چگونه میتوانیم آیینهایی خلق کنیم که هم به بیوگرافی منحصربهفرد عزیز از دست رفتهمان احترام بگذارد و هم کارکردهای روانی و اجتماعی ارزشمند سوگواری جمعی را که همانا تسکین درد، ایجاد حس همبستگی و مشروعیتبخشیدن به اندوه است حفظ کند. این تعادلی ظریف است میان بزرگداشت یک زندگی منحصربهفرد و پذیرش تجربه انسانی جهانشمول. ما در حال ازدستدادن چه چیزی هستیم وقتی که سکوت پرمعنای مسجد را با همهمه کافه معاوضه میکنیم؟ چه چیزی به دست میآوریم وقتی که بهجای گریستن برای روح درگذشته برای زندگی زیسته لبخند میزنیم؟ پاسخ به این پرسشها داستان پر فراز و نشیب جامعهای است که در میانه سنت و مدرنیته به دنبال راهی نو برای فهم زندگی و وداع با آن میگردد.



