جانباز رسول سالاری از خاطرات جنگ می‌‌گوید

وقتی جهاد در راه خدا رسم خانوادگی می‌شود

اهالی محله سیچان، بیش از ۹۰ شهید و تعداد بسیاری جانباز تقدیم وطن کرده‌اند. یکی از این جانبازان آقای رسول سالاری سیچانی، جانباز ۴۵ درصد است. پای صحبت‌هایش می‌نشینم و شنونده خاطرات به یادمانی‌اش می‌شوم.

تاریخ انتشار: ۱۶:۴۲ - سه شنبه ۸ آبان ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 5 دقیقه
وقتی جهاد در راه خدا رسم خانوادگی می‌شود

به گزارش اصفهان زیبا؛ اهالی محله سیچان، بیش از ۹۰ شهید و تعداد بسیاری جانباز تقدیم وطن کرده‌اند. یکی از این جانبازان آقای رسول سالاری سیچانی، جانباز ۴۵ درصد است. پای صحبت‌هایش می‌نشینم و شنونده خاطرات به یادمانی‌اش می‌شوم.

دفاع از حق و جهاد رسم خانوادگی‌شان بود

آقای سالاری متولد سال ۴۴ است. تازه وارد نوجوانی شده و هنوز قد نکشیده بود که راهی جبهه شد. مهرماه ۶۰. وقتی تازه کلاس دوم راهنمایی را شروع می‌کند؛ اما میز و نیمکت مدرسه‌اش می‌شود سنگر و خاک‌ریز.

بالاخره یک امتحان را در شادگان، یکی را در ماهشهر و دیگری را در دارخوین می‌دهد و سیکل و دیپلمش را می‌گیرد. بعد از جنگ در صنعت برق مشغول می‌شود. تا مقطع کاردانی ادامه تحصیل می‌دهد و الان یک دهه است که بازنشسته شده است. پدرش کارگر بازنشسته بود و در محله سیچان مغازه داشت. رزق و روزی حلالش همه فرزندان را در مسیر حق و جهاد قرار داد و هر چهار پسرش را راهی جبهه کرد. یکی در پشتیبانی، یکی ماشینش را آمبولانس کرد و دیگری که مثل آقا رسول رزمنده شد و جانباز ۴۰ درصد.

انگار دفاع از حق و جهاد رسم خانوادگی‌شان بود. حتی خواهران از این جهاد بی‌نصیب نماندند و هر دو داماد خانواده نيز جانباز شدند. حاج قباد فروتن یکی از دامادهای خانواده سالاری و از اهالی سیچان است که در عملیات والفجر ۸ در فاو، جانباز ۷۰ درصد می‌شود و هر دو پایش را در راه عشق به خداوند و کشورش در جبهه جا می‌گذارد.

رسول سالاری می‌گوید: زمانی در سال ۶۱ هرکدام از ما در شهری بستری بودیم. یکی تهران، یکی مشهد و یکی اصفهان. الان می‌فهمیم پدر و مادرمان آن روزها چقدر سختی کشیدند.

سه نفر از شهدای سیچان مفقودالاثر هستند

آقای سالاری در بین صحبت‌هایش از شهدای محل یاد می‌کند که بیشترشان نیروی داوطلب بودند و داوطلبانه این راه را انتخاب کردند. شهیدانی مثل شهید عباسعلی صالحی فرمانده بسیج مسجد حاج صدرا، شهید مهدی خداپرست، شهید مصطفی تاج‌الدین، شهید مهدی ورزنده، شهید علیرضا کریمی و سه شهید مفقودالاثر ابراهیم کریمیان، حمید خدابخش و حبیب‌الله کریمیان که هنوز خانواده‌ها چشم‌به‌راهشان هستند و بعضی پدر و مادرها که در این چشم‌به‌راهی به رحمت خدا رفته‌اند.

او می‌گوید: نیروهای اعزامی داوطلب، حداقل آموزش را می‌دیدند و وارد میدان رزم می‌شدند. من در یکی از دوره‌های پادگان غدیر بودم که در تقویم خود پادگان غدیر، اسم آن دوره را دوره «شهادت» گذاشتند. بچه‌های این دوره هزار نفر بودند که طبق آمار الان بیش از ۴۰، ۵۰ نفری در قید حیات نیستند و بیشترشان شهید شده‌اند. بعد از دوره، تصور می‌کردم که وقتی وارد منطقه عملیاتی می‌شویم، با یک «الله‌اکبر»مان دشمن عقب‌نشینی می‌کند؛ ولی در عمل دیدیم جنگ خیلی سخت‌تر از این حرف‌هاست و دشمن هم تا آخرین تیرش را شلیک می‌کند. نوجوانان سیزده، چهارده‌ساله آن زمان تجربیاتی را به دست آوردند که نوجوانان امروز فکرش را هم نمی‌کنند؛ ولی جنگ با همه مصائب و سختی‌هایش تجربیات ارزشمندی برای زندگی به ما داد.

در عملیات چزابه و والفجر ۱ مجروح شدم

از آقای سالاری درباره عملیات‌هایی که در آن حضور داشته و زمان جانبازی می‌پرسم؛ می‌گوید: در عملیات‌های چزابه، فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان، والفجر ۱، والفجر ۴، خط پدافندی شلمچه و در انتهای جنگ در تک به دشمن حضور داشتم و دو بار مجروح شدم. بار اول در عملیات چزابه و بار دوم در عملیات والفجر ۱ در منطقه فکه از ناحیه سر و چشم مجروح شدم.

بچه‌های سیچان فقط به درد عملیات می‌خورند

از آقای رسول سالاری درباره خاطرات جنگ می‌پرسم. شروع می‌کند و به قول خودش چند خاطره خوبش را می‌گوید: گردان امیرالمؤمنین از تیپ امام حسین (ع) یک فرمانده گردان داشت به نام شهید احمد خسروی که از دانشجویان دانشگاه تهران بود. آدم تحصیل‌کرده و باسوادی بود؛ ولی بیشتر ما کم‌سن‌وسال، راهنمایی و دبیرستانی بودیم. شهید خسروی همیشه می‌گفت، بچه‌های سیچان فقط به درد عملیات می‌خورند. شب‌های عملیات نیروهای خیلی خوبی هستند؛ ولی نقدپذیر نیستند و خیلی سخت می‌شود کنترلشان کرد. (می‌خندد و ادامه می‌دهد) می‌گفت، چند تا از آن‌ها یک جا باشند گروهان و گردان را به هم می‌ریزند.

جانباز سالاری در ادامه به حس دوست‌ ‌داشتن و پشتیبانی کردن هم بین بچه‌های جبهه اشاره می‌کند و می‌گوید: ما که کوچک‌تر از بقیه بودیم جرئت نمی‌کردیم لباسمان را دربیاوریم؛ چون بزرگ‌ترها سریع می‌بردند و برایمان می‌شستند. یا وقتی لباسمان پاره می‌شد باید می‌بردیم خیاط‌خانه ولی هم‌رزمان نمی‌گذاشتند و خودشان همان‌جا برایمان می‌دوختند.

گریه می‌کنم که چطور به دست شما اسیر شده‌ام

آقای سالاری در ادامه صحبت‌هایش به خاطره دیگری اشاره می‌کند و می‌گوید: بعد از عملیات فتح‌المبین با چند تا از دوستان ازجمله شهید تاج‌الدین و جانباز ۷۰ درصد سید احمد هدایتی از بچه‌های سیچان برگشتیم دانشگاه جندی‌شاپور اهواز که آن زمان مقر تیپ امام‌حسین (ع) بود تا با اتوبوس برای مرخصی به اصفهان بیاییم. رزمنده‌های ایرانی در عملیات فتح‌المبین تعداد بسیاری اسیر عراقی گرفته بودند و آن‌ها را در کلاس‌های دانشگاه نگهداری می‌کردند تا بعد از بازجویی آن‌ها را منتقل کنند. منتظر اتوبوس بودیم که دیدیم یکی از این اسراء خیلی به ما نگاه می‌کند. قد و هیکل بزرگی داشت و انگار به پوستش دو دست واکس مشکی زده بودند. کیف پولش را آورد لب پنجره و عکس خانواده‌اش را نشانمان داد و چیزی گفت. عربی بلد نبودیم. از یکی از برادرهای عرب خوزستان که مسئول نگهبانی بود، خواستیم صحبت‌هایش را برایمان ترجمه کند. داشت گریه می‌کرد. وقتی علت گریه‌اش را پرسیدیم گفت، برای اینکه اسیر شده‌ام گریه نمی‌کنم از وقتی شما را دیدم، دارم فکر می‌کنم که من به دست شما (نوجوان‌های سیزده، چهارده‌ساله) اسیر شده‌ام؟

وقتی بیشتر با او صحبت کردیم، فهمیدیم اصالتش مال کشور سودان است و افسر ارشد. در اسکاتلند آموزش نظامی دیده بود و به‌عنوان مشاور نظامی تیپ ۹۲ عراق در جنگ حضور پیدا کرده بود که به‌وسیله همین نوجوان‌های کم‌سن‌و‌سال دوره بلندمدت ندیده اسیر شده بود.

به حرفی که امام می‌زد، یقین داشتیم

وقتی از آقای سالاری می‌پرسم چطور می‌شد که بعد از دو بار مجروحیت باز داوطلبانه به جبهه بازمی‌گشتید، می‌گوید: علت اول شورونشاط انقلاب در آن روزها بود. خودمان را مدیون این انقلاب می‌دانستیم و برای حفظ کردنش احساس مسئولیت می‌کردیم‌‌. علت دیگر هم به نظر من کاریزمای رهبری امام خمینی بود که وقتی ایشان حرفی می‌زدند، برای ما یقین بود و مطمئن بودیم تحقق پیدا می‌کند.

غروب‌های خوزستان خیلی غم‌انگیز بود

جانباز رسول سالاری در آخرین خاطره‌اش می‌گوید: غروب‌های خوزستان خیلی غم‌انگیز بود به‌خصوص وقتی خاموشی بود. خط شلمچه بودیم. بچه‌های اصفهان خط دستشان بود. تلفات و فشار خیلی زیاد بود و روحیه‌ها پایین آمده بود. یک شب که نگهبانی می‌دادم از خودم پرسیدم «یعنی اگر یک روزی جنگ تمام شود من هستم؟» بعد خودم جواب دادم. «نه، فکر نکنم زنده باشم.» دوباره گفتم «خدایا یعنی می‌شود من بعد از جنگ باشم و عاقبت صدام را ببینم که بعد از این همه ظلم چه بر سرش می‌آید.» این گذشت تا وقتی آمریکا در مرحله دوم به عراق حمله کرد. نشسته بودم جلوی تلویزیون. آن موقع متأهل شده بودم و دو فرزند داشتم. تلویزیون داشت اعدام صدام را نشان می‌داد که یک نفر صلوات فرستاد. با خودم گفتم این حتما شیعه است و یاد آن شبی افتادم که دیدن این روز را از خدا خواستم و اشک امانم نداد. همسرم وقتی دید از شدت گریه تمام صورت و پیراهنم خیس شده است گفت «چطور شده؟ حالا که باید خوشحال باشی.» و من برایش گفتم چقدر منتظر دیدن همچنین صحنه‌ای بودم که صدام نتیجه تمام ظلم‌ها و تجاوزهایش را ببیند.

آقای سالاری در آخر کلامش تأکید می‌کند: از همه مردم می‌خواهم شهدا و بازماندگان جنگ را فراموش نکنند که اگر رشادت‌های آن‌ها نبود الان کشور مستقلی نداشتیم.