موکب اتوبوسی

از اتوبوس که پیاده شدم، غروب بود؛ از همان غروب‌های دلگیر جمعه؛ اما کافی بود سرت را این‌طرف و آن‌طرف بچرخانی تا در ازدحام آدم‌ها غرق شوی و یادت برود امروز چندشنبه است.

تاریخ انتشار: ۱۱:۵۸ - یکشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
موکب اتوبوسی

به گزارش اصفهان زیبا؛ از اتوبوس که پیاده شدم، غروب بود؛ از همان غروب‌های دلگیر جمعه؛ اما کافی بود سرت را این‌طرف و آن‌طرف بچرخانی تا در ازدحام آدم‌ها غرق شوی و یادت برود امروز چندشنبه است. این خاصیت شهر است که تو را از فکرت هم جدا می‌کند. خودم را به بی‌آرتی رساندم و روی یک صندلی جا خوش کردم. هندزفری را در گوش‌هایم فروکردم تا مثلا از شلوغی اتوبوس فاصله بگیرم.

کانال تلگرامی یکی از دوستان را باز کردم. آخرین آهنگی که گذاشته بود را پلی کردم. آهنگ‌ها پشت سرهم پلی می‌شدند و داشت خوابم می‌گرفت. چشمانم را روی‌هم گذاشتم. به‌اندازه دو سه آهنگ خوابم برد. گردنم افتاده بود، نور چراغ ماشین‌ها، پلک‌هایم را می‌زد، دست‌هایم خواب رفته بود و از ترس جا ماندن از ایستگاه، چشم‌هایم را باز کردم. انگار از وقتی چشم‌هایم را بسته بودم اتوبوس تکان نخورده بود.

مسیر قفل شده بود؛ اما مثل همیشه کسی بوق نمی‌زد. راننده‌ای عصبانی نبود و هیچ‌کس برای رفتن عجله نداشت. تصادفی نشده بود. آهنگ بعدی که در گوشم پلی شد، با همه قبلی‌ها فرق داشت. همه آهنگ‌های آن کانال تلگرامی پیانوی بی‌کلام بودند، اما این آهنگ با صدای نی شروع شد. روی کاور آهنگ نوشته شده بود «آواز خون». صدای محسن چاووشی با تصویر بر سینه کوبیدن پیرزن کنارم هماهنگ شده بود. چاووشی می‌خوند «از بقچه بیرون می‌کشم دلتنگیامو» پیرزن دودستش را بر سینه می‌زد.

چاووشی می‌گفت «جونم فدای مشکی که مثل لاله‌های واژگون شد» پیرزن با دودستش بر پایش می‌کوبید. چاووشی دم می‌زد: «بازم قراره هر شب دوباره پیدا کنم با پرچم تو خونه‌مونو»، پسربچه‌ای دستش را از پنجره اتوبوس بیرون برده بود و پرچم سیاهی را تکان می‌داد. وقتی چاووشی زمزمه می‌کرد شرح غم تو شرح یه بغضه، بغضی که با من هست تا روز قیامت، تاریخ گوشی‌ام را نگاه کردم؛ اول محرم‌الحرام 1446.

بغض گلویم را گرفت. راه نفسم بسته شده بود. درِ اتوبوس باز شد. نوجوانی با یک سینی شربت وارد شد. روی سربندش نوشته شده بود: «موکب العطش». پشت سرش پسرک مجنونی سینه‌زنان از اتوبوس بالا آمد. بلند تکرار می‌کرد «بفرمایید روضه». اسپیکری همراهش بود که صدای نوحه از آن پخش می‌شد. هرکسی با یک دستش لیوان شربت را گرفته بود و با دست دیگرش بر سینه‌اش می‌زد.

راننده اتوبوس را خاموش کرد. اتوبوس تاریک شد. راننده میان‌دار شد. مردها ذکر «یاحسین» را دم گرفته بودند و زن‌ها سینه می‌زدند. کم‌کم صدای گریه‌ها بلند شد. همه از ماشین‌هایشان پیاده می‌شدند و سینه‌زنان به سمت اتوبوس حرکت می‌کردند. پسرک مجنون بلند تکرار می‌کرد بفرمایید موکب اتوبوسی.