به اصفهان عاشق شدم

ایستادم آنجا و به نیمی از تمام دستاورد هنری که بشر به پیشگاه هنرمند اعظم عرضه کرده بود، خیره شدم.

تاریخ انتشار: ۱۰:۵۲ - چهارشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۳
مدت زمان مطالعه: 3 دقیقه
به اصفهان عاشق شدم

به گزارش اصفهان زیبا؛ ایستادم آنجا و به نیمی از تمام دستاورد هنری که بشر به پیشگاه هنرمند اعظم عرضه کرده بود، خیره شدم. خوب به چشمان فیروزه‌ای‌اش نگریستم. آبی نگاهش را منعکس در زنده‌شب‌های خواجو دیدم و به هر طاقش آوایی از سرور و غمان مردمان نوش کردم.

به رد اشک‌هایش که روی صورت خشک شده بود، اما از زنده‌رودی‌اش انگار هیچ کم نبود، نگریستم. خوب به آن‌جور باوقاری که دستانش را متقارن، دور زندگی حلقه کرده بود، چشم دوختم؛ آن‌جور امن که آدمیان به تجارت در آن وارد می‌شدند و به جست‌و‌جوی رستگاری بر شانه‌اش سر می‌گذاشتند؛ آن‌طور خرم که شاهان به تماشای بازی می‌شدند و سرجویان به خلوت شبستان‌هایش داخل.

قلبش را که صحن جامع خاطرات بود از سماع‌ها و شب‌زنده‌داری‌های هزارساله به تماشا نشستم. از میان چهل‌ستونش، آنجا که‌ خام خیال دانستن در تاریکی‌ها گم می‌شد، تپش ره‌جویی را شنیدم که به دست‌خطی رسیده از قرن‌های دور بر دهلیزهایش نقش بسته بود. من رستگاری هنر را در به نقش کشیدن شهری برای زیستن دیدم و دانستم زیبا یعنی چه.

به اصفهان عاشق شدم که زیبا بود و زیبا بود و زیبا. هیچ عاشقی را دیده‌ای که نَفَسش از هُرم هستی محبوب بند آمده؟ دانستم نصف‌جهان زیبایی را در تلفیق حیرت‌انگیزی از آرامش و معنا تعبیر کرده و نفسم از این سهل ممتنع بند آمد. می‌گویند شعر سعدی سهل ممتنع است که اعجاب کلمات و بازی زبان در آن نیست و بااین‌حال، کسی آن‌طور که معنادارترین تشبیه‌ها برای لطیف‌ترین عاشقانه‌ها در ابیات سعدی خلق شده، شاعری نمی‌تواند.

معماری اصفهان شاه‌بیت غزل‌های سهل ممتنع است که رنگ را، تقارن را، تناسب اندازه را به خدمت گرفته تا نگاه بیننده با وجود هجوم آن شکوه بی‌نظیر اما سرشار از آرامش شود و مسجد و بازار و کاخ و پل و مادی (آبراه) را آن‌چنان کنار هم چیده که به تمام ابعاد زیست انسان احترام گذارد و معنابخش نیازهای متنوع مادی و معنوی‌اش باشد.

اصفهان گویی به تجلیل از انسان برپا شده. شهری‌ است برای مردمان تا در آن کاسب باشند، طالب باشند، خردبچه‌ای دوان بین چنارهای چهارباغش باشند، حاکمانی مغرور به جلال و کمالش باشند یا مسافرانی به‌مرادرسیده از نوش آنچه وصفش را خوانده بودند. اصفهان که مقرنس‌هایش ترجمان زیبایی‌ است به زبان مادری‌ام.

روزگاری مفتون عظمت بودم. چگونه در آن ابعاد عظیم، ساختمان‌های میدان سنت پیتر را ساختند؟ کلیسای جامع کُلن را چه جهان‌بینی به آن بلندی بالا برد؟ به‌راستی نیمی از جهان، از روزگار باستان پارسه بگیر تا رنسانس سیستن چپل، چه تفسیر باعظمتی از زیبایی داشتند. سخت و دور از دسترس، خُردی بشر را به رخ می‌کشیدند و چشمان را میخکوب عظمتی می‌کردند که از سربلند کردن انسان برای جستن خدایان و شاه شاهان بر بلندای کوه‎ها به ارث رسیده بود؛ دنیایی که در آن هنر، انسان را مقهور می‌خواست و چه دیدنی به آن رسیده بود.

اکنون اما حیرت‌زده گزیده‌گویی این نیمه دیگر جهانم. تمام ظرافت هزاررنگ، تکه‌تکه آینه، دنیایی از کاشی، قصری می‌شوند و مسجدی، پُلی می‌گردند و باغ‌راهی در ابعادی انسانی. آفریده شده‌اند که نه از خُرد بودن انسانی در برابر ابعادی غول‌آسای، که از جمع شدن آن ‌همه زیبایی در مجموعه‌ای متناسب به شگفت آیی. در این نیمه جهان که سکوت صبورانه کویر با خروش سرزنده رود کامل شده، سلوک برای انسان، رستگاری در دسترس انسان و هنر تجلی اراده انسان است و این‌گونه است که نیمی از تمام هنر جهان، زیبایی را برای ادای دین بشرِ رستگارشده به خالق زیبا به کار بسته؛ انسان آن‌گونه که هست، جسم و جان، ملهم از اسم اعظم زیبا.

اصفهان پرده می‌پوشد و رازهایش را برملا نمی‌کند. دل می‌برد؛ اما دل نمی‌بازد. به چنگ می‌آورد؛ اما رام نمی‌شود. نرد عشق می‌بازد؛ اما دستش را رو نمی‌کند. می‌گویند عاشقْ نقصان معشوق نبیند. اکنون دیگر به چشمم عیب نیست که سنت زندگی‌نامه‌نویسی‌مان لنگ می‌زند و مشابه آن جزئیاتی که از میکل آنژ و برونلشی به ما رسیده، نمی‌دانیم که چه روزگاری بر استادکارانی چون محمدرضا اصفهانی که شیخ ‌لطف‌الله را در اوج خلق کرد، گذشته. به‌راستی چه انتظاری از نام‌ونشان از هنرمندی که تمام‌آفریده‌زیبایی‌اش را حقیر، پیشکشی می‌داند به هنرمند اعظم به امید رحمتی.
خوب من، بمان برای عاشقانی که بنده‌نواز زیبایی‌ات کردی…