خانه‌به‌دوشان بی‌آبی

اصفهان هنوز خانه ماست

اثاثیه را که از خانه بار می‌زدند، هنوز نمی‌دانست به‌زودی تا چه اندازه دلتنگ می‌شود؛ حتی بعدش نیز نفهمید؛ تا اینکه روزی به خودش آمد و دید انگار جزئی از وجودش را در آن کوچه‌پس‌کوچه‌ها جا گذاشته است. یک حفره‌ خالی، که ظاهرا راهی برای پرکردنش وجود نداشت. از آپارتمان‌نشینی خوشش نمی‌آمد.

تاریخ انتشار: ۱۶:۲۵ - دوشنبه ۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
اصفهان هنوز خانه ماست

به گزارش اصفهان زیبا؛ اسباب و اثاثیه را که از خانه بار می‌زدند، هنوز نمی‌دانست به‌زودی تا چه اندازه دلتنگ می‌شود؛ حتی بعدش نیز نفهمید؛ تا اینکه روزی به خودش آمد و دید انگار جزئی از وجودش را در آن کوچه‌پس‌کوچه‌ها جا گذاشته است. یک حفره‌ خالی، که ظاهرا راهی برای پرکردنش وجود نداشت. از آپارتمان‌نشینی خوشش نمی‌آمد.

خانه‌ خودشان در حومه اصفهان حیاط دلبازی داشت؛ این بود که صبح‌ها با صدای آواز گنجشکان بیدار می‌شد و از باغچه‌ باصفایشان کمی سبزی می‌چید تا پدر با نان داغ و تازه از راه برسد؛ پدری که با وجود خستگی ناشی از آبیاری زمین‌ها، با شورونشاط وارد خانه می‌شد و نه‌تنها نان، که یک بغل عشق با خود می‌آورد‌. حالا دیگر پدر حوصله‌ سابق را نداشت.

ساعت‌های طولانی کار می‌کرد؛ آن‌هم کاری که دوست نداشت؛ تنها به‌اجبار.

همه‌چیز از خشکی زاینده‌رود آغاز شد. بی‌آبی که پیش آمد، سفره‌ کوچکشان روزبه‌روز کوچک‌تر شد. تا پیش از آن روزها به آنچه داشتند قانع بودند؛ اما دیگر قناعت جواب‌گو نبود.

وقتی آبی نبود تا لب‌تشنه‌ محصولاتی را که می‌کاشتند، تر کند، چگونه می‌توانستند بمانند و به امرارمعاش ادامه دهند؟

فشار اقتصادی کمرشان را شکسته بود. مجبور شدند کوله‌بار سفر ببندند و برای زندگی به شهر دیگری بروند؛ جایی که از «شهر بودن» چیزی کم نداشت؛ اما اصفهان نبود. حالا مدت‌ها بود که برای خانه‌شان، خیابان‌ها، کوچه‌ها و روزهای جاری‌بودن زاینده‌رود دلتنگ می‌شد؛ اما نمی‌توانست کاری کند.
حالا پشت پنجره‌ آپارتمان کوچکشان در شهری که هنوز اسم خیابان‌هایش برایش غریبه بود، به آسمان گرفته‌ غروب چشم می‌دوخت. هیچ‌چیز شبیه محله‌ خودشان نبود. دوری از آن مغازه‌ نان سنگکی که برای ولادت‌ها و اعیاد نان نذری می‌داد، نشنیدن صدای بستنی‌فروش و گم‌شدن عطر بهارنارنج از حیاط خانه، هرروز حس دلتنگی را در دلش می‌کاشت.

یک‌بار که سراغ دوستان قدیمی‌اش را گرفت، فهمید تعدادی از آن‌ها نیز ناچار به ترک خانه و کاشانه شده‌اند. مشکل فراگیرتر از آن بود که فکرش را می‌کرد. شاید حتی بدتر از آن نیز می‌شد، اگر چاره‌ای برای اوضاع آب نمی‌اندیشیدند. حتی اگر روزی بازمی‌گشتند نیز هیچ‌چیز مثل سابق نبود.
در همین افکار غوطه‌ور بود که مادر استکان چای را جلویش گذاشت و بی‌مقدمه گفت:

«خاطرات، خانه‌ آدم هستند. اصفهان هنوز خانه ماست؛ حتی اگر از آن دور باشیم.» به چای گرم نگاه کرد و نفسش را به‌آرامی بیرون داد. شاید این شهر جدید، روزی خانه‌ او هم می‌شد؛ اما هنوز، هنوز دلش برای زاینده‌رود تنگ بود.