به گزارش اصفهان زیبا؛ «در آغوش درخت» اولین فیلم بلند بابک خواجهپاشا است که بهتازگی و بعد از فیلم دوم او (آبیروشن) به نمایش در آمده است. این فیلم روایتگر زندگی درمعرض فروپاشی یک خانواده جوان در یکی از شهرهای سرسبز اردبیل است؛ خانوادهای که در اثر اتفاقی، سالهاست درگیر یک مسئله است. زن خانواده مبتلا به یک فوبیاست. او از شهر نمیتواند خارج شود و همچنین نمیگذارد همسرش او را حتی لمس کند. این موضوع باعث میشود مرد خانواده با وجود عشقی که به همسر و فرزندان خود دارد، درخواست جدایی بدهد.
خواجهپاشا نشان داده تسلط خوبی بر فضاسازی و انتخاب لوکیشن دارد و میتواند قابهای زیبایی از دل طبیعت جغرافیای آذربایجان بیرون بکشد. این موضوع هم در فیلم «آبیروشن» و هم در این فیلم مشهود است. اما موضوع در اینجا تمام نمیشود. درختی که قرار است کودکان زیبا و شیرینزبان این زوج در آغوش بگیرند، توخالی است؛ مثل همان سنگ فیروزه حاج یونس که بیفروغ بود و صرفا به دست و اراده نویسنده از آنجا برداشته میشد و در جای دیگر قرار میگرفت.
اتفاق و حادثه، مهمترین پیشراننده هر دو این فیلمها هستند. اتفاق فینفسه در روایت قابل طرد یا پذیرفتنی نیست؛ بسته به میزان استفاده و جای آن است که مهم میشود. «در آغوش درخت» کل درگیریهایی که شخصیتها از سر گذراندهاند را در آخر با یک معجزه برطرف میکند. معجزه بهترین کلمه در توصیف این پایانبندی است؛ چرا که هیچ مقدمهچینی و هیچ نشانهای پیش از این در فیلم وجود ندارد که خبر از چنین رخدادی در انتها بدهد.
از نظر پایانبندی، فیلم «آبیروشن» شاید حتی اندکی از این فیلم جلوتر بایستد؛ چرا که در آن فیلم تلاش شده بود یک منطق هرچند ضعیفی تراشیده شود تا کنشهای پایانی شخصیتها باورپذیر باشد؛ اما «در آغوش درخت» از همین منطقتراشی هم باز میماند و شخصیتها نه کنشورز، که دائم درحال واکنش به وقایع طبیعی یا انسانیای هستند که رابطه علی بین آنها ناپیداست. درضمن معضل اصلی این خانواده، بهخوبی تصریح و مشخص نمیشود. مخاطب به سختی میتواند علت این طلاق را فهم و با یکی از طرفین همذاتپنداری کند.
زمانی که مسئله هنوز درست شکافته نشده و منشأ آن نیز مرموز و مبهم است، ناگهان همهچیز زیرورو میشود و زن بر ترسها و فوبیاهای خود غلبه میکند؛ هرچند در این بین پایان باز و بیتوضیح فیلم بر حجم بیمنطقیها و ضعف دراماتیک میافزاید. تماشای فیلم «در آغوش درخت» برای یک بار چندان خالی از لطف نیست.
تجربه زیسته خواجهپاشا در جغرافیای زیبای آذربایجان به کمک او آمده است تا از نظر بصری مخاطب را به یک لذت حداقلی برساند؛ اما مشکل اصلی او درامهای ضعیف و پر از سؤال و ابهامی است که در پایان به حال خود رها میشوند یا اصلا نتوانستهاند گیرایی و جذابیت کافی را ایجاد کنند. البته میتوان امیدوار بود که همکاری خواجهپاشا با نویسندگان ماهرتر و همچنین تمرکز مضاعف خود او بر سناریو، او را تبدیل به یکی از کارگردانهای جوان و مهم سالهای آینده بسازد.



