آنچه میخوانید گفتوگوی اختصاصی روزنامه اصفهانزیبا با «حسن مصورالملکی» درباره زندگی و آثار پدرشان «استاد حاج حسین مصورالملکی» نقاش و مینیاتوریست معاصر است.
پدرتان چه سالی و در کدام محله اصفهان متولد شد؟
روز و ماه تولد پدرم مشخص نیست، اما در سال ۱۲۶۹ شمسی در اصفهان و در محله پشت بارو در یکمنزل قدیمی متعلق به پدرشان متولد شدند.
پدر ایشان هم نقاش بود؟
بله، پدرم فرزند «محمدحسن نقاش» و نوه «زینالعابدین نقاش» و نبیره «محمد کریم» است که هر سه نقاش بودهاند. نقاشی در خانواده ما موروثی بوده و پدرم میگفت خانوادهاش تا زمان صفویه پدر در پدر نقاش بودند، اما هیچکدام از آنان به درجه استادی حاج مصور الملکی نمیرسند.
بنابراین شغل اصلی پدربزرگ شما نقاشی بود؟
نقاشی کار میکرد؛ اما آن موقع کسی تابلوی نقاشی نمیخرید و از طرف دیگر اروپاییها هم به ایران نیامده بودند که تابلو بخرند و به همین دلیل قلمدان یا جعبههای کوچک و یا سوزندان میساختند که جعبههایی کوچکتر از جعبه جواهرات بود و روی آنها نقاشی زیر لاکی کار میکردند. یکی از کارهایی هم که رواج داشت قلمدانسازی بود.
حاجمصور هم قلمدانسازی کار کرد؟
بله، وقتی جنگ میان مشروطهخوانها و طرفداران استبداد بود، اصفهان دچار هرجومرج و ناامنی شد و پدربزرگم نیز به دلیل کهولت سن از دنیا رفت و مسئولیت خانواده بر دوش پدرم افتاد و پدر از سیزدهسالگی قلمدان سازی انجام داد.
بعد از آن چه هنری را ادامه داد؟
پدر طراح بود، یعنی روی هر جسمی طراحی انجام میداد، مثلا روی کاغذ یا روی پرده چیتسازی و یا کاشی و فرش نقاشی میکشید، تذهیب و تشعیر و رنگ و روغن کار میکرد، قلمگیری میکرد، نقاشی زیر لاکی و طلاسازی و ساختن روغن کمان انجام میداد. درواقع بابا همه کارهای نقاشی را انجام میداد، اما اینطور هم پیش میآمد که یک طرح میزد و شاگردانش ریزهکاریهایش را انجام میداد.
نقاشی را در چه سبکی کار میکرد؟
پدر تقریبا به سبک صفوی و شیوه رضا عباسی کار میکرد، البته حاج «میرزا آقا امامی» که همدوره پدرم بود نیز به همین سبک کار میکرد، اما پدر بیش از همه سبک صفوی را رونق داد و حتی میتوانست به سبک قاجار هم کار کند. البته در دوره قاجار سعی شد که اروپاییسازی را به نقاشی مینیاتور وارد کنند، اما نتوانستند و نقاشی قاجار، مینیاتور اصیل ایران است؛ هرچند که یک مقدار هم از کارتپستالها و پارچههایی که به کشور وارد میشد اقتباسهایی صورت گرفت و سعی کردند سایهزدن را به نقاشی مینیاتور بیاورند درحالیکه متوجه نبودند که مینیاتور اصیل ایرانی سایه زدن ندارد.
حاج مصور خودشان رنگ میساختند؟
بابا رنگهایی معدنی را باهم ترکیب کرده و رنگ جدید میساخت. پدر تعریف میکرد که برای رنگ سابیدن از دو سنگ استفاده میکرد که یکی روی دیگری قرار داشت و رنگ را روی یک سنگ میریخت و میسابید و بعد از مدتی که خسته میشد و به پدرش میگفت: «تا کی باید بسابم؟» و پدرش میگفت: «سنگ بالا سنگ را بو کن هر وقت بو سیر داد آن موقع دیگر کافی است.» بابا هم مدام بو میکرد و هیچ موقع بوی سیر ایجاد نمیشد و منظور پدرش این بود که همینطور باید سنگ را ساباند.
پدر طلاکوبی هم انجام میداد؟
بله مانند پدرش، اما اینکه در برخی منابع از ایشان به نام «حسین طلاکار» اسم برده شده درست نیست.
لرزش دست پدرتان در زمان ساختن روغن کمان ایجاد شد؟
بله پدرم مثل اجدادش روغن کمان میپخت و در همان سالهای جوانی موقع پختن روغن کمان یک شخص ناوارد یک سطل آب داخل روغن ریخت که پاشید و دست بابا سوخت و دستش تا آخر عمر رعشه داشت، اما باوجود رعشه دست کار میکرد و وقتی دستش را روی کاغذ میگذاشت اتفاقا خیلی قوی و سریع طرح میزد تا کمترین لرزش را داشته باشد.
سفر به فرانسه چطور اتفاق افتاد؟
پدر از اصفهان بیرون نرفته بود تا اینکه یک روز فردی که زیاد به نزد بابا میآمد و کار سفارش میداد و با فرانسه رابطه داشت به بابا گفت: «میآیی بریم فرانسه؟» و بابا گفتند: «برویم» و بهاینترتیب بابا در ابتدای سلطنت رضاشاه ازطریق روسیه، لهستان و بلژیک به فرانسه رفت و شش ماه آنجا کار کرد و تا قبل از اینکه به ایران برگردد به دور دنیا و حتی به مکه هم میرود و در مجموع سفر بابا یک سال طول میکشد، ولی شش ماه از آن را در پاریس بود و نقاشی کار میکرد.
در فرانسه با پرفسور پوپ چه همکاری داشت؟
پروفسور پوپ مشغول تألیف کتاب «بررسی هنر ایران» بود و چون بابا هم در فرانسه بود، برای رفع ایراد کتابش سؤالاتی از بابا میکند، ولی اینکه گفتهشده بابا تصویرسازی این کتاب را انجام داد اینطور نبود.
حاج مصور چطور با آقای پوپ آشنا شد؟
مغازه پدرم در طبقه بالای یک ساختمان دوطبقه در خیابان سپه روبهروی چهلستون بود و بیشتر اروپاییها به مغازه بابا میآمدند. یکی از دوستان پدرم پرفسور پوپ بود که مدام به اصفهان میآمد و میگفت: «من هر موقع میخواهم به مکه بروم اول میآیم حاج مصورالملکی را میبینم و بعد میروم میدان نقشجهان را ببینم.» یعنی مکه او این دو بود.
کارگاه یا مغازه دیگری نداشت؟
پدرش در کارگاهی در کاروانسرای حاج میرزاعلی نقی در بازار اصفهان بود که بابا هم بعد از فوت پدرش آنجا میرفت، اما مغازه اصلی بابا که خودش به راه انداخت روبهروی چهلستون بود. اینکه در بعضی منابع آمده که بابا مدتی مغازهای در دالان مدرسه صدر بازار داشت را به خاطر نمیآورم.
گویا پدر شما یک نقاشی هم برای آقای پوپ کشید؟
بله «منظرهای خیالی از شهر» همراه با ساختمانهای مختلف شهر و گروهی از نمازگزاران را برای آقای پوپ کشید. این نقاشی بهصورت مینیاتور و به سبک هرات و کمالالدین بهزاد کار شد و تا زمانی که پوپ زنده بود و نزد پدر میآمد این تابلو را داشت اما نمیدانم بعد از مرگ پوپ کجاست.
برای ملکه انگلیس چه تابلویی را کشید؟
وقتی بابا تابلوی منظره خیالی از شهر را برای پوپ کشید ملکه انگلستان این تابلو را در یک نمایشگاه میبیند و میخواهد تابلو را از او بگیرد، ولی پوپ میگوید من خیلی نزد مصورالملکی رفتم تا این تابلو را برای من کشید، به همین دلیل ملکه انگلیس یک تابلوی دیگر را به بابا سفارش میدهد و بابا هم یک «مسجد خیالی» به سبک کمالالدین بهزاد برای او میکشد و از ملکه مدال طلای جرج پنجم را دریافت کرد. این تابلو الان در موزه سلطنتی لندن قرار دارد.
چرا این دو تابلو را به سبک بهزاد کار کرد؟
پدر به رقابت با تمام نقاشها کار میکرد و در این رقابت، کسی بالاتر از بابا نبود و این دو تابلو را به رقابت با کمالالدین بهزاد کشید و اگر کسی که ناوارد باشد تابلوی منظره خیالی شهر را ببیند میگوید این کار کمالالدین بهزاد است، اما این تابلو بهتر از کار بهزاد است. بابا تابلوی جنگ نادرشاه را هم به شیوه قاجار کارکردو ارزش آن از دو تابلوی جنگ نادر در کاخموزه چهلستون اصفهان بیشتر است.
و تابلوی شیخ صنعان و دختر ترسا را در رقابت با فرانتس مارک. درست است؟
بله تابلوی شیخ صنعان و دختر ترسا در موزه ملی تهران قرار دارد و حاج مصور این تابلو را به رقابت با مارک نقاش آلمانی کشید.
هرکس تابلوی شیخ صنعان اثر حاج مصورالملکی و تابلویی از مارک را ببیند فکر میکند که تابلوی شیخ صنعان هم اثر مارک است، اما واقعا این تابلو بهتر از اثر مارک کارشده است. مارک مینیاتوریستی بود که کاریکاتور کار میکرد و زیباییها را زیباتر و زشتیها را زشتتر میدید. بابا هم در تابلوی شیخ صنعان و دختر ترسا، شیخ را خیلی پیر و پیچیده و خشن و دختر ترسا را خیلی رشید و گردندراز میکشد و اغراق در زیباییها و زشتیها را نشان میدهد.
تابلوی شیخ صنعان الان کجاست؟
در موزه هنرهای معاصر تهران است، یکبار فرزندانم به موزه هنرهای معاصر تهران رفته بودند که به آنها گفته شد متأسفانه این تابلو در انبار این موزه قرار دارد.
تابلوی جنگ نادرشاه ازچه نظر اهمیت دارد؟
بابا تابلوی جنگ نادرشاه و محمدشاه هندی و فتح هند را با استفاده از آبرنگ روی مقوا و به شیوه قاجار کار کرد و لشکر عظیمی شامل توپخانه و فیل و شترهای حامل آتش نقاشی کرد که در آن مفاهیم عرفانی درباره پوچی جنگ و شعرهایی از خودش هم وجود دارد.
حاج مصور شاعر هم بودند؟
بله، به انجمنهای شعر سعدی و انجمن صائب میرفت و «مصور» تخلص میکرد و هفتاد غزل هم از او برجایمانده است. بابا میگفت: «ما صبح که به انجمن میرفتیم باید یک شعر میگفتیم و بعد سرپرست انجمن تمام شعرها را در یک خمره میانداخت و هرکس که شعرش را از خمره بیرون میآوردند باید آن را میخواند.» گفتهشده که حاج مصور جزو پایهگذاران انجمن صائب بود، اما این درست نیست و بابا فقط در این انجمن عضو بود. بابا یک عارف بود، نه اینکه تحصیل عرفان کرده باشد، اما مثنوی خوان قهاری بود، حتی من در کتاب مثنوی او خط بابا را دارم که خودش دو خط به آن اضافه کردهاست.
در تابلوی جنگ نادر چه شعری را استفاده کرد؟
چو کافور گون شد شبه موی من
ز غم تاخت پیری سپه سوی من
سپاهی ز اندیشه کردم روان
سوی نادر و جنگ هندوستان
چو پشت من از بار پیری شکست
قلم برگرفتم به پیری به دست
بر این جنگ نادر بپرداختم
به پیری همه جنگ را ساختم
به پیری سر من جنگ داشت
جوان بود و بر جنگ آهنگ داشت
من از کلک چون خنجر آبدار
بر این صفحه کردم بسی کارزار
ز تیغ قلم بس سر انداختم
یلان را به یکدیگر انداختم
ز شمشیر اندیشه از پشت زین
دلیران فکندم به روی زمین
سنان قلم را به میدان جنگ
به پهلوی گردان زدم بیدرنگ
ز پیکان کلک اندر این رزمگاه
دریدم بسی سینه این سپاه
بر این جنگ بردم همه عمر رنج
پی نام نیکو نه از بهر گنج
بسی رنج بردم بر این کار من
که نامم بماند به هر انجمن
شود پاک چون نقشم از روزگار
همین نقش ماند ز من یادگار
پس از من نظر هر که کردی بر این
کند بر روانم هزار آفرین
مصور چو باید روی زین سرای
ز تو نقش آن به که ماند بهجای
تابلوی تخت جمشید چطور به وجود آمد؟
پدر سفری به شیراز میرود و خرابههای تخت جمشید را میبیند و همانجا تصمیم میگیرد که آبادانی آن را نقاشی کند، با «ارنست هرتسفلد» آلمانی هم دوست بود و از او کمک میگیرد و ستونهای تخت جمشید را اندازه میزند و مدتها در ذهنشان تخت جمشید را تصور میکند که چه زاویهای برای نقاشیکردن آن بهتر است تا اینکه به این نتیجه میرسد که اگر از پایه صد ستون سیصد متر عقبتر برود و هشتاد متر اوج بگیرد بهترین زاویه برای دیدن و کشیدن تخت جمشید است. بهاینترتیب در ذهنش به کوه رحمت میرود و با فکر بالای 80 متر اوج میگیرد و سیصد متر عقب میرود و نقشه کف را بر اساس قانون پرسپکتیو پیاده میکند که یک نقطه فرّار آن در تابلوست و یک نقطه فرّار آن حدود پانزده متر آنطرفتر بوده است.
سپس بر اساس ارتفاعاتی که از صد ستون اندازهگیری کرده بود ستونها را نقاشی میکند و چون معماری هم میدانست سقفها را هم میزند و سلام عید نوروز را در این تابلو میآورد که طبق آن داریوش جلوی اندرونی ایستاده و از ممالک مختلف هدایایی برای او میآورد. در این تابلو که به شیوه مینیاتور صفوی کارشده چهار هزار آدم وجود دارد و سربازهای گارد جاویدان پایین و بالای ساختمانها ایستاده. این تابلو بر اساس قانون پرسپکتیو واقعی طراحیشده و آدمها از 9 تا 5 میلیمتر کوچکشدهاند. پدرم با این تابلو در نمایشگاه بروکسل شرکت کرد و آنجا تأیید شد که این تابلو هیچ تفاوتی با اصل تخت جمشید ندارد و به خاطر این تابلو از آن نمایشگاه مدال درجهیک دریافت کرد. بابا چهار سال روی این تابلو تحقیق و کار کرد و سؤالاتی هم درباره تخت جمشید از پروفسور پوپ میپرسید و حتی آندره گدار هم تأیید کرده که این تابلو عین اصل تخت جمشید است.
حاج مصور وصیت کرد این تابلو فروخته نشود؟
بله خیلیها سعی کردند این تابلو را بخرند، اما بابا نفروخت، مثلا شصت سال قبل فردی میخواست تابلوی تخت جمشید را به قیمت ده میلیون تومان بخرد، آن موقع ده میلیون تومان قیمت ده پاساژ بود، اما بابا نفروخت.
تابلوی جنگ جهانی هم از آثار فاخرشان است.
بله، پدر چند تا تابلوی جنگ میسازد ازجمله یکی جنگ نادرشاه، جنگ اسکندر و دارا که نزد امین اخگر روزنامهنگار بود، حتی پرترهای از علیاکبر را هم ساخت، اما یکی از جنگهایی که میکشد جنگ متفقین است و بابا قبل از اینکه آلمان شکست بخورد تابلوی شکست هیتلر را میسازد. این تابلو به سبک مینیاتور صفوی و با آبرنگ کارشده و همه چهرهها به شکل کاریکاتور نقاشی شدهاند. در این تابلو چرچیل و استالین و روزولت در حال حمله به هیتلر و هیروهیتو و موسولینی هستند و بابا در این تابلو موسولینی را سوار بر اسب کشید تا اینکه وقتی رادیو اعلام میکند که موسولینی اعدامشده بابا موسولینی را از اسب پیاده میکند و تیر چرچیل را به سینهاش میزند.
همه در اصفهان میگفتند هیتلر پیروز میشود و متفقین شکست میخورند و بابا برعکس گفت و حرفش درباره پیروزی متفقین درواقع یک پیشبینی بود، حتی شنیدم که میخواستند پدر را به خاطر این پیشبینی بکشند. این تابلو در دنیا منتشر شد و بابا از «چرچیل» و «روزولت» و «چیانگ کایشک» تقدیرنامه گرفت که من تقدیرنامه چرچیل را دارم: «آقای عزیزِ من. با یک دنیا مسرت تابلوی یادبود کنفرانس تهران را که به اینجانب مرحمت نمودهاید قبول مینمایم. تابلوی مزبور از دو لحاظ برای اینجانب دارای ارزش است یکی ازنقطهنظر کار صنعتی و دیگری ازلحاظ احساسات مودتآمیز شما نسبت به این کشور و خود اینجانب که آن احساسات منشأ کار شما بوده است. با تقدیم مراتب ارادت وینستون چرچیل.»
بعد از این تابلو بابا برای هریک از سران متفقین مجددا یک تابلو میکشد و مثلا برای تابلویی که برای چرچیل کشید چرچیل در جلو در حال حمله و استالین و روزولت عقبتر هستند، یا برای تابلوی استالین، او جلو و چرچیل و روزولت عقب هستند و برای تابلوی روزولت او جلوتر از استالین و چرچیل است.
چرا حاجمصور این تابلو را به شاهنامه مرتبط کردند؟
یکی از دلایل پیروزیهای متفقین این بود که ایران به آنها راه داد و از جنوب به روسها سلاح دادند تا آلمانها را شکست دهند و بابا چون دلشان میخواست ایران را هم دخالت بدهند، این جنگ را به جنگ رستم و اشکبوس ارتباط داد و پایان جنگ را کشید و بیتهایی از نبرد رستم و اشکبوس را در این تابلو آورد. در این تابلو متفقین با لباس ایرانیان و متحدین با لباس تورانیان نشان داده میشود و چهره شخصیتهای اصلی بهصــــــورت کاریکاتـــــــور نقاشــــــــی شدهاند.
درست است که کنسول انگلیس تابلویی با مضمون تکهتکه شدن هیتلر به حاج مصور سفارش داد؟
بله زمانی که جنگ در حال خاتمه بود پدر تابلویی طراحی کرد که هیتلر وسط ایستاده و چرچیل و استالین و روزولت هر سه سوار بر اسب با شمشیر در حال حمله به هیتلر هستند. اما چون جنگ خاتمه پیدا کرد و روابط آلمان با دولتهای مختلف خوب شد صلاح ندانستند که این تابلو رنگآمیزی و پخش شود؛ به همین دلیل بهصورت قلمگیری و بدون رنگآمیزی کارشده و قابلچاپ شدن نیست.
تابلوی جشن حیوانات درباره چیست؟
پدر چند تا تابلوی جنگ میسازد و چون میبیند آدمها باهم صلح نمیکنند بنابراین تصمیم میگیرد که صلح حیوانات را بسازد. تابلوی صلح حیوانات که در آن حیوانات در حال موسیقی و جشن هستند با آبرنگ روی فیبر با زمینه مرغش و بهصورت کارتونی کارشده و درواقع باید پدرم را به خاطر این تابلو جزو اولین کارتونیستها بهشمار آورد. تابلوی جشن حیوانات باظرافت خاصی قلمگیری شده و بابا آن را براساس بیتی از «شاه نعمتالله ولی» کار کرد که میگوید: «شیر با گرگ و گرگ با آهو در چرا برقرار میبیند.»
استاد پدرتان در نقاشی چه کسی بود؟
بابا شاگرد کسی نبود و میگفت استاد من عشق است. فقط کارهای رنگسازی و قلمدان را نزد پدرش یاد گرفت، اما در نقاشی خودجوش بود و همه را خودش آموخت. حتی بابا تعریف میکرد که وقتی بچه بود و از جلوی مغازه بقیه نقاشها عبور میکرد تا به مغازه خودش برود مغازهدارها نقاشیهایشان را روغنزده و در آفتاب گذاشته بودند، اما بابا رویش را برمیگرداند تا نقاشیها را نبیند که یکی از نقاشها باحالت مسخره به بابا گفته بوده که «خوب است نگاه کن یاد نمیگیری.»
اما از طبیعت الهام میگرفتند؟
بله یکی از استادهای بابا طبیعت بود. مینیاتور هم طبیعت است، اما الان نقاشان مینیاتور طبیعت کار نمیکنند. بابا یک مقاله هم درباره مینیاتور دارد که در شماره سوم مجله «نقش و نگار» چاپشده و در مقالهاش مینیاتور را شرح داده که از طبیعت گرفتهشده است.
هنرش را آموزش میداد؟
بله من یک کاغذ دارم که بابا با خط خودش روی آن نوشته بود هفتهای سه روز یعنی روزهای شنبه و دوشنبه و چهارشنبه تعلیم نقاشی بهصورت مجانی دارد و این کاغذ را به کارگاهش در مقابل چهلستون زده بود. بابا خودش برای کسی شاگردی نکرد، اما هرکس آمد و علاقه داشت تا آنجا که میتوانست با روی باز به او آموزش میداد و تمام نکاتی که باید روز آخر میگفت را همان اول میگفت، بخیل نبود و دست بخشش داشت. آقای صیرفیان تعریف میکرد که نزد بابا نشسته بود و فردی اروپایی میآید و چند تا از کارهای بابا ازجمله کارهای روی عاج را برمیدارد، یک کار هم بود که از حاجآقا قیمت را پرسیده و حاجآقا هم جواب داده بود و آن فرد هم بدون اینکه زیاد به آن تابلو نگاه کند آن را برداشت و میان خریدهایش گذاشت، بابا این صحنه را دید که آن فرد به این اثر توجهی نکرده به همین دلیل آن تابلو را برداشت و گفت: «این را فعلا نمیخواهد ببری.» تا اینکه یک نفر کلیمی آمد و بلافاصله با دیدن همان تابلو گفت: «حاجآقا دستت درد نکند خیلی خوب کشیدی» و حاجآقا گفت: «مال تو» یعنی بابا آن اثر را به فردی که علاقهای نشان نداد نفروخت، ولی همان را بدون پول به این فرد کلیمی داد، چون باعلاقه به تابلو نگاه کرد.
علاوه بر منزل در کجا تدریس داشت؟
ابتدا در مدرسه آرت کلیمیها و بعد هم مدتی در کالج انگلیسیها درس میداد. بعد هم که در مغازه خودش در خیابان سپه مقابل چهلستون بود، ضمن اینکه هفتهای سه روز در هنرستان هنرهای زیبای اصفهان هم تدریس داشت.
شاگردان حاج مصور را در خاطر دارید؟
بابا شاگردان زیادی داشت، یکزمانی شنیدم که میگفت تعداد شاگردانش 21 نفر بود. البته من اسامی همه آنها را نمیدانم اما یک عکس دستهجمعی از تعدادی از آنها را دارم. حتی یکمرتبه گفت یک شاگرد ژاپنی و یک شاگرد آمریکایی داشت که مدت کمی ماندند. همه شاگردهای بابا وقتی به حدی میرسیدند که خودشان میتوانستند کاسبی راه بیندازند و هزینه زندگی خودشان را تأمین کنند جدا میشدند به همین دلیل بابا شاگردی که برداشت کاملی از این هنر بکند نداشت.
در اینبین فقط «علی سجادی» و «شکرالله صنیعزاده» بهطور مستمر شاگرد پدرم بودند.
در بعضی منابع از یرواند نهاپتیان، شکرالله صنیعزاده، هوشنگ جزیزاده، مهدی شریفیان، علی سجادی، یسایی شاجانیان، اسدالله زندیان، علیاصغر صانعیپور، مرتضی نعمتالهی، علی خوشنویسزاده، عباس کرباسیون و محمدتقی ذوفن بهعنوان شاگردان حاج مصورالملکی نامبرده شده است، درست است؟
یرواند نهاپتیان دوست بابا بود. البته من هم شنیدم که گفتهاند شاگرد بابا بودند اما اینطور نبود و احتمالا یرواند از روی احترام به بابا این حرف را زده است. یکی از افتخارات بشریت همین است که بعضیها به بزرگان احترام میگذارند، درحالیکه خودشان بزرگ هستند و یرواند هم خودش در نقاشی طبیعت استاد بود. مهدی شریفیان هم خودش را شاگرد بابا میدانسته درصورتیکه دوست بابا بود و از روی احترام گفته که شاگرد بابا بوده است.
علیاصغر صانعیپور، هوشنگ جزیزاده، مرتضی نعمتاللهی و علی خوشنویسزاده شاگرد بابا نبودند و بابا میگفت کارهای جزیزاده شیرین است. یسایی شاجانیان هم شاگرد بابا نبود و در هتل عباسی کار میکرد که بابا در آنجا سرپرستی نقاشها را به عهده داشت.
آقای صنیعزاده از بچگی نزد بابا میآمد حتی وقتیکه بابا به پاریس رفت به آقای صنیعزاده گفت که در این مدت باید مغازه را باز کنی، اما با اینهمه وقتی استاندار وقت در جلسهای از بابا میپرسد که بهترین شاگردتان چه کسی است بابا به آقای صنیعزاده اشاره میکند که کنار او نشسته بود، اما صنیعزاده همان موقع میگوید پس «مینا چی!» یعنی من خودم استادهستم.
علی سجادی و اسدالله زندیان شاگردان بابا بودند. اسدالله زندیان بااستعدادترین شاگرد بابا بود، ولی کمتر از همه شاگردی بابا را کرد و در فرانسه کار مرمت قلمدان انجام داد. علی سجادی بیشتر از همه نزد بابا شاگردی کرد و بیش از 20 سال نزد بابا کارکرد و طراح خوبی برای کاشی بود، اما عدهای تحریکش کردند و از بابا جدا شد و در چهارباغ مغازه زد.
زینتالسادات امامی هم شاگرد بابا نبود و وقتی دست بابا فلج بود خانم امامی میآمد و سؤالاتی از بابا میپرسید که بعد هم بابا به من گفت که به خانم امامی ایرادهای کارش را بگویم. البته من هم استادش نبودم. آقای ذوفن هم شاگرد بابا نبود و خودش قلمزن متبحری بود.البته بابا برای بسیاری از قلمزنها طرح میکشید. حسین پرورش هم طرحهای زیادی از بابا داشت که فوت کرد. درمجموع باید بگویم که در زمان بابا تابلوساز کم داشتیم.
گفتهشده که حاج مصور در چهارباغ عباسی بالاتر از خیابان عباسآباد گالری داشت. درست است؟
نه پدرم اصلا به آن صورت نبود که نمایشگاه بگذارد و کارش را بفروشد، همیشه در خانه تابلو داشت، چون بابا مجموعا 21 شاگرد داشت که نقطهگذاری و رنگ کار میکردند. بهغیراز چند اثر بزرگ مثل جنگ نادرشاه و تخت جمشید بقیه کارهای بابا سفارشی بود و کار اضافهای نداشت که بخواهد نمایشگاه بزند.
حاج مصور در هنرستان هنرهای زیبا هم تدریس داشت؟
وزیر فرهنگ و هنر وقت به آقای علی کریمی که دوست بابا بود و پرتره بهصورت پرداز را خوب میساخت، گفته بود که حاجمصور را باید به هنرستان ببرد، اما بابا میگوید که نمیتواند و پهلبد اصرار زیاد و حتی تهدید میکند که حاجمصور باید برود. بابا هم چند شرط میگذارد، از جمله اینکه رئیس هنرستان حق ندارد به کلاسش برود، چون با آقای بهادری ارتباط خوبی نداشت، دوم اینکه فقط هفتهای شش ساعت به کلاس برود و سوم اینکه کلاسش باید برای همه علاقهمندان داخل و بیرون از هنرستان آزاد باشد که وزیر هم شرایط را قبول میکند. بابا تا اواخر عمرش که سکته کرد یعنی حدود بیست سال به هنرستان میرفت.
چه زمانی به هتل عباسی رفت؟
بابا دو سال قبل از فوتش به هتل عباسی رفت و سرپرستی نقاشان را به عهده داشت، آن موقع بابا سکته مغزی کرده و دست راستش فلج شده بود و به اسم، سرپرست نقاشها بود و گاهی سری میزد و درواقع بابا را آوردند که هر کاری میخواهد انجام دهد و به پهلبد گفتند استاد ما حاجمصورالملکی است و کار را گرفتند.
آقای فرشچیان هم خدمت پدرتان رسیدند؟
یادم هست که آقای فرشچیان اواخر عمر بابا به خانه ما آمد. بابا چند تا طرح اولیه پرده کارکرده بود و به من گفت: «حسن طرحها را بیار آقای فرشچیان ببیند» و فرشچیان به یکی از آنها اشاره کرد و گفت: «این طرح را امکان دارد به من بدهی؟» بابا گفت: «چطور؟» فرشچیان گفت: «آخر شما این طرحها را به هرکسی میدهید آن را بیرون میاندازد و از بین میرود.» چون بابا اینطور بود که هر کس به خانه ما میآمد چند تا طرحهای بابا را برمیداشتند و من دوتا از طرحها را در کوچه پیدا کردم که الان هرکدام ارزش زیادی دارد. بعد فرشچیان از بابا خواست که نامهای برای او بنویسد؛ چون میخواست نزد پهلبد برود و استخدام شود و بابا به من گفت قلم و کاغذ بیاور و بنویس و من هم به آقای فرشچیان گفتم که خودت بگو تا من بنویسیم، آن موقع بابا نمیتوانست امضا کند، ولی مهرشان بهصورت سر یک آدم بود و مهر زد. اما من صحبتی درباره کارهای آقای فرشچیان از بابا نشنیدم چون آن موقع کارهای فرشچیان جهانی نشده بود.
حاج مصور به چه صورت امضا میکرد؟
امضای پایین نقاشیهای پدرم بهصورت سر آدم بود، یعنی «عمل حاج مصورالملکی» را بهصورت سر یک آدم میکشید که کلمه (عمل) از گوش شروعشده و تا فک و زیرشانه این آدم است، (ح) یکچشم آدم و (ج) یکچشم دیگر و ادامه (ج) بینی آن، (مصور) دهان آدم و (ملکی) نشاندهنده کلاه اوست.
حاج مصور سایهروشن را چطور استفاده میکرد؟
بابا سایهروشن را بدون رنگآمیزی به مینیاتور وارد کرد، یعنی سایهروشن را با قلمگیری و بدون کموزیاد کردن بافت رنگ نشان میداد و با یکقلم سایهروشن میکرد، بعضی قلمگیرهای بابا بهصورتی بود که انگار سایه هم زدهاست.
حاج مصور تصویرسازی کتاب گلستان و دیوان خیام را انجام داد؟
خیر، بابا فقط حاشیههای یک کتاب به نام «حماسه هیزمشکن» را ساخت که نقاشیهای آن توسط «بهرام نامی» و «محمد تجویدی» انجام شد و شعرهای آنهم توسط «بسیج خلخالی» سروده شده است. حماسه هیزمشکن درباره آبراهام لینکلن است که زمانی هیزمشکن بود و بعد رئیسجمهور شد؛ البته تعدادی از حاشیههایی را که بابا ساخت در این کتاب تکرار شده است.
طرح بانک خون در مقابل پل خواجو اثر حاج مصور است؟
بله اما سردر آن کار «حاج عباس کلباسیون» است. یکبار آقای اشراقی، مدیرکل وقت اداره فرهنگ و ارشاد استان اصفهان، تعدادی طرح به بابا سفارش داد، ازجمله اینکه از بابا خواست که طرح کاشیکاری بانک خون در مقابل پل خواجو را بهصورت اسلیمی و ختایی نقاشی کند، ولی آقای اشراقی سردر را به حاج عباس کلباسیون میدهد.
پدرتان تزئینات کدام امامزاده در خیابان عسگریه را انجام داد؟
اسم امامزاده را نمیدانم، اما بله بابا تزئیناتش را کار کرد، البته بابا طرحش را میکشید و به شاگردهایش میداد تا آنها کار کنند. اتفاقا ساختمان سالمی بود و نادانی بعضیها باعث شد دست به تخریب این امامزاده بزنند، گنبد سالمی داشت و نقاشیهای آنهم سالم بودند.
حاج مصور مرمت نقاشی هم انجام دادند؟
پدر از اولین مرمتکنندگان نقاشیهای چهلستون در دهه ۲۰ شمسی بود و من بر اساس چیزی که شنیدم، روی تابلوهای بالای طره در تالار اصلی کار کردند.
خانه استاد حاجحسین مصورالملکی در مالکیت وُراث است؟
بله این خانه که به شیوه بناهای دوره صفویه ساختهشده 740 مترمربع است که به اواخر دوره زندیه و اوایل قاجار تعلق دارد و من یک سال و نیم در این خانه تعمیرات انجام دادم تا کمی احیا شود و آن را به موزه حاج مصورالملکی تبدیل کنم و تابلوهای تابلوی تخت جمشید و جنگ نادر را در این خانه بگذارم و سهم خواهرهایم و حتی تابلوهای دیگری از بابا را هم بخرم و حتی خانه پشت آن را بخرم و به این خانه اضافه کنم؛ چون اندرونی این خانه بوده است، اما اموالم را گرفتند و زمینم را تملک کردند و دیگر نتوانستم.
در این خانه چه فیلمهایی ساخته شد؟
اولین فیلمی که در خانه بابا ساخته شد مربوط به سال 1350 بود و «مردان خشن» نام داشت که آقایان ارحام صدر و فردین و جمشید مشایخی در آن بازی میکردند. آن زمان بابا سکته کرده و دستش فلج شده بود و یک روز ارحام صدر آمد و به بابا گفت ما میخواهیم با جمشید مشایخی بیاییم و در خانهتان یک فیلم بسازیم، حاجآقا هم گفت بیایید و «مردان خشن» ساخته شد. بهمن فرمانآرا هم بخشهایی از فیلم «شازده احتجاب» را در این خانه ساخت، علی حاتمی هم برای فیلم «جعفرخان از فرنگ برگشته» و مجید قاریزاده برای بخشهایی از فیلم «بیقرار» از این خانه استفاده کردند. شبکه جام جم هم فیلمی درباره خانه استاد مصورالملکی ساخت و من در آن توضیحاتی دادهام. یک نفر هم قرار بود یک فیلم با مضمون بختیاری در این خانه بسازد که «بهسوی سیمرغ» نام داشت و اتفاقا من یک نقاشی برای فیلمسازش کشیدم که در آن حضرت محمد (ص) سوار بر براق و بهسوی سیمرغ بود و قرار بود فرزندانم در فیلم حضورداشته باشند؛ اما فیلم در این خانه ساخته نشد. مدتی بعد دیدم که عدهای جلوی در خانه پرسیده بودند «پلو هم میدهید؟» و گروه گفته بودند بله، وقتی این حرف را شنیدم با خودم گفتم شاید فکر کنند که حاج مصور خانهاش را گذاشته و پول میگیرند و برای همین دیگر اجازه ندادم که در خانه فیلم بسازند.
درباره حاج مصور هم فیلم ساخته شد؟
بله خسرو سینایی فیلمی به نام «حاج مصورالملکی» درباره بابا ساخت؛ اما مسئله این بود که سینایی روش خاصی در فیلمبرداری داشت و انسان و حیوان را به هم مرتبط کرده و عقیده خودش را تحمیل میکرد و در ساخت این فیلم واقعنگر نبود مثلا حتی نمیپرسید که آقای حاجمصورالملکی شما موقع خوابیدن به چه صورت استراحت میکنی! و خودش نحوه خوابیدن بابا را هم تعیین میکرد. من هم در بخشی از این فیلم حضور دارم و نقاشی میکنم و بابا در حوضخانه است و به من میگوید: «حسن طرحها را بیار.» فیلم دیگری هم به نام «استاد مصورالملکی به روایت جمشید مشایخی» ساخته شد.
حاج مصور نسبت به میرزا آقا امامی چه نظری داشت؟
میرزا آقا امامی شخص بزرگی بود که مینیاتور کار میکرد و با پدرم دوست بود. البته کارش خلاقیتی که باید را نداشت، اما هیچوقت نشنیدم که حاجآقا از او چیز بدی بگوید. یکبار فردی به اصفهان میآید و میخواهد تعدادی از نقاشهای اصفهان را به تهران ببرد. به پدرم میگوید اما بابا میگوید نمیتوانم به تهران بیایم، بعد به حاج میرزا آقا امامی میگوید و اصرار زیادی هم میکند که زندگی شما فقیرانه است و بیایید تهران حقوق میگیرید، اما میرزا آقا هم نمیآید و این بیت را برای او میخواند: «ما آبروی فقر و قناعت نمیبریم/با پادشه بگوی که روزی مقرر است»، اما آن فرد دستبردار نبود و میرزا آقا یک بیت دیگری میخواند و میگوید: «سبزه بالای کوه از آب دریا فارغ است/ بینوایان را خدا رزق هوایی میدهد».
درباره عباس پورصفا و رستم شیرازی چطور؟
بابا میگفت آقای پور صفا آدم خیلی خوبی بوده و نقاشی طبیعت هم خوب بوده است اما بابا با آقای رستم شیرازی مراوده نداشت و درباره ایشان و کارش هم حرفی نزد. البته من خودم میگویم که کار رستم شیرازی خوب است، اما شیرین نیست؛ یعنی اینطور نیست که دهان آدم شیرین شود.
نظرش در مورد حسین بهزاد چه بود؟
بابا میگفت کارش شیرین است، اما به نظر من از بین کارهای بهزاد تابلوی «پیر چنگی» خیلی خوب است، ولی بقیه کارهای او معمولی است. پیر چنگی داستانی از مولوی دارد که بهزاد تحت تأثیر این داستان تابلوی پیر چنگی را میکشد و بیتی از مولوی را هم در آن نوشته است که «چونک زد بسیار و گریان سر نهاد. چنگ بالین کرد و بر گوری فتاد». این تابلوی او به نظر من خیلی باارزش است، چون نصف آن را بهزاد و نصف دیگرش را مولوی ساخته است.
یک روز خانه بهزاد بودیم و آقایان کریمی و زاویه و تجویدی و بابا و من هم آنجا حضور داشتیم. بهزاد طرح یک تابلوی حمام را کشیده بود که تعدادی افراد بهعنوان پایه ستون داشت و هنوز تاقهایش را نزده بود. آقای کریمی به بابا گفت: «حاجی، تاق را نمیتواند بزند، شما برایش تاق بزنید.» بابا گفت که «باید ستونها را روی مربع گذاشته باشد اما نگذاشته و هر جا که خواسته ستون گذاشته.» آقای کریمی هم گفت: «حالا به این کاری نداشته باش و یک چیزی برایش بزنید» و حاجآقا چند تا دهنه تاق زد و گفت: «آقای بهزاد این زنها را از این تابلو بیرون ببر وگرنه این تاق پایین میآید.» این حرفهای بابا به بهزاد نشاندهنده این بود که بابا اصول طبیعت و آناتومی انسان و حیوان در نقاشی را میدانست و رعایت میکرد.
پدرتان کشاورزی هم میکرد؟
پدر میگفت در زمان جنگ جهانی دوم در ایران قحطی شده بود و حتی یکبار رفت نان بخرد که نان را از دستش میقاپند و همان موقع تصمیم میگیرد برای اینکه نخواهد نان خودش را از راه نقاشی دربیاورد کشاورزی راه بیندازد، چون بابا برای نقاشی قیمت نمیگذاشت. هرکس هرچقدر میداد قبول میکرد، البته نه اینکه خودش روی زمین کار کند، بلکه زمین میخرد و زارعان روی زمین کار میکردند. این زمین 70 هزار متر بود و آخر خیابان رباط قرار دارد که بعدها بخشی از زمین بابا را در زمان اصلاحات ارضی گرفتند و بخش دیگر آنهم بدون کسب اجازه از ما مصادره شد و آن را به پارک تبدیل کردند و بخشی از آن را بدون اینکه به ما هزینهای بدهند به مخابرات فروختند.
چطور شخصیتی داشت؟
مهماننواز بود؛ بهطوریکه وقتی مهمانها به منزل ما میآمدند، آنقدر با مهمانها غرق صحبت میشد که ما میرفتیم پشت پدرم و با دست به مهمانها اشاره میکردیم که جواب بابا را ندهید، غذا دارد سرد میشود.
درب خانه ما همیشه باز بود و مرتب از اصناف مختلف به خانه ما میآمدند. یادم هست که ایام عید یک گروه آمدند و پذیرایی شدند و بعد از مدتی گفتند مگر اینجا منزل فلانی نیست؟ وقتی بابا گفت نه و آنها بلند شدند که بروند، بابا گفت بنشینید.
خانه قدیمی ما در محله نو بود و بابا روی سکوی کنار در مینشست و حتی رفتگر محله هم میآمد با او گرم میگرفت و اصلا کاری به این نداشت که او رفتگر است یا استاندار.
بابا اطلاعات زیادی هم داشت و اهل عرفان بود، یادم هست که یکبار علامه جعفری به خانه ما آمده بود و با بابا حرف میزد. علامه یک بیت از مثنوی خواند و بابا با دو بیت از مثنوی جواب او را داد، سپس علامه بیت دیگری خواند و بازهم بابا با دو بیت جوابش را داد و دوباره ادامه پیدا کرد چون بابا مثنوی خوان قهاری بود. من یکبار صحبتهای علامه جعفری را در رادیو شنیدم که گفت: «اگر میخواهید ببینید هنرمند چه کسی است باید به اصفهان و به خانه حاج مصورالملکی بروید.»
خصوصیت دیگر پدرم این بود که برعکس خیلی از هنرمندان که مثلا میگویند اینها متعلق به بچههای من است و نمیفروشم، بابا اینطور نبود و بهجز تخت جمشید هرچه را میساخت همه را میفروخت چون بهتر از آنها را هم میتوانست بسازد.
حاج مصور تابلویی از چهره ظلالسلطان و صائب نقاشی کرده است؟
من ندیدهام و نمیدانم متعلق به پدرم هست یا نه.
پدرتان از میدان نقشجهان نقاشی کشید؟
بله بهصورت رنگ و روغن و حتی روی عاج هم کار کرد. یک تابلو هم از عمارت عالیقاپو است که شاهعباس صفوی و درباریان بر ایوان نشستهاند و چوگانبازی در میدان را نگاه میکنند که بابا این تابلو را به سفارش همسر «لرد مونت باتن» دریادار انگلیسی ساخت، اما در بمباران آلمانها در کنار رود سن نابود شد. یک تابلو هم مسابقه اسبدوانی است که اطراف ساختمانی تقریبا شبیه عالیقاپوست که خود حاج مصور هم با لباس صفوی در میدان دیده میشود که این تابلو را یک انگلیسی به بابا سفارش داده بود. آن موقع دوربین عکاسی نبود و بابا خودشان میدان را برای نقاشی متر میکرد.
کارهایی که اروپاییها میخریدند متعلق به 80 سال قبل است و آنها حتما فوت کردهاند و تابلوهای بابا به دست وراث افتاده و آنها هم اطلاعی از بابا ندارند و تابلوها را میفروشند، اما بعضی از ایرانیها این تابلوها را خریدند؛ ازجمله تابلوی چوگان در میدان شاه که یک نفر ایرانی آن را خریده است و به ایران بازگرداند یا تابلویی از میدان نقشجهان که توسط آقای صیرفیان به ایران برگردانده شد.
تابلوی چهلستون و مجلس پذیرایی شاهعباس از ولی محمدخان فرمانروای ترکستان کجاست؟
گویا در موزه ویکتوریا آلبرت است.
حاج مصور تصویری از سعدی نقاشی کرد؟
بله حاج مصور تابلوی حضرت سعدی را به مناسبت هفتصدمین سال تصنیف کتاب گلستان و با مضمون «حالی که من این سخن بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت» نقاشی کرد که این تابلو در آلمان نگهداری میشود.
و چهره خودشان را با چه شیوهای کار کرد؟
این تابلو روی پارچه و به شیوه رنگ و روغن کارشده و در پایین آن اشعاری از خودش را نوشتهاست.
این درست است که حاج مصور نقشه شکار روی فرش را رواج داد؟
موضوع شکار در فرش یکی از موضوعات زمان صفویه بود که بعد از دوره صفویه استفاده نمیشد؛ چون صورتسازی در فرش منسوخشده بود، اما بابا دوباره آن را رواج داد و اولین طرح شکار را آقای صیرفیان سفارش داد.
تابلوی مجنون چه موضوعی داشت و الان کجاست؟
این تابلو که نزد آقای صیرفیان بود و به شیوه آبرنگ و بر اساس قواعد آناتومی کارشده، مجنون نشسته است و به هرکجا نگاه میکند لیلی را میبیند، تجلی لیلی در درخت، رودخانه، تپه، سنگ و ابر. بابا این شعر هم در آن آورده است:
«منم مجنون بجان شیدای لیلی
دو چشم من بود مأوی لیلی
بهجز لیلی نبینم از چپ و راست
به هر سو بنگرم لیلی هویداست
همه کون و مکان لیلی است لیلی
زمین و آسمان لیلی است لیلی
به کوه و سبزه و صحرا و هامون
نبیند غیر لیلی چشم مجنون»
مادرتان کار هنری میکرد؟
مادرم از خانواده تجار شیرازیهای قدیم بود و یک اثر سوزندوزی از چهره بابا انجام داد که من طرح آن را کشیدم.
حاج مصور چه تاریخی فوت کرد؟
24 دیماه 1356 در 87سالگی بهعلت آنفولانزا در اصفهان فوت کرد و در تخت فولاد در تکیه شهدا به خاک سپرده شد.
شما سنگ مزار ایشان را طراحی کردید؟
بله سنگ مرمری است که من روی آن طرحهای مختلفی کشیدم، مثلا دو فرشته و گلهای اسلیمی بابا و طرحهای روی قلمدان را آوردم و امضای بابا هم روی سنگ حجاریشده است و شعری از بابا همراه با مادهتاریخ فوتش هم روی سنگ حجاریشده است.
کدام شعر پدر روی سنگ است؟
این شعر که در ستایش هنر و صنعت حکشده و در آخر مردم مالپرست را به سخره به خط آقای فضائلی نوشتهشده و روی سنگ حکاکی:
ز صنعت شد بپا بنیاد عالم
ز صنعت پایه هستی ست محکم
اگر صنعت نمیبودی نبودی
وجودی تا ابد از نسل آدم
چو در اندیشه، صنعتگر فروشد
شود با ساکنان عرش مَحرم
بهپیش قلزم فکر هنرمند
بود این هفتدریا همچو شبنم
چه سیمرغِ هنر برهم زند بال
بپرد در هوای عرش اعظم
فلک پیش هنرور بهر تعظیم کمر کرده ز
روی راستی خم
ز دریای کف دست هنرجوی
گهر آید برون همچون در از یَم
هنرور جان دهد بر جسم بیجان
چو در تن مرده را عیسی بن مریم
چو شد دست هنرور گوهرافشان
کرم گردید محو از اسم حاتم
کسی گر یک هنر دارد در انگشت
بود در دست او صد گنج بیغم
به شیراز آی و بنگر تخت جمشید
که زنده ست از هنرور، شوکت جم
وجود بیهنر جسمی ست بیروح
هنرمند است چون روح مجسم
حیات جاودان خواهی هنر خواه
که این شد بر هنرمندان مسلم
فلک از شرم، لب بندد ز گفتار
هنرور از هنر چون میزند دم
هنرور اسب فکرت گر بتازد
به یکدم بگذرد زین هفت طارم
چو بنشیند بروی تخت صنعت
زند بالاتر از افلاک، پرچم
قلم در دست صنعتگر ز تندی
بود بُرانتر از شمشیر رستم
برقص آید چو کلکش زهره در چرخ
زند بربط گهی زیر و گهی بم
همه اجرامِ این گردنده افلاک
به کار خود هنرمندند و من هم
اگر صدسال گویم شرح صنعت
زبانم هست باز از وصفش ابکم
بیا ریش دل صنعتگران را
بنه از داروی تشویق مرهم
مصور گو بر این مردم ز دینار
که صنعتگر نیرزد نیم درهم



