به گزارش اصفهان زیبا؛ گرمای تیرماه عجیب برتنش مانده و چشمانش از رفتن مادر، هنوز داغ است. کلماتش را بریده بریده به زبان میآورد و با لهجه شیرین اصفهانی حل شده توی حرفهایش، از آن روز تلخ میگوید. از روزی که مادر برایش تمام شد. از مادری که وقتی میپرسم چندتا دوستش داری؟
با دو کلمه جوابم را میدهد و میگوید: «یه دنیا»! از مادری که حالا بدون او، هیچ صبحانهای برایش خوشمزه نیست و هیچ غذایی برای او غذای مامان نمیشود. «دستپخت مامانم خیلی خوب بود.» دلتنگی حالا قصه هر روز و هرشب پارسا است و البته شوک خبری که میگوید: «هنوز باورم نشده که مامان نیست، مامان رفت!» پشت بندش اما این را هم اضافه میکند که «چاره چیست؟ کاری نمیشود کرد.»
پارسا هنوز ده سالش نشده اما انگار این داغ، جور دیگری بزرگش کرده و کلماتی که به زبان میآورد، از سن و سالش خیلی بیشتر است. «در و دیوار خانهمان را هم طلا بگیریم، دیگه اون خونه برای ما خونه نمیشه!» او البته معتقد است که مادرش این روزها کنارش است، حتی مدرسه که میرود، حتی توی خوابش، حتی وقتی بیهوا صدایش میکند؛ «مامان»! حتی حالا که روبروی ما توی استدیوی ضبط و جلوی دوربین نشسته و میگوید: «حس میکنم مامانم الان بیرون این اتاق نشسته و منتظر من است.»
پارسا از آن روز تلخ هم میگوید. از آن خوابی که با صدای یک انفجار مهیب و پشتبندش صدای دیوانه کننده دزدگیر ماشین، همراه شد و بیدارش کرد، از دود و سیاهی خانه، از پناه آوردن به آغوش پدر، از لحظهای که مادرش را بین زمین و آسمان دید. از ترکشهایی که «جیو، جیو….» از کنار پاهایش رد میشدند.
از آخرین لیوان آبی که برای مامان آورد، از التماس به مامان که نرود، که بماند. از آمبولانس، از بیمارستان و از خبری که بابا در خانه عمه به او داد.« اون لحظات حسهای عجیب و غریبی داشتم. خیلی حالم بد بود. نزدیک به 40 دقیقه قلبم آروم نمیزد. وقتی رسیدیم بیمارستان، پسرعمههام من رو بردند خونه خودشون. زنعمو هم بود. گوشی اما یه لحظه از دستم جدا نمیشد.
پشت سر هم شماره بابا را که توی بیمارستان بود، میگرفتم. جوابم را نمیداد. من اما ولکن نبودم. بالاخره بابا اومد خونه عمه. دویدم سمتش. گفتم پس مامان کو…. مامان کو…. مگه تو پیش مامان نبودی؟»
و بعد از مکث چنددقیقهای بابا، بیقراری و صدای گریه پارسا با این خبر همراه میشود که «مامان رفت»، «مامان شهید شد!» او حالا از لحظات بعد از شنیدن خبر شهادت مادرش فقط یک چیز یادش مانده. «یک سرم و یک آمپول آرامبخش»…!
پارسا اگرچه میگوید «این روزا، نه خوشی دارم، نه خنده درستی و نه زندگی!» اما یک دغدغه بیشتر ندارد. او میخواهد درس بخواند و دکتر شود و مامان را به آرزویی که همیشه برای تنها فرزندش داشت، برساند.« تلاش میکنم مامان را سربلند کنم. حتی بابا را هم… !»



