ترس‌هایی که لگد شدند

دور میزم جمع شده بودند. چهارنفری با هم حرف می‌زدند. نفر پنجمی کوتاه‌تر و مظلوم‌تر از بقیه، پشت سرشان ایستاده بود و باران‌نخورده، می‌لرزید.

تاریخ انتشار: ۱۲:۱۲ - دوشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
ترس‌هایی که لگد شدند

به گزارش اصفهان زیبا؛ دور میزم جمع شده بودند. چهارنفری با هم حرف می‌زدند. نفر پنجمی کوتاه‌تر و مظلوم‌تر از بقیه، پشت سرشان ایستاده بود و باران‌نخورده، می‌لرزید.

از صدای تحلیل‌هایشان، کم‌کم بقیه بچه‌های توی سالن هم دورشان جمع شدند. چند دقیقه‌ای تا وقت صبحگاه زمان مانده بود. از وسط جمعشان خودم را بیرون کشیدم و قبل از صدای نخراشیده زنگ مدرسه، سوتم را به صدا درآوردم تا صدای دخترکی که واو به واو حرف‌های پدر و مادرش را به زبان می‌آورد و ترس را توی دل‌های کوچک بقیه می‌انداخت، توی صدای تیز سوتم گم کنم.

دکمه میکروفن را که می‌زدم هنوز چشم‌های خیس و ترسیده‌ و دست‌های لرزگرفته دخترک کنار میزم را می‌دیدم. وقتی خم شدم و بغلش گرفته بودم، کنار گوشم گفته بود من از جنگ می‌ترسم.

تا وقت صبحگاه، غم بزرگ شهادت سیدحسن روی دلم بود و آهنگ شاد توی فضای مدرسه، قلبم را می‌فشرد؛ اما امروز صبح انرژی مضاعفی داشتم که می‌خواستم خرج بضاعت مزجاتم کنم. وسع من 240 دانش‌آموز پایه اولی بود که صبح‌ها توی صبحگاه، به نگاه و لبخندم جان می‌گیرند و توی کلاس‌هایشان می‌دوند. تکیه‌شان را به پهلوهایم می‌دهند و بوی مادرشان را از من می‌شنوند.

حالا وقتش بود. فرمان جهاد را شنیده بودم و امروز وقت گفتن سمعاً و طاعتا بود. همین که دسته‌جمعی مثل هر روز صبح، به قول بچه‌ها قل‌هوالله را خواندیم و دسته‌دسته فرشته، نور را به سقف مدرسه‌مان پاشیدند، آماده شدم.

صاف ایستادم. صاف ایستادند. دستم که روی سینه نشست، فهمیدند وقت خواندن سرود ملی کشورمان است. دست‌های کوچکشان چسبید به سینه پوشیده در مقنعه‌های سفیدشان. امروز صدای سرود هم محکم‌تر شده بود و صدای من و حتی صدای بچه‌ها. «فروغ دیده‌ای» که فلوغ خوانده می‌شد یا «حق‌باورانی» که حق‌باولان می‌شد هم قشنگ بود. «بهمن فره ایمانمان» که رسید، نوار انگار پیچید تا استقلال آزادی که دوباره نوار باز شد و مفهوم خوانده شد. به «شهیدان پیچیده در گوش زمان» که رسیده بودند خودشان را تکان می‌دادند؛ درست مثل مادری که پیکر شهیدش را در آغوش گرفته و تاب می‌دهد؛ اما همین که به «پاینده‌مانی و جاودان» می‌رسند صداهایشان ضرب می‌گیرد و با تمام توان جمهوری اسلامی ایران را فریاد می‌زدند.

تمام که شد مثل همیشه بعدش کف زدند؛ اما نگذاشتم کف‌زدن‌ها تمام شود. این کف‌زدن حماسه‌اش کم بود. احساس می‌کردم توی بچه‌ها ترس، شوق کف‌زدنشان را گرفته بود.

‌ میکروفن را بالاتر گرفتم. نوری که از آتش موشک‌های دیشب گرفته بودم را توی چشم‌هایم ریختم. خواستم دوباره کف بزنند این‌بار برای خودشان. گفتم کف‌زدنتان را نخواستم؛ شل بود. کف بعدی را جان‌دارتر زدند و با جیغ. همین که شور و هیجان به صورت‌ها و دست‌هایشان برگشت، خواستم برای موفقیت دیشب ایران دست بزنند. همچنان قوی و هیجانی دست زدند.

گفتم ایران موفق شده موشک درست کند و بزند به دشمن؛ همه وجودشان چشم شد و چسبید به صورت و دهانم. با خوشحالی و شوق گفتم. بعد هم گفتم بیایید ما هم اسرائیل را زیر پاهایمان له کنیم. یک، دو، سه را که گفتم، زمین مدرسه می‌لرزید؛ با تمام قدرت، روی زمین پا می‌کوبیدند. بعد هم خودجوش روی جنازه اسرائیل بالا و پایین می‌پریدند.

و من هنوز پشت میکروفن، با گفتن از قدرت و شجاعت و توان ایران در برابر اسرائیل، ترس از جنگ را قِل می‌دادم زیر کفش‌هایشان تا حسابی لگدمالش کنند.