جمعی از کسبه میدان عتیق در گفت‌وگو با «روایت اصفهان» از ابعاد مختلف طرح بازآفرینی این میدان می‌گویند

آن‌ها که رفتند آن‌ها که ماندند!

نگاه زن سُر می‌خورد سمت ردیف‌های پارچه که دورتادور مغازه چیده شده‌اند؛ ردیف چادرهای مشکی و رنگی و ردیف پارچه‌های نخی و گل‌گلی!

تاریخ انتشار: ۱۹:۳۶ - دوشنبه ۹ مهر ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 8 دقیقه
آن‌ها که رفتند آن‌ها که ماندند!

به گزارش اصفهان زیبا؛ نگاه زن سُر می‌خورد سمت ردیف‌های پارچه که دورتادور مغازه چیده شده‌اند؛ ردیف چادرهای مشکی و رنگی و ردیف پارچه‌های نخی و گل‌گلی! زن میان‌سال با چشم‌هایش مغازه را برانداز می‌کند؛ انگار که توی ذهنش پارچه‌ای تداعی کرده و حالا لابه‌لای طاقه‌های سیاه و رنگارنگ دنبالش می‌گردد.

چشم‌هایش، اما خیلی زود خسته می‌شوند. ابروهایش را می‌دهد توی هم؛ طوری که فروشنده تا ته نگاهش را می‌خواند و می‌فهمد که فعلاً خبری از دشت اول صبح نیست. فروشنده، مردی است 50ساله که 18 سالِ آن را در «میدان کهنه» کاسبی کرده. لبه پارچه نخی که روی میز ولو شده را جمع می‌کند و طاقه را هُل می‌دهد زیر باقی طاقه‌ها که روی هم تلنبار شده‌اند: «میدان که تغییر شکل داد، سبک کاسبی هم عوض شد. خیلی از مغازه‌ها تغییر کاربری دادند و صنف‌های جدید به وجود آمد؛ مثلاً تا پیش از این، مغازه‌های لباس همه‌چیزی عرضه می‌کردند؛ از شیر مرغ تا جان آدمیزاد!

حالا اما دسته‌بندی جدید باعث شده تا هرکدامشان فقط یک نوع پوشاک بفروشند؛ یکی لباس مردانه و دیگری پوشاک زنانه یا کودکانه.» فروشنده می‌گوید خود او هم با این تغییر مجبور شده تا در کسب‌وکارش تغییراتی بدهد: «قبلاً همه نوع پارچه‌ای داشتم؛ از پارچه‌های نخی و ارزان‌قیمت گرفته تا پارچه‌های کارشده و گران؛ اما به‌مرور آن پارچه‌ها از مغازه رفتند و جای خودشان را به چادرهای رنگی و مشکی و پارچه‌های نخی دادند.

آن موقع مشتری‌هایمان خیلی زیاد بودند؛ چون تنوع کارهایمان زیاد بود؛ اما میدان که تغییر شکل داد، خیلی از مشتری‌ها رفتند و پشت سرشان را هم نگاه نکردند.» میدان کهنه را همه به ارزان‌بودن اجناس و منصف‌بودن کاسب‌هایش می‌شناختند؛ میدانی که همه‌چیز در آن پیدا می‌شد و همیشه مملو از آدم بود. هنوز هم خیلی‌ها به هوای خریدن جنس ارزان، پا به میدان می‌گذارند: «هستند مشتری‌های قدیمی که هنوز دنبال جنس باکیفیت، اما قیمت پایین به میدان رفت‌وآمد می‌کنند؛ حتی آخر هفته‌ها شهرستانی‌ها هم به اینجا می‌آیند؛ ولی از وقتی میدان تغییر شکل داد و به میدان عتیق تبدیل شد، کسب‌وکارها رنگ دیگری به خود گرفت و دیگر مثل سابق نشد!»

آغاز یک داستان بی‌پایان!

داستان به سال‌ها پیش بازمی‌گردد؛ شاید چیزی حدود دودهه پیش و زمانی که بیل‌ها به جان میدان و مغازه‌هایش افتادند و خیلی‌هایش را تخریب کردند. کمتر کسی است که بعد از این همه سال، قصه نارضایتی برخی از کسبه میدان کهنه که تا پیش از این برای خود برووبیایی داشتند را نشنیده باشد.

داستان آن‌ها دهان‌به‌دهان چرخیده و به گوش یک اصفهان رسیده؛ برای همین هم برخی‌ها معتقدند که این نارضایتی دامن میدان را گرفته و باعث بی‌رونقی و کسادی کسب‌وکارهایش شده. فروشنده لباس زنانه که سنی حدود 55سال دارد، لابه‌لای حرف‌هایش به این موضوع اشاره می‌کند و می‌گوید: «میدان عتیق قدمت زیادی داشت و از دوره سلجوقیان به یادگار مانده و الگوی ساخت میدان نقش‌جهان هم بود؛ اما سال‌ها پیش آمدند و گفتند می‌خواهند این میدان را بازسازی کنند.

آن موقع هم نوع کاربری در میدان به چشم می‌خورد. اما مغازه‌ها را مرحله‌به‌مرحله خراب کردند؛ حتی مغازه‌هایی که صاحبان آن‌ها راضی به این کار نبودند، به‌زور و به‌اجبار مغازه‌هایشان را واگذار کردند! خیلی از کسبه ناراضی هستند؛ چون مغازه‌شان را ازشان گرفته‌اند و حالا باید هزینه گزافی بدهند تا بتوانند دوباره آن ملک را بخرند. این نارضایتی‌ها باعث شده تا کاسبی اینجا رونق و برکت نداشته باشد. خیلی‌ها هم بیکار شدند و خانه‌نشین! پس از بازسازی اجاره‌بهای مغازه‌ها بالا رفت. خیلی از مغازه‌ها هم توسط اتباع گردانده می‌شود؛ به‌ویژه در بازار «ریسمان»؛ چون آن‌ها حقوق کمتری می‌گیرند و بیشتر کار می‌کنند که شاید خیلی وجهه خوبی برای گردشگران نداشته باشد.»

یک میدان و هزارویک مشکل!

ساعت از ده‌صبح گذشته و خورشید براده‌هایش را به پایین ریخته؛ روی سنگ‌فرش‌ها و نیمکت‌هایی که دورتادور میدان عتیق چیده شده‌اند و خالی هستند. آفتاب تابستان بی‌رحم شده و میدان را به تنور داغی تبدیل کرده که کسی جرئت پاگذاشتن به آن را ندارد. خبری از رفت‌وآمد در آن نیست و به‌جز سه‌چهار پیرمرد که زیر طاق ورودی یکی از بازارچه‌ها سایه گرفته‌اند، کسی نیست. حوض‌ها آبی ندارند و خاموش‌اند. اندک فضای سبز داخل میدان در این گرما پخته شده و به رنگ زرد درآمده.

صدایی در میدان شنیده نمی‌شود! روز به نیمه رسیده؛ اما خیلی از مغازه‌های دورتادور میدان بسته‌اند و یک قفل بزرگ روی در آن‌ها خودنمایی می‌کند. مغازه‌های بستنی‌فروشی و آب‌میوه‌فروشی میز و صندلی‌ها را جلوی مغازه چیده‌اند و ظرف‌های بزرگ آب‌طالبی و هویج و یخ‌دربهشت درحال‌چرخیدن هستند تا شاید میزبان تک‌وتوک آدم‌هایی باشند که گذرشان این موقع روز به میدان افتاده‌است. در ورودی بازار نجف‌آبادی‌ها فروشنده لباس مردانه در حال چیدن لباس‌هایش روی میز است؛ مردی حدوداً 70ساله. از زمانی که چشم باز کرده و دست چپ و راستش را شناخته، توی میدان کار می‌کرده.

گرد سفیدی روی موهایش دویده و پیشانی‌اش پر از چین‌وچروک است. پاسخ مشتری افغان را که می‌دهد، نگاهش از در ورودی به بیرون میدان سُر می‌خورد: «بافت قدیم میدان خیلی جلوه و رخسار خوبی نداشت. خیلی از کاربری‌ها الان تغییر کرده‌اند. قبلاً اینجا میدان تره‌بار بود. قرار هم بود جایی درست کنند برای میوه‌فروش‌ها تا بتوانند آنجا مشغول به کار شوند؛ هنوز ولی این اتفاق نیفتاده است. میدان سنگ‌فرش‌ شده و تروتمیز است؛ درحالی‌که قبلاً خیلی نامرتب بود.

شلوارهای مردانه را روی دیوار ردیف می‌کند و می‌گوید: «قبلاً اینجا خیلی شلوغ می‌شد؛ اما حالا مشتری‌ها کمتر شدند و بیشترشان هم زنان و مردان میان‌سال هستند؛ شاید به خاطر این است که جوان‌ها خیلی علاقه‌ای به خرید از مغازه‌های قدیمی و معمولی ندارند و بیشتر ترجیح می‌دهند خریدشان را از مغازه‌های لوکس و لاکچری در نقاط دیگر شهر انجام دهند. به هرحال اکثر مغازه‌های اینجا ویترین ندارند و چیدمان اجناسشان خیلی معمولی است. دست فروشنده‌ها هم برای تغییر مغازه‌هایشان خیلی باز نیست؛ چون اینجا بافت فرسوده است و باید بافت قدیمی خودش را حفظ کند. فروشندگان هم برای هر تغییری با میراث روبه‌رو هستند.» نگاهش را می‌دهد به طاق بازار: «طاق را نگاه کنید! تازه زدند؛ اما وقتی باران می‌بارد، آب از ناودان‌ها راه می‌افتد و هر آن ممکن است سقف ریزش کند. کسبه هم اجازه ندارند به آن دست بزنند؛ فقط در حدی که آن را ایزوگام کنند. سنگ‌فرش‌های داخل میدان شیب دارند و وقتی باران می‌بارد، آب به سمت ورودی‌ها راه می‌افتد و مشکل‌ساز می‌شود. کسبه برای جلوگیری از سرما ورودی‌ها را با پلاستیک پوشانده‌اند؛ درحالی‌که جلوه بسیار بدی پیدا کرده‌اند. به نظر من، برای حل این مشکلات شهرداری باید پای حرف‌های کسبه می‌نشست و سپس طرح‌هایش را اجرایی می‌کرد.»

اجاره ملک مقرون‌به‌صرفه نیست!

صلاه ظهر شده و خورشید به میان آسمان رسیده‌است. صدای اذان تنها صدایی است که در این موقع روز شنیده‌می‌شود. میدان خالی از آدم است و به‌غیراز تک‌وتوک اتباعی که در آن تردد می‌کنند، کسی نیست. مرد میان‌سال روی صندلی جلوی دکانش نشسته و دانه‌های تسبیح را پشت سر هم می‌چرخاند و زیر لب ذکر می‌گوید. چین‌وچروک صورتش او را حدوداً 65ساله نشان‌می‌دهد؛ سال‌هایی که بیش از نصف آن را اینجا کاسبی کرده‌است.

جنس‌ها توی مغازه‌اش تلنبار و مانکن‌های لباس، جلوی در چیده شده‌اند. می‌گوید: «خیلی از مغازه‌ها فروش آن‌چنانی ندارند و برای همین هم حاضر نیستند برای شکیل‌شدن مغازه‌شان خرج کنند. از طرف دیگر، اجاره‌ها برای مالکان هم مقرون‌به‌صرفه نیست؛ برای همین هم خیلی از مغازه‌های اطراف میدان بسته‌اند؛ مغازه‌هایی که چندین میلیارد قیمت دارند؛ اما اگر بخواهند اجاره‌بروند، سود ناچیزی عاید صاحبانش می‌شود. قبلاً همه به هوای خرید جنس ارزان می‌آمدند اینجا؛ اما اکنون شرایط جوری شده‌است که کاسب‌کاران نمی‌توانند اجناسشان را با قیمت پایین بفروشند.

از طرف دیگر، حضور اتباع اینجا خیلی زیاد شده‌است و منطقه را از بومی و یکدست‌بودن خارج کرده؛ موضوعی که شاید باعث شود خیلی‌ها دیگر رغبت نکنند برای خرید وارد میدان شوند.» مشکلات میدان عتیق یکی‌دوتا نیست. این فروشنده از ناایمن‌بودن بازار صحبت می‌کند و می‌گوید برخی از ورودی‌ها به‌گونه‌ای تعبیه شده‌اند که در صورت بروز حوادثی مثل آتش‌سوزی امکان ورود خودروی امدادی به آن‌ها وجود ندارد: «یا اینکه موتورسواران فضاهای دسترسی را بسته‌اند و اجازه ورود نخواهند داد.»

حرف از مشکلات میدان که می‌شود، کاسب دیگری که دیواربه‌دیوار مغازه این مرد مغازه دارد، شروع به سخن‌گفتن می‌کند: «نورپردازی میدان مناسب نیست. پروژکتورهایی هم که وجود دارند، فقط همان نقطه را روشن می‌کنند و اطراف آن‌ها نور کم است. البته مغازه‌داران خودشان نور دارند و نیازی به روشنایی میدان نیست؛ اما به‌هرحال، شهروندانی که در شب تمایل به حضور در این مکان دارند با مشکل مواجه می‌شوند.» پیرمرد عصای چوبی‌اش را بلند و تکیه‌گاهش می‌کند: «میدان فضای سبز درست‌وحسابی ندارد. الان شما فکر کنید چند نفر بخواهند برای دقایقی در این فضا بنشینند و خستگی در کنند یا اوقات فراغتشان را سپری کنند؛ اما چنین امکانی به‌ویژه در روزهای گرم تابستانی وجود ندارد؛ چون گرما امان می‌برد؛ ضمن اینکه قسمت رویی میدان فاقد سرویس بهداشتی است. حوض‌ها هم که خالی از آب است. در سال‌های قبل آب داخل حوض‌ها جاری می‌شد و حتی فواره‌ها هم مشغول به کار می‌شدند؛ ولی مدتی است دیگر ردپایی از آب نیست.»

جای خالی جشن‌های همگانی در میدان

هرم داغ آفتاب تابیده روی سنگ‌فرش‌ها و انعکاس نور، چشم‌ها را آزار می‌دهد. روی دیوارهای مقابل ورودی‌ها پوسترهای ریزودرشت خودنمایی می‌کنند؛ پوسترهایی که خبر از برگزاری برنامه‌های مختلف می‌دهند. «این پوسترها نمای خیلی زشتی به دیوارها می‌دهند»؛ این را مرد میان‌سالی می‌گوید که داخل بازار مغازه‌ای کوچک و جمع‌وجور دارد: «جای تبلیغات درودیوار اینجا نیست! شهرداری می‌تواند تابلوی تبلیغاتی درست کند و پوسترها را روی آن بچسباند. تابلوی برق را نگاه کنید! درب آن به‌راحتی باز می‌شود و ممکن است هر کسی بتواند آن را دست‌کاری کند؛ تابلوهایی که البته فقط مخصوص مغازه‌های نوساز است. کنتور برق مغازه‌های قدیمی داخل خود مغازه‌ها هستند که باید فکری به حال آن‌ها کرد.» فروشنده دستش را دراز می‌کند به سمت داخلی میدان و نگاهش را می‌برد به‌سوی تابلوهای مسیریابی که با لکه‌های سیاه عجین شده‌اند: «نزدیک به چهارشنبه‌سوری که می‌شود، بچه‌ها اینجا ترقه می‌زنند و به‌خاطر همین تابلوها سیاه شده‌اند؛ درحالی‌که اگر این‌طور مناسبت‌ها با جشن‌هایی همگانی در این میدان برگزار می‌شد، چنین اتفاقاتی نمی‌افتد و میدان هم از این رخوت نجات پیدا می‌کرد.»

سال‌هاست که طرح بازآفرینی میدان کهنه و تبدیل آن به میدان عتیق شروع شده؛ طرحی که قدمتی حدود دودهه دارد و البته بعد از این همه سال، هنوز به فرجام خود نرسیده‌است. بازآفرینی میدان عتیق، اما موافقت‌ها و مخالفت‌هایی در این زمان به‌دنبال داشته است؛ طوری که برخی از کاسبان فضای قدیمی را به فضای فعلی ترجیح می‌دهند و هنوز نتوانسته‌اند با وضعیت جدید کنار بیایند.

از طرف دیگر، اما برخی از کسبه‌ معتقدند بازسازی میدان شرایط این مکان را بسیار بهتر کرده و به آن نظم بخشیده؛ یکی مثل پیرمردی که روی صندلی جلوی مغازه‌اش نشسته و از 13سالگی در میدان کار کرده. موهایش یکدست سپید شده‌اند و صورت و دست‌هایش پر از چین‌وچروک. می‌گوید: «تا سال 1385 کفش‌فروشی داشتم و بعد از آن لباس‌فروشی زدم. از 13سالگی بعد از مدرسه می‌آمدم میدان پیش پدرم کار می‌کردم؛ تا به الان که سال‌هاست خودم صاحب مغازه شده‌ام.»

او می‌گوید که پس از بازسازی، میدان سروسامان پیدا کرده و وضعیتش خیلی خوب شده‌است: «از نظر نظافت و تمیزی میدان کنونی با میدان کهنه اصلاً قابل‌قیاس نیست. قبلاً اینجا «چاله‌میدون» بود و کاربری‌های نامناسبی وجود داشت؛ مغازه‌هایی بودند که لباس کهنه و دست‌دوم می‌فروختند. حالا خیلی از این کاربری‌ها از بین رفته و امنیت مغازه‌داران هم بیشتر شده، دسترسی‌ها خیلی خوب است و خط‌های اتوبوس فعال‌اند. پارکینگ هم وجود دارد؛ اما محدودیت ساعت دارد که شاید باعث شود بعضی‌ها رغبت به حضور و خرید پیدا نکنند.» مشتری افغان از راه می‌رسد. دستش به سمت جلیقه کتان می‌رود و قیمت را سؤال می‌کند: «650هزار تومان.» اخم‌هایش توی هم می‌رود و می‌گوید: «اوه! چقدر گران!» راهش را می‌گیرد و می‌رود.

پیرمرد می‌گوید: «هنوز خیلی‌ها به‌دنبال خرید جنس ارزان از جاهای مختلف شهر به اینجا می‌آیند؛ اما نمی‌دانم موفق به خرید می‌شوند یا نه! قبلاً مشتری‌ها بیشتر بود؛ چون اینجا همه‌چیز عرضه می‌شد؛ مثلاً طرف می‌آمد میوه بخرد، سر راهش چند قلم جنس دیگر هم می‌خرید. الان این‌طور نیست.» مرد جوانی که جلوی مغازه‌اش را آب‌وجارو می‌کند هم می‌گوید که بازسازی میدان هم خوبی داشته و هم عیب و ایرادهایی را به وجود آورده است؛ مثلاً اینکه: «قبلاً بافت بیشتر سنتی بود. الان امروزی‌تر شده و بعضی از مشکلاتش حل شده؛ مثلاً «میدان زغال» که متعلق به بساطی‌ها بود برچیده شد یا دست‌دوم‌فروشی دیگر اینجا جایی ندارند. خیلی از کاربری‌ها از بین رفتند و به جای آن‌ها کاربری‌های جدید به وجود آمد.

بعضی از کسبه راضی‌اند و بعضی دیگر نه! به خاطر اینکه مغازه‌هایشان را به‌ناحق از آن‌ها گرفتند.» مرد جوان می‌گوید تا همین چند سال پیش گردشگران داخلی و خارجی گروه‌گروه به میدان می‌آمدند و از بافت سنتی و ابنیه تاریخی داخل آن دیدن می‌کردند ولی «خیلی وقت است که دیگر گردشگران مثل سابق به میدان نمی‌آیند؛ شاید شرایط اقتصادی روی این موضوع تأثیر گذاشته‌است!» ساعت نزدیک به دو ظهر که می‌رسد، کاسب‌ها کم‌کم کرکره‌های خود را پایین می‌آورند و راهی خانه می‌شوند یا اینکه همان‌جا داخل مغازه‌هایشان چرت کوتاهی می‌زنند. بازار خلوت است و خریداری در آن به چشم نمی‌آید؛ مثل میدان عتیق که تنها به حال خود رها شده و کسی رغبت به رفت‌وآمد در این موقع روز در آن ندارد. آفتاب آسمان را گرفته و هرم داغش سیلی می‌زند به ‌صورت. جز صدای ویراژ موتورسواران که در حاشیه میدان درحال عبور هستند و ردی بر اعصاب می‌اندازند، صدایی شنیده‌نمی‌شود!