به گزارش اصفهان زیبا؛ ذهنتان راه دور نرود، دو عنوان بالا، اسم کتاب هستند. یاد دوران کرونا بخیر. همان روزها که از پَسِ محدودیتها، خلاقیتمان گُل کرده بود و «هایکو کتاب» تولید میکردیم.
اما دیگر دوران کرونا، قرنطینه و بروز خلاقیتها آن هم با طعمِ هایکو کتاب نیست که به دنبال تیتر بعدی کتاب باشم. شما هم نباشید. این کتابها را در طاقچه دیدم. نه نه. اشتباه نکنید؛ منظورم آن طاقچهای که در تعریفش آمده است: «نرمافزار کاربردی کتابخوان الکترونیکی»، نیست.
از آنهایی میگویم که در دیوار فرورفتهاند. مثل همان دیوار فرورفتهای که دیگر برای اهالی مدرسهمان محل نشانه گذاری است. نشانه فروش، امانت، خاطره.
بله؛ از طاقچه کلاسمان میگویم. همان طاقچهای که قدِ بلندش برای کتابهای کوتاهش در چشممان به ظاهر، نافرم است و هرزگاهی با زبانِ بی زبانیِ نگاه میگوییم: «چقدر خوب میشود به این طاقچه، یک رَف هم اضافه کنند تا از زاریاش بکاهد و برایمان فضای بیشتری به ارمغان بیاورد.».
ولی اینها بیشتر در ذهنمان هستند. کمتر دیدم کسی به زبان آورده باشد. حالا که فکر میکنم، چه خوب که نگفتهایم. همه حرفها که گفتن ندارد. اصلاً مگر همه چیز باید به مذاق ما خوش بیاید؟! معلوم است که نه. سرتان را درد نیاورم. این، بلند بالا که وصفش خدمتتان عرض شد، تا به آنروز مکانی بود برای کتاب. برای فروشش؛ خواندنش، امانت گرفتنش، زینتش.
گفتم تا آنروز. منظورم همان روز است که عنوان این دو کتاب برایم خودنمایی کرد. البته میگویم خودنمایی تا ندیدن عناوین دیگر کتابها به چشمتان نیاید؛ حتی بعد از چشم ریز کردن که احتمالاً ماحصل ضعیفی چشم است. شما هم نادیده بگیرید و بعد از «آخِیای» که در دلتان گفتید؛ دیگر شتر دیدی، ندیدید.
القصه… آن روز کاربری نهفتهاش رُخ عیان کرد. رُخ ایلچی بودنش. راستش را بخواهید تا به حال آنجا پیغام ندیده بودم! از همان پیغام پَسغامها که همیشه هستند و راه نشان میدهند؛ اما چشممان پِی بازیگوشی است و نمیبینیم. ولی من دیدم. همان روز. همان روزی که چشمم میخکوب شد به عکس شهید در قاب تلویزیون. یادم افتاد به سر کلاس و همان طاقچه و کتابهایش. استاد از توصیف و صحنه گفت. گفت که توصیفات بعد از مدتی میتوانند مثلِ نوارِ فیلمی حرکت کنند و خالق صحنهها باشند.
صحنههایی که چشم ما برای همیشه میخکوبشان باشد و آن روز، شد آنچه نباید میشد. آن روز، پای تلویزیون چشمانِ من در پِی توصیفِ صیدِ درختی بود که یکباره جان گرفت و شد راه نجات. اما راه نجات برای که؟! ما یا آنها!؟
شاید این، تنها نقطه اشتراکمان با هم باشد. بین ما و آنها! آنهایی که درختهای ریشه دوانده در زمین را صید میکنند؛ برای بقا، برای ارعاب و برای نجاتشان. ولی کدام درخت؟ کدام درخت ارزش صید شدن را دارد؟ ارزش هر درخت به منفعتش در بود و نبودش است! بود و نبودش یکسان است؟!
اگر یکسان نبود، صید میشود و میشود راهی برای نجات! نجات برای بیرون آمدن از منجلاب! اما چطور میشود درخت بود؟! درختی آنقدر بلند که طاقچه دنیا برایش کوتاه میشود و قاب بسته شده صحنه را که میبینی، زاریاش اولین چیزی است که به چشمت میآید. حتی به چشمِ کم سویِ چون منی هم آمد. منِ نهال که هنوز بند به ریشهها نیستم و همراه بادها با یک شایعه با یک تأخیر وا میدهم. فریاد میزنم و خم میشوم. اما درختهای صحنه طاقچه «فَاسْتَوی عَلى سُوقِه» هستند.
اما منِ نهالِ لجباز، ایستاده بر عقاید سلیقهای. نقش بست بر قاب تلویزیون: مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللّهَ…
عاهَدُوا اللّه؛ نه تمام، که آغاز پیوند ریشههای درخت با نهال است. وقت هَموَندی انرژی آزاد شده از خورشید در مام وطن برای رَستن نهالهای نو! نهالهای قد و نیم قدی که حالا از آن افشره حیاتی، همان انرژیِ خیسِ قرمز، جان میگیرند.
هر کدام استخوان میترکانند در نقطهای از این خاک و بالابلند میشوند. چشمهایت را ببند؛ برای لحظهای خیال کن، همه نهالها را کنار هم. میبینی چقدر شانه به شانه هم، با اتحادشان و استقامتشان؛ قشنگتر میشوند؟
آخ که دلم غَنج رفت برایشان. چشم بر هم بزنی، هر کدامشان درختی شدهاند برای خودشان و صیاد در پِی صیدشان. آهای شماها؛ شماهای مشترک با ما در صید درختها! فراموشتان شده «اذا غاب شجره، قام شجره آخر» و این همان راه نجات ما در برابر شماست؛ صید درخت!
«راه نجات، ما در برابر شما، صید درخت»
قرار نبود هایکو کتاب شود ولی شد. حتی بی دلخواهِ من، در متنم تغییر کرد. طاقچه دنیاست دیگر. به دلخواه ما و به مذاق ما نهالها نیست. حتی به مذاق درختها هم نیست. ولی راه نجات، همان صید درخت است.
درختِ سیدحسن، درختِ حاج قاسم، درختِ امیرعلی حاجی زاده و…!



