دوره قاجار عموما در ذهن ما با اتفاقهایی همچون عقد قرارداد ترکمانچای، اعطای بیحدوحصر امتیازها به بیگانگان و به مخاطره افتادن استقلال سیاسی و اقتصادی ایران گره خورده است.
واقعیت این است که عملکرد سلسله قاجار آنچنان آکنده از ضعف و سستی و بیارادگی است که تصویری جز آنچه گفته شد، به ذهن متبادر نمیکند؛ بااینهمه، بررسی علل و عوامل افول ایران در دوره قاجار یکی از مهمترین دلمشغولیهای اندیشمندان از همان زمان تاکنون بوده است؛ بهطوریکه بخش مهمی از رسائل و کتابهای نوشتهشده در دوره مشروطه نیز به همین موضوع تعلق دارد. کتاب «اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار» اثر محمود سریعالقلم ازجمله تحقیقهایی است که در سالهای اخیر درباره ایرانِ عهد قاجار موردتوجه قرار گرفته است. به مناسبت سالروز اعدام میرزارضای کرمانی در این گزارش با نگاه به این کتاب، نوع نگرش آن به ایران عهد قاجار و مسائلش را بررسی میکنیم. سریعالقلم، استادتمام گروه علومسیاسی دانشگاه شهید بهشتی است و تألیفهای متعددی در حوزه روابط بینالملل، توسعه و فرهنگ سیاسی ایران دارد.
کتاب اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار در پنج فصل نوشته شده است. در فصل اول با عنوان «مقدمه نظری، مبانی ساختاری، رفتاری و مدیریتی نظام اقتدارگرا» نویسنده پرسش اصلی این کتاب را در دو محور شرح میدهد:
1. نظام اقتدارگرایی حاکم بر ایران در دوره قاجار چه خصوصیاتی داشت و چگونه تداوم پیدا کرد؟
2. چرا اهتمامهایی که برای تغییر اقتدارگرایی بهکار گرفته شد، عموما ناموفق بودند؟ نویسنده در ادامه با برشمردن بعضی از آثاری که به بررسی تاریخ ایران پرداخته، عدم وجود قالبهای نظری و مفهومی برای تجزیهوتحلیل مواد خام تاریخی و بیتوجهی به روند تحولات دیگر کشورها جهت فهم تحولات ایران را ازجمله خلأهای این آثار بیان میکند؛ به این ترتیب به نظر میرسد کتاب قرار است در دو محور فوقالذکر ذیل یک قالب نظری با عنوان «اقتدارگرایی» به تجزیهوتحلیل تحولات ایران زمان قاجار با عنایت به روند تحولات در دیگر کشورها بپردازد.
اقتدارگرایی؛ امالمصائب ایران
سریعالقلم اعتقاد دارد که «حوزه سیاست و قدرت در ایران طی قرنها بر اساس سرکوب، ظلم، کشتار، بیرحمی، حذف و نابودی کامل رقیب شکلگرفته» و «به لحاظ نظری آنچه مجموعه شئون زندگی ایرانیان را تشکیل میداده، نظام و منطق اقتدارگرایی بوده است.» نویسنده در ادامه وسعت و عمیق نفوذ این منطق را آنچنان جدی میداند که اعتقاد دارد «شاید بتوانیم نفوذ آن را در طبع و رفتار ایرانی در سطح ژنتیک ردیابی کنیم.» در ادامه، تلاش میشود تعریفی از اقتدارگرایی بهدست آید: «در آن مسلطشــدن به شخصیت، آرا و زندگی انسانها اصالت دارد» و «در این روش مدیریت، فردیت و اصالت فردی انسانها از آنها گرفته میشود.» نویسنده البته در فصول بعد اقتدارگرایی را یک نظام حکومتی میداند «که تقریبا تاریخ سیاسی تمامی بشر با آن شکلگرفته است»؛ همچنین با مثالهای متعدد نشان میدهد که اقتدارگرایی در تقابل با عقلانیت و مصلحت عمومی است. فردمحوربودن، نظم مطلق و انحرافدانستنِ تفاوت، داشتن معارض در خارج از مرزهای خود و حجم زیادی از ویژگیها و نتایج نامطلوب در ادامه بهصورت پراکنده در توصیف اقتدارگرایی آمده است.
او میگوید: «اقتدارگرایی تمامی شئون زندگی افراد را در برمیگیرد و شکل و محتوای آن را تحتالشعاع قرار میدهد.» در یک نگاه کلی به نظر میرسد نویسنده اعتقاد دارد نظامهای سیاسی و اجتماعی در یک حرکت خطی تکاملی بهسمت «مردمسالاری» حرکت میکنند و واژه «اقتدارگرایی» در برابر «مردمسالاری» استفاده شده است؛ همچنین در سرتاسر کتاب، خلقیات و مناسبات مردمی که در نظامهای اقتدارگرا زندگی می کنند، به چالش کشیده شده است: «افرادی که در جوامع اقتداری مانند روسیه، عراق، چین، کره شمالی، کوبا، بلاروس و ونزوئلا زندگی کردهاند، بسیار پیچیده، مرموز، چندچهره و تقریبا غیرقابل فهم هستند.»
سرکوب و وحشت تنها تجربه ایرانیان
در فصل دوم با عنوان «انحطاط صفویه، سقوط زندیه و ظهور قاجاریه» سریعالقلم نگاهی کوتاه به حکمرانی شاهعباس دارد و آن را سرشار از خشونت و کشتار و بیرحمی میداند. او رواج «سنت قهوهخانه» را نمادی از دوران انحطاط صفویه میداند و اعتقاد دارد: «در وحشیگریهای عصر صفوی طبعا جایی برای گفتوگو، نقد، تبادلنظر، مناظره، اخلاق، منافع ملی، تشکل، قانون و عقلانیت نمیتوان جست.»
در ادامه، توصیفهایی از کنت دوگوبینو، سفرنامهنویس فرانسوی، درباره خلقیات ایرانیان آمده است.
نویسنده با تشریح نحوه انتقال قدرت از صفویه به نادرشاه افشار، زندیه و درنهایت قاجاریه، به ویژگیهای منفی این دوران میپردازد و اقتدارگرایی را وجه مشترک آن میداند. در فصل سوم با عنوان «تداوم نظام اقتدارگرایانه در عصر قاجار» همین رویکرد تا پایان عصر ناصری ادامه یافته است؛ یعنی نویسنده با نقل تاریخ، درباره وجوهی که بهزعم او نشان از اقتدارگرایی دارد، صحبت میکند؛ همچنین نیمنگاهی نیز به خلقیات ایرانیان دارد و در جایی از چهار علت برای «متغیرالاحوالبودن، دمدمیمزاجبودن، فرصتطلبی و غیرقابلاتکابودنِ ایرانیان» نام میبرد:
1. فقدان یک سیستم و دستگاه فکری مشخص؛
2. تنوع و ورود و خروج دائمی مکاتب فکری و جهانبینیها در جامعه؛
3. قدرت مطلق دولت؛
4. نقش مهم بیگانه در سیر تحولات داخلی.
تلاش ناموفقِ مشروطهخواهی
از میانه فصل سوم، سریعالقلم تلاش میکند با تشریح نهضت مشروطه به پرسش دوم تحقیق خود پاسخ دهد: چرا اهتمامهایی که برای تغییر اقتدارگرایی بهکار گرفته شد، عموما ناموفق بودند؟ او با تقسیمبندی گروههای فعال در نهضت مشروطه به روشنفکران، روحانیون و بازاریان، تضادهای فلسفی و فکری در ایران را مهمترین عامل ناکامی مشروطه میداند. به اعتقاد نویسنده «اسلام و بهخصوص تشیع، ذاتا یک دین سیاسی است و ظرفیت سکولارشدن را ندارد.» او با مثالهای متعدد نشان میدهد روشنفکران در جریان نهضت مشروطه تلاش میکردند «لباس دینی تن لیبرالیسم کنند تا از مخالفت روحانیت در تغییر حوزه سیاست ایرانی در امان باشند؛ زیرا روحانیت و تفکر دینی در میان تودههای مردم از مشروعیت و مقبولیت برخوردار بود.» در ادامه نویسنده با نقل تاریخ مشروطه، تأثیر منفی روحیات ناشی از اقتدارگرایی ایرانی را در سیر این تحولات نشان میدهد.
رستگاری با بازار آزاد
سریعالقلم در فصل چهارم کتاب با عنوان «خروج از اقتدارگرایی: یک بررسی مقایسهای» بهطور صریحتر اذعان میدارد که «بشر هزاران سال با اقتدارگرایی خو گرفته است و از حاشیه آن لذت میبرد. اقتدارگرایی یک روشِ برتریِ حکومت بر عامه مردم است؛ در مقابل آن، حکومت صرفا در برابر مردم، وظیفه و مسئولیت و پاسخگویی دارد.» به اعتقاد نویسنده در چهار قرن اخیر یک مفهوم کانونی برای خروج از اقتدارگرایی مطرح شده است «و آن مفهوم حق انتخاب در قالب یک ساختار است.»
او همچنین از پایه مهم اقتصادی و مالی اقتدارگرایی و غیراقتدارگرایی صحبت میکند که بدون آن نمیتوان رفتارهای سیاسی و نظام انگیزشی سیاسی را متوجه شد. به اعتقاد نویسنده «ناقوس مخالفت با اقتدارگرایی زمانی به صدا درآمد که انسانها مسئولیت معاش خود را بهعهده گرفتند و از وابستگی مالی به حکومت و دولت و کلیسا رهایی یافتند. هنگامی که استقلال مالی تحقق یابد، اندیشه هم آزاد میشود.» نویسنده در ادامه، فردی را که مجبور است با شناخت، تولید کند، رقابت کند، هزینهها را کاهش دهد و «برای عرضه کالای خود با مشتری مؤدب باشد» با فردی که «خود را به مدارهای دربار قاجار نزدیک میکرد و از زمین و منصب و مستمری بهرهمند میشد» مقایسه میکند و نتیجه میگیرد که کار اخیر، فکر نمیخواهد و «تنها تجهیز در دو صنعت کافی است: تزویر و چاپلوسی.»
او همچنین میگوید: «تاریخ گواه است که بهجز عده معدودی برای اکثریت سیاسیون و بازیگران ایرانی، حق و حقانیت و عدالت و آزادیخواهی روبنا بوده است. اصل، نحوه دسترسی به امکانات است.» درضمن «چون ایرانیها به شعر و ادبیات و تعارف و زبان نرم نسبت به چینیها و روسها مجهزترند، از راه این شیوههای تزییناتی و تبلیغاتی در پی کسب امکانات بودهاند.» سریعالقلم با ارجاع به کتاب «ثروت ملل» از آدام اسمیت و «اصول اقتصاد سیاسی» از جان استوارت میل اظهار میکند: «تا جامعه قدرتمند نشود و پایههای مستقل اقتصادی آن بنا نشود، کشورها رشد نمیکنند و از فرد به ساختار و سیستم، انتقال حقوقی و درنهایت سیاسی پیدا نمیکنند.» در ادامه هم مثالهایی از تجربههای کشورهای مختلف در ایجاد بازار آزاد و منافع مستقل از دولت ذکر میشود. در فصل پنجم که به نتیجهگیری مباحث مطرحشده در کتاب تعلق دارد، نویسنده 44 ویژگی منفی رفتاری و معاشرتی ایرانیان در عهد قاجار را ذکر میکند و آنها را به اکثریت مردم ایران در آن عهد تعمیم میدهد.
به اعتقاد او، مجموعه این خصلتها هم در سطح جامعه و هم در سطح حاکمان و روشنفکران وجود داشت و نتیجه دههها و قرنها استبداد، سرکوب و اقتدارگرایی بود «که نهاد انسانها را در حد ژنتیک به بدخویی و خشونت سوق داده بود.» سریعالقلم درنهایت سه عنصر کلیدی را در تداوم اقتدارگرایی ایرانی بهویژه در عهد قاجار معرفی میکند:
1. اقتصاد متمرکز مبتنی بر منافع و مصلحت شاه و درباریان؛
2. ساختار فرهنگی برآمده از اقتدارگرایی؛
3.ضعف در یادگیری از کشورهای موفق مانند ژاپن، کره جنوبی و مالزی.
بررسی اقتدارگرایانه اقتدارگرایی
کتاب اقتدارگرایی ایرانی در عهد قاجار آنطور که نویسنده در پیشگفتار میگوید، در ادامه تحقیقات «فرهنگ و توسعه» نویسنده است؛ بااینهمه به نظر میرسد این کتاب نتوانسته است انعکاسی از یک تحقیق منسجم درباره ایران ِ عهد قاجار و نسبت آن با اقتدارگرایی باشد. فصل اول کتاب پیش از آنکه بتواند صورتمسئله اقتدارگرایی در ایران را بررسی کرده و زاویه نگاه خود را دقیق کند، بهطور پراکنده و آشفته، خصوصیات فردی و صفات اخلاقی شهروندان نظامهای مختلف سیاسی را با یکدیگر مقایسه میکند و همه رذایل اخلاقی را متوجه شهروندانی میداند که اسیر اقتدارگرایی سیاسی شدهاند؛ همچنین همه این رذایل را ناشی از اقتدارگرایی سیاسی میداند.
در طرح مسئله، صحبتی از علل بهوجودآمدن پدیدهای که نویسنده آن را اقتدارگرایی نام نهاده است، به میان نیامده؛ گویا همانگونه که در فصلهای بعدی بهصراحت ذکر شده است، همه جوامع بشری بر مسیر تاریخی واحدی ایستادهاند که شروع آن، اقتدارگرایی و پایان آن، دموکراسی است. در فصل دوم و سوم که آن را باید محور اصلی تحقیق دانست، روایت تاریخ از یک نظم ساختاری بهرهمند نیست و نقاطی که نویسنده آنها را شاهد وجود اقتدارگرایی دانسته، اطلاعات جدیدی به مخاطب اضافه نمیکند.
در اینجا باید توجه داشت که نویسنده پیش از بررسی وقایع مربوط به مشروطه، بیش از همه نگاه خود را به آن بخشی از تاریخ معطوف میدارد که راوی جریانهای نقلوانتقال قدرت سیاسی و بهاصطلاح تاریخ پادشاهان و ملوک است؛ اما برخلاف نتیجهای که در پایان گرفته شده، هیچ نشانی از بررسی اوضاع اجتماعی و اقتصادی در آن دوره به چشم نمیآید؛ درواقع طرح مسئله و متن اصلی تحقیق، تناسبی با نتیجهگیری بهعملآمده، ندارد.
نویسنده در حالی نتیجه میگیرد که «اقتصاد متمرکز مبتنی بر منافع و مصلحت شاه و درباریان» یکی از سه عامل (و بلکه عامل اول) تداوم اقتدارگرایی ایران در دوره قاجار بوده که اولا، در صورتمسئله خود به عامل مهم اقتصاد و نقش آن در اقتدارگرایی نپرداخته و ثانیا، در متن تحقیق به ابعاد اجتماعی و اقتصادی دوره قاجاریه ازجمله ابعاد اقتصاد ایران در این دوره، شکل کسب درآمد مردم در شهرها و روستاها، قوانین مالیاتی و میزان مداخله دولت در اقتصاد و… حتی اشارهای هم نکرده است؛ این در حالی است که پژوهشهای زیادی در این زمینه صورتگرفته و منابع تاریخی در این زمینه سکوت نکردهاند.
در بررسی وقایع مربوط به دوره مشروطه نیز هرچند نویسنده تلاش کرده است نگاهی واقعگرا به حوادث این دوره داشته باشد و با اشاره به نکتههای جالبی همچون تلاش ۱۵ساله آخوندزاده برای تغییر خط جهت تسریع روند پیشرفت، حالوهوای آن دوره را بهخوبی تشریح کرده؛ اما از تدقیق در نکتههای مهمی که درباره مشروطه ذکر کرده، اجتناب کرده است؛ گویی نویسنده بر خلاف آنچه ادعا میکند، قائل به وجود ابعاد فرهنگی و اجتماعی برای اقتدارگرایی نیست و آن را تنها مسئلهای در حوزه سیاست و قدرت قلمداد میکند؛ برای نمونه، یکی از نکتههای مهمی که نویسنده به آن اذعان میکند و در چهارچوب تحقیقش میتواند مؤثر باشد، نفوذ روحانیت بر عموم مردم در جریان انقلاب مشروطه است؛ همان عاملی که باعث شد بهزعم نویسنده، روشنفکران برای نزدیکشدن به روحانیت تلاش کنند.
حال پرسش مهم این است که اولا، دلیل این نفوذ روحانیت در میان مردم چه بود؟ ثانیا، چه ارتباطی با اقتدارگرایی که به نظر نویسنده مهمترین عامل شکلدهنده مردم در ایران است، داشت؟ باید دقت کرد که پیشازاین نویسنده مدعی شده وجود اقتدارگرایی در ایران مانع بهوجودآمدن هرگونه ساختار و نهاد شده است؛ همچنین نویسنده هرچند تقریری واقعی از اختلاف میان مشروعهخواهان و مشروطهخواهان دارد، به نظر میرسد بسندهکردن به چند منبع محدود در روایت تاریخ مشروطه باعث شده است نتواند برداشت صحیحی از اختلافهای میان علما در جریان مشروطه داشته باشد؛ بهعنوانمثال، در اصفهان نهضت مشروطه توسط حاج آقا نورالله نجفی رهبری می شد.
چه عاملی باعث نفوذ حداکثری او در میان مردم بود؟ اگر اقتدارگرایی مهمترین عامل شکل دهنده مردم ایران بوده و مانع بهوجودآمدن هرگونه نهادی شده است، چگونه سازمان روحانیت بهعنوان یک نهاد اثرگذار در جریانهای سیاسی در برابر نظام اقتدارگرا ایفای نقش میکند؟ همچنین نویسنده با این پیشفرض که جریانهای سیاسی توسط عدهای پایتختنشین مشخص و معلوم شده است، از نقش مهم دیگر مناطق ایران در نهضت مشروطه غفلت میکند؛ برای نمونه، می توان باز هم به تجربه اصفهان نگاه کرد که در آن تضادهای فکری و فلسفی به غلظت تهران وجود نداشت و حتی دعوای مشروطه و مشروعه جدی گرفته نمی شد.
نکته دیگری که در سرتاسر کتاب به چشم میخورد و ازجمله رذایلی است که نویسنده در زمره خصوصیات ایرانیان دوره قاجار ذکر میکند «اغراق» بیشازاندازه در ستایش و نکوهش مفاهیم، جوامع و شخصیتهاست؛ بهگونهای که گاه باعث شده است نویسنده چهارچوب اصلی تحقیق خود را فراموش کند؛ مثلا در برشمردن خلقیات منفی ایرانیان، نویسنده آنچنان یکطرفه به خلقیات ایرانیان نگاه میکند که گویی در ادبیات سفرنامهنویسان اروپایی و ژانر «خلقیات ما ایرانیان» غرق شده است؛ همچنین توصیفهای نویسنده از اقتدارگرایی که در جایجای کتاب پراکنده شده، تنها نشاندهنده وجوه کاملا منفی است و سایر وجوه این موضوع را موردبررسی قرار نمیدهد؛ مثلا نویسنده در جایی به توجه شاهعباس به هنر و معماری اذعان میکند؛ اما هیچگاه به رابطه اقتدارگرایی با نقشآفرینی ایرانیان در دوره صفوی در عرصههای مذکور نمیپردازد.
تکعبارتهایی همچون اینکه عامل اصلی کار عرفانی، معماری، هنری و ادبی ایرانیان، فردی بوده و «ایرانیها بهمحض اینکه لازم باشد تا دور هم جمع شوند و طرحی را به سرانجام برسانند، دچار مشکل میشوند» با شواهد تاریخی همچون ساخت بناهای عظیم در شهرها و وجود فناوریهایی همچون حفر قنات که نیاز به کارگروهی منسجم با طراحی دقیق دارد، در تضاد است.
در نهایت، آنچه ناگهان در دو فصل پایانی کتاب بهعنوان راه خروج از اقتدارگرایی معرفی شده است، نسبتی با متن تحقیق ندارد و این فرضیه را در ذهن مخاطب شکل میدهد که نویسنده تمام تحقیق را وسیلهای برای مطرحکردن ایده اقتصادی خود، کرده است.
درمجموع می توان گفت که تبیین سریعالقلم از چگونگی حضور اقتدارگرایی در دوره قاجار در این کتاب چندان چشمگیر نیست و راهکارهای او برای خروج از اقتدارگرایی نیز به جز آنچه درباره اقتصاد بازار می گوید، از تربیت اخلاقی و توسعه فردی خارج نمیشود؛ چنان که در ابتدای کتاب نیز به صورت صریح بیان می کند: «تقدیم به ایرانیان زیر 10 سال، که در آینده برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد!… از رشد و موفقیت دیگران به طور واقعی خوشحال خواهند شد و درس خواهند آموخت، غرور بیجا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد، دروغگویی و وارونه جلوهدادن واقعیت ها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند کرد … .»



