چرا روایت؟

وَکُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَكَ وَجَاءَكَ فِی هَذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ. (سوره هود، آیه 120)

تاریخ انتشار: ۱۲:۰۸ - چهارشنبه ۶ تیر ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
چرا روایت؟

 وَکُلًّا نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أَنْبَاءِ الرُّسُلِ مَا نُثَبِّتُ بِهِ فُؤَادَكَ وَجَاءَكَ فِی هَذِهِ الْحَقُّ وَمَوْعِظَةٌ وَذِكْرَى لِلْمُؤْمِنِينَ. (سوره هود، آیه 120)

فهمیدنی‌ترین زبان برای ما آدم‌ها، زبان قصه است. با قصه‌ها می‌توانیم مسئله‌هایمان را بهتر بفهمیم، می‌توانیم بر آن‌ها غالب بشویم و برایشان راه‌حل پیدا کنیم. قصه‌ها برای ما آدم‌ها امکان‌هایی را فراهم می‌کنند که بتوانیم در شرایطی که فکرمان گیج می‌زند و نمی‌توانیم متمرکز بشویم، تمرکز حواسمان را برگردانند و ما را متذکر کنند.

اصلاً قصه‌ها باعث می‌شوند امکانات و ابزارهایی که در محیط پیرامون ما می‌توانند باعث نجات ما بشوند را پیدا کنیم. برای همین هم است که خدا مرتب قصه تعریف می‌کند؛ قصه خلقت انسان، قصه آدم و بنی‌آدم، قصه نوح و ابراهیم و عیسی و موسی و… . جالب است که در نقل این قصه‌ها هم بنا نمی‌کند از هر دری حرف بزند. می‌خواهد امکان‌های موردغفلت را برای ما بزرگ کند. می‌خواهد بیانی باشد برای ما که نادیده‌های اطرافمان را که از قضا گره‌گشای بن‌بست‌های ماست، ببینیم.

همین‌جا خوب است به خودمان تذکر بدهیم که انگار مدت زمانی است که زبان روایت را زمین گذاشته‌ایم. منبرهایمان، کمتر قصه‌گویی است. تربیت‌کردنمان کمتر بر محور قصه‌هاست. گویا زبان علم را خیلی وقت‌ها به زبان قصه ترجیح داده‌ایم؛ غافل از اینکه آدم‌ها در قصه‌ها زندگی می‌کنند. عرصه سیاست شاید مهم‌ترین عرصه‌ای باشد که قصه‌گویی را زمین گذاشته‌ایم.

سیاست چه کار دارد به قصه؟ سیاست با معادلات پیچیده قدرت سروکار دارد و با فرمول‌های عجیب‌غریب علم اداره می‌شود. این بچه‌بازی‌ها به سیاست نیامده است! آیا می‌شود با قصه، سیاست را ‌پیش برد؟

یادتان می‌آید همین چندماه پیش، وقتی شاعری هندی به رهبر انقلاب گفت که کم‌پیدا می‌شود سیاستمدار و کشورداری که اهل ادب هم باشد، ایشان خندیدند و گفتند «عقلشان نمی‌رسد»؟ واقعاً عقلی لازم است که انسان ارتباط سیاست و قصه را بفهمد. سیاست، عرصه همراه‌کردن اراده‌هاست و چه چیزی بهتر از ادبیات می‌تواند انسان‌ها را همراه کند؟

نقل است که امیر نصر سامانی تصمیم می‌گیرد به همراه سپاهیانش به‌طورموقت در بادغیس (در خراسان آن زمان) اقامت کند؛ اما خوش‌آب‌وهوابودن این منطقه اقامت امیر را طولانی می‌کند. لشکریان که دلتنگ شده بودند و نمی‎خواستند بیشتر در آنجا بمانند، جرئت بیان خواسته خود را با امیر نداشتند و از رودکی می‎خواهند امیر را به بازگشت ترغیب کند.

رودکی که امیر را خوب می‌شناخت، تصمیم می‌گیرد با سرودن شعری بخت خود را برای راضی‌کردن امیر به بازگشت به بخارا بیازماید. رودکی در حضور امیر چنگ‌زنان قصیده «بوی جوی مولیان آمد همی» را آغاز می‌کند. امیر با شنیدن قصیده رودکی چنان دلتنگ می‌شود که بی‌کفش‌ورخت سفر، سوار بر اسب تا بخارا می‌تازد!

قصه‌ها می‌توانند تصمیمات بزرگ سیاستمداران را جابه‌جا کنند. طارق متری، وزیر سابق فرهنگ لبنان، می‌گوید: همراه سعد حریری به تهران سفر کردیم. قرار ملاقات با آیت‌الله خامنه‌ای بود (این دیدار در آذرماه ۱۳۸۹ انجام شده است). قبل از دیدار قرار شد جلسه‌ای با سعد حریری به‌عنوان نخست‌وزیر داشته باشیم. شش وزیر هم همراه هم بودیم. جلسه در محل اقامت حریری در کاخ سعدآباد برگزار شد.

سعد حریری گفت: «باید مسئله سلاح حزب‌الله را به‌عنوان مسئله اصلی لبنان مطرح کنیم.» من سخنی نگفتم؛ اما همه تأیید کردند. وقتی وارد دفتر آیت‌الله خامنه‌ای شدیم، ایشان بسیار گرم و صمیمانه سعد حریری را در آغوش گرفت. جوانی و هوشمندی‌اش را تحسین کرد. از مرحوم رفیق حریری ذکر خیری به میان آورد. از لبنان بسیار تعریف کرد. ناگاه از سعد حریری پرسید، آقای نخست‌وزیر! شما رمان گوژپشت نتردام را خوانده‌اید؟! خب پیداست که نخوانده بود! سری تکان داد که معلوم نبود خوانده یا نه.

آیت‌الله خامنه‌ای گفت: «در این رمان یک زن بسیار زیبایی تصویر شده است. او زیباترین زن پاریس است. طبیعی است که قدرتمندان درصدد دستیابی به این زن هستند. لات‌های پاریس، قداره‌کشان، بانفوذها؛ اما همه می‌دانند که آن زن زیبا، اسمش چی بود؟! من گفتم: ازمیریلدا! آیت‌الله خامنه‌ای با تمام چشمانش خندید و گفت: «احسنت! شما وزیر فرهنگ بودید!»

همه می‌دانستند که ازمیریلدا یک دشنه ظریف دسته صدف سپید بسیار تیز و کارا به همراه دارد. هر کس به او سوء‌نظری داشته باشد، ازمیریلدا برای استفاده از آن دشنه تردید نمی‌کند. آقای نخست‌وزیر! لبنان مثل همان زن زیباست. لبنان عروس خاورمیانه است. خیلی‌ها به کشور شما نظر دارند. اسرائیل خطری است که شما را تهدید می‌کند. مگر تا خیابان‌های بیروت نیامدند؟ مگر مردم را نکشتند؟ ویران نکردند؟ سلاح مقاومت مثل همان دشنه ازمیریلداست. دشمن را نومید می‌کند و امکان عمل را از او می‌گیرد.»

گفت‌وگوها ادامه پیدا کرد؛ اما سعد حریری کلمه‌ای درباره سلاح حزب‌الله سخنی نگفت. بعد از جلسه پرسیدم: نگفتی؟

گفت: دیدی جلسه را چگونه اداره کرد و بحث را پیش برد. می‌شد مطرح کرد؟

قصه‌ها می‌توانند با پیش‌کشیدن اسطوره‌ها، مکتب‌ساز شوند. هویت یک جمع را برایش بسازند یا هویت تضعیف‌شده را بازسازی کنند. چه‌چیزی برای حفظ یک ملت از هویت مهم‌تر است؟ اگر هویت یک ملت تضعیف شود، سیاست هم رو به ضعف می‌گذارد. اینجاست که می‌فهمیم اسطوره‌ها و روایت آن‌ها چقدر ضروری است. دکتر موسی نجفی، اسطوره امیرکبیر را بازسازی‌کننده هویت ایران پس از تحقیر ملی توسط قرارداد ترکمنچای می‌داند؛ همچنین اسطوره حاج‌قاسم سلیمانی را بازسازی‌کننده هویت انقلابی ملت ایران می‌داند که می‌رفت در سال‌های نیمه‌دوم دهه نود تضعیف شود؛ هویتی که اسطوره‌اش، بنیان‌گذار جمهوری اسلامی ایران بوده است.

قصه‌ها می‌توانند اراده یک ملت را بر روی تحقق یک امر دست‌نیافتنی متمرکز کنند و آن را تحقق بخشند. رهبر انقلاب، جهش علمی ایران در دهه‌های گذشته را بیش از هر چیز، مرهون یک باور می‌داند؛ باور به اینکه ما می‌توانیم. هر وقت این باور در یک ملت شکل گرفت، می‌تواند کارهای بزرگ بکند. اگر خلاف این باور نهادینه شد، آن رشد هم متوقف می‌شود.

حالا رهبران فکری ملت ایران چطور توانستند این باور را ایجاد کنند؟ مگر نه اینکه از طریق یادآوری قصه‌ها؟ مگر قصه انقلاب و پیروزی بر قدرت‌های بزرگ و قصه جنگ و زنده‌نگه‌داشتن آن باعث نشد که مردم ما احساس کنند واقعاً می‌توانند؟ حتی وقتی هم که این اعتقاد ضعیف شد، نتیجه قصه‌های ناامیدکننده‌ای بود که شکست‌ها و ناکامی‌ها را مرتب جلوی چشم مردم می‌آورد.

قصه‌ها می‌توانند به ملت‌ها، اراده فائق‌آمدن بر مشکلات بزرگ را بدهند. مرحوم آقای پرورش خاطره جالبی از امام(ره) درخصوص شهادت شهید بهشتی نقل می‌کند. می‌گوید: «امام ظاهراً تا ساعاتی از خبر وقوع انفجار در دفتر حزب بی‌خبر بودند. بنا شد مرحوم آقای هاشمی، شهید رجایی، سید احمد آقای خمینی، آقای موسوی اردبیلی و خود ایشان، محضر امام برسند و آرام‌آرام ماجرا را تعریف کنند تا برای قلب امام مشکلی پیش نیاید. وقتی وارد اتاق امام می‌شوند، چیز عجیبی مشاهده می‌کنند.

امامی که در همه جلسات کم‌حرف می‌زد و منتظر سخنان دیگران می‌نشست و در جواب آن‌ها هم پاسخ‌های کوتاه می‌گفت، شروع کرد به قصه‌گفتن: در یکی از روستاها مردم دچار بیماری طاعون شدند. این‌قدر این بیماری شیوع پیدا کرد که همه روستا درگیر شد. جنازه‌ها کنار خیابان‌ها رها شده بود و کسی هم جرئت نزدیک‌شدن به آن‌ها را نداشت. بعضی را طاعون می‌کشت و بعضی را ترس. گرد مرگ همه‌جا پاشیده بود. در این حالت، یک روحانی وارد روستا شد. این ضعف روحی را متوجه شد. مردم را در مسجد جمع کرد.

مردم با بی‌رغبتی وارد مسجد شدند. آن روحانی گفت: ایهاالناس! اتفاق خاصی نیفتاده است. فقط تقریب آجال شده است. این مردم اگر در زمان‌های متفاوت و مکان‌های دور از یکدیگر می‌مردند، هیچ‌کس وحشت نمی‌کرد. حالا تنها اتفاقی که افتاده، این است که این مرگ‌ها از جهت زمان و مکان به یکدیگر نزدیک شده‌اند. اینکه ترس ندارد. کم‌کم مردم شجاع شدند. فضا عوض شد. مردم مشغول دفن مردگان شدند و کم‌کم با یک روحیه قوی بر طاعون غلبه کردند. قصه که به اینجا رسید، امام به ماجرای انفجار حزب اشاره کردند و فرمودند: اینجا هم تقریب آجال شده است. بعد هم امام فرمودند مجلس و دولت باید رأس ساعت شروع به کار کنند تا دشمن گمان نکند انقلاب ضعیف شده است.»

خیلی‌ها تعجب می‌کنند که انقلاب، چگونه توانست با این‌همه ترور و شهادت چهره‌های کلیدی خود دوام بیاورد؟ پاسخ همین‌جاست؛ هنر قصه‌گویی…

اگر با هم، هم‌سخن شده باشیم که روایت برای سیاست مهم است، بیاییم آن را دریابیم. اینکه رهبر انقلاب فرمان جهاد تبیین می‌دهد، از جای خالی آوینی‌ها برای روایت فتح‌ها سخن می‌گوید، ما را به سمت شعر و رمان دعوت می‌کند، رسالت اصلی حوزه علمیه را نه تحقیق، بلکه تبلیغ معرفی می‌کند، همگی گواه این دعوت است.