به گزارش اصفهان زیبا؛ جانباز ۴۵ درصد است و اهل محله دهنو و متولد سال ۴۷. نامش اصغر است و شهرتش، سلیمانی. ۳۹ ماه و هفت روز سابقه جبهه دارد. او در عملیاتهای فتحالمبین، بیتالمقدس، رمضان، محرم، والفجر ۴، والفجر ۸ و بعدازآن در جنگ بوده است و دو بار مجروح شده است. شنونده خاطرات جانباز عزیز میشوم.
از کدام ناحیه جانباز شدید؟
یکبار کنار قلبم و یکبار در ناحیه شکم ترکش خوردم. حدود سه چهار ماهی رودههایم بیرون بود و چهار دفعه عمل کردم.
چه سالی برای اولین بار به جبهه رفتید؟
سال ۶۱ اولین بار بود که با شرکت در عملیات فتح المبین بعد از یک دوره آموزشی به جبهه رفتم. چهارده ساله بودم.
چه شد که به جبهه رفتید؟
من از کودکی، حدود هفتسالگی به حسینیه ابوالفضل دهنو میآمدم. بسیج تشکیل شد و بعد جنگ شد. بیشترین فعالیتم در حسینیه و بسیج بود. در کوههای سید محمد، رزمهای شبانه داشتیم و گشت و نگهبانی میرفتیم. خلاصه توی همین حال و هوا بودیم که جنگ شد و به جبهه رفتم.
خاطرهای از آن روزها دارید؟
(با لبخندی که از ابتدا بر لب دارد میگوید) یادم هست یک روز شهید محمد غلامی فرمانده بسیجمان یک اسلحه (امیک) به من داد و من چون حواسم نبود، دستم را روی ماشه گذاشتم و فشنگ شلیک شد. صبح که شهید غلامی فهمید گفت جریمهات این است که کتابهای شهید مطهری را بخوانی و برای بقیه بچهها توضیح دهی. ولی همان روز اعزام شدیم جبهه. وقتی برگشتم فرماندهمان شهید شده بود و هیچوقت فرصت نشد کتابها را بخوانم.
خانواده راحت قبول کردند که جبهه بروید؟
پدرم کشاورز بود و خیلی سخت نمیگرفت. ما پنج برادریم و سه خواهر، که من اولی هستم ولی آنها قبول کردند که بروم.
از اولین دفعه مجروحشدنتان بگویید؟
عملیات رمضان بود. ما گردان پیاده بودیم. از موانع عراق گذشتیم و رسیدیم پشت پرورشگاه ماهی عراق. از شدت خستگی در خاکریز خوابم برد. یکدفعه حس کردم سینهام میسوزد. بلند شدم، دیدم یک ترکش به سینهام و نزدیک قلبم خورده و در حال خونریزی است. یک باند روی آن گذاشتم و چسب زدم. یک کمپوت هم یک نفر گذاشته بود بالای سرم آن را خوردم و دوباره خوابم برد. با صدای انفجار شدیدی از خواب پریدم که دیدم هیچکس در خاکریز نیست. بچهها عقب رفته بودند و من تنها بودم. تانکها و نیروهای عراقی پنج دقیقه بیشتر با من فاصله نداشتند که دیدم یک جیپ ارتشی در حال عبور از کنار خاکریز است. با اسلحه جلوی ماشین را گرفتم. خودی بودند و من را عقب بردند.
از مجروحیت دومتان بگویید؟
عملیات والفجر ۸ مجروحیتم بیشتر شد. من اطلاعات عملیات لشکر نجف بودم. شهید احمد کاظمی هم فرمانده لشکر بود. یک روز بعدازظهر رفتیم شناسایی یک خاکریز. چهار نفر بودیم. دو تای آنها حال عجیبی داشتند. وقتی آنها را دیدم، گفتم بچهها ما دیگه از این مأموریت برنمیگردیم. در حال برگشت بودیم که یک گلوله توپ، حدود صد متری ماشین ما زمین خورد. یک لحظه گفتم بچهها بنشینید، وقتی نشستیم گلوله بعدی کنار تویوتا خورد. آن دو نفر شهید شدند. من و یک نفر دیگر که از بچههای کاشان بود، از پشت ترکش خوردیم و من رودههایم بیرون ریخت. در آن لحظه فقط میگفتم راننده برو ولی دو تا از تایرهای ماشین پنچر شده بود. کمی ماندیم تا بالاخره آمبولانس آمد و ما را عقب برد.
چه چیزی باعث میشد که حتی بعد از مجروحیت دوباره به جبهه برگردید؟
با بچهها خاطرات قشنگی داشتیم. همه رفیق بودیم و دلمان نمیآمد آنها را تنها بگذاریم. نسبت به شهدا احساس دِین میکردیم. شهید حسین طالبی یکی از این شهدا بود. از اولین روز آموزشی با او بودم. جبهه هم همه جا با هم بودیم. شب قبل عملیات علی برادرش شهید شد. در سنگر نشسته بودیم که گفت بچهها من خواب برادرم را دیدهام، گفته دو شب دیگر میآیی پیش من. ما فقط خندیدیم و گفتیم، حسین سربهسر ما نگذار؛ ولی حرف او خیلی جدی بود و دو شب بعد شهید شد. یا بچههای غواص بعد از شهرک دارخوین، توی سنگر قبر کنده بودند و شبها توی آن اشک میریختند، مناجات و عبادت میکردند. بچهها خالصانه و مخلصانه جنگیدند و شهید شدند.
(اشک در چشمانش حلقه میزند و بهسختی آب دهانش را قورت میدهد) ما صحنههایی در جنگ میدیدیم که هیچوقت از ذهنمان بیرون نمیرود. من در حلبچه مادری را دیدم که بچههایش را در آغوش کشیده بود و همه با هم بر اثر شیمیایی شهید شده بودند.
حرف آخرتان برای خوانندگان ما چیست؟
حرف آخرم این است که دوست دارم همه مردم عزیز شاد باشند و این خاطرات جبهه و جنگ را از دوستانشان بپرسند و آنها هم که در جبهه بودند، حقایق را برای آنها بگویند تا موردپسند خدا و امام زمان (عج) قرار گیرد.




