به گزارش اصفهان زیبا؛ «اینجا به پناه آمدهایم»؛ نشسته بود کنج دعوتنامهشان. دعوت شدم به روضهای به قد سه شب برای جگرگوشه سهساله امامحسین(ع) جانِ همه ما؛ دعوتی از طرف رفقای رسانهای به تکیهای به نام «خاتونآبادی» در سرزمین مقدس تختفولاد. خاتون را که میشنوم آشنا میآید و چه بسیار رقیه خاتون شنیدهام.
عقربهها کمی دیگر تلاش کنند ساعت میشود هشت شب؛ درست زمان شروع روضه. اصالت از سر و روی فضا میبارد. هوایی که نفس میکشم پر از نَفَس آدمهای اصیل است. «یا حی و یا قیوم»، «یا رحمان و یا رحیم» میبارد از همه در و دیوارها. چراغهای قرمز چشمک میزنند به آدمها. پرچمِ مزین به نام حضرت رقیه(س)، نشسته در قلب روضه و کتیبهها ستون شدهاند دو طرف پرچم. سفره خانم رقیه(س) روی پارچه سبزرنگی پهن شده است؛ توأم با نور سبزی که از محراب، سفره را به آغوش کشیده. همه چیز مهیاست برای عزاداری دختر امامحسین(ع)…
ورود من با صدای خوشامد سه بانو همراه میشود؛ فرزانه، مریم و زینب دم در ایستادهاند. جمعی که سه سال پیش، شب شهادت حضرت رقیه(س) در گلستان شهدای اصفهان بر مزار شهیدی سفرهای برای حضرت رقیه(س) انداختند و حالا این سومین سفرهای است که به یاد او پهن میشود. زینب میگوید: «همهاش رزقی است که خودشان نصیبمان کردند.»
فرزانه رو به او میگوید: «آن شبی که بالای سر مزار، نیت کردیم سال دیگر یک شب، روضه حضرت رقیه(س) بگیریم، فکرش را میکردی سال بعدترش هم روزیمان شود که به نیت سنشان، سه شب روضه برپا کنیم!» دوباره زینب تأکید میکند: «همهاش رزقی است که مقدر روضهمان شده؛ مثل همین قابعکس شهید.» انگشت اشارهاش را دنبال میکنم و به لبخند شهید «حامد صفاریان» میرسم.
زینب میگوید که از روز قبل روضه در میان همه کارهایش قسمت شده به خانه شهید برود و آنجا که مادرش گفته، حامد خیلی امامحسینی بود، زینب هم گفته پس قابش را مهمان ویژه روضه ما کنید. مریم استیصال شب گذشته روضه را به یاد میآورد و میگوید: «مهمان نیست که میزبانی میکند. هرجا کارمان گیرکرده، خودش حلوفصل کرده است.»
بعدا از فرزانه میشنوم شبهای گذشته مهمانها پرسیدهاند داستان شهید چه بوده و چطور شده که از میان همه شهدا، عکس او انتخاب شده است. یکی از کارگردانهای صداوسیما هم میگوید: «دیشب همه زمان روضه فقط به قاب او خیره بودم، معلوم نیست چطور همه حواس مرا به خودش جلب کرده بود!»
راهنماییام میکنند که بنشینم روی قالیهای سرخ حیاط؛ کنار باغچه بزرگ آن میان. حاجآقای منبر از اربعین میگوید و بر خانوادگی رفتنش تأکید میکند. بغلدستیام آرام دم گوشم زمزمه میکند: «حرفهایش مدافع حقوق زنهاست.»
او میگوید زن، و ذهن من پرواز میکند بهسوی ظرافتهای زنانهای که تا الان در پس ذهنم خوابیده بود؛ گلدان آن میان با گلهای عروسش، شمع و شمعدان و عودهایی که در میان گلدانها به چشمم میآید، گلهای صورتی کنار مجمعه آغشته به گِل و کاه… از همان خانم بغلدستی میپرسم، سینی آن گوشه برای چیست که میگوید: «شب شهادت حضرت رقیه(س) به همراه لقمههای نان و پنیر، شمعی سفید با روبانی سبزرنگ به هرکس میدادند. بعد از مراسم شمعها را در آن سینی به نیت روشنایی دوباره چراغهای حرم دردانه امام حسین(ع)، روشن کردیم.»
سری تکان میدهم و در راستای نگاهم به بوم نقاشی از نام حضرت رقیه(س) روی سهپایه برمیخورم. از دور خطوطی کمرنگ هم پیداست. بعدا پگاه میگوید، بومِ دلنوشتههاست. حواسم از خانم بغلدستی پرت شده و او همچنان از شب شهادت حضرت رقیه(س) میگوید: «آن شب دخترخانمی هم دکلمه حضرت رقیه(س) خواند، جایتان خالی، عجیب به دل نشست.»
آخر شب هم که دور سینی مسی چایی نشستهایم، پگاه، روزنامهنگار باسابقهمان همین را به یاد میآورد و دوباره میشنوم که: «جایت خالی، کاش از شب اول آمده بودی… .» شب اول روضه مقارن بوده با شهادت حضرت رقیه(س) و شب آخر هم با شهادت امامحسنمجتبی(ع).
زینب میگوید: «مثل همه کارهای دیگر، خودشان اینطور زمانبندی کار را رقم زدند.» زهرا، همکار عکاسمان میگوید: «ولی خودتان هم دل به کار داده بودید. به قول همسرم هر چیزی جای خودش بود، هر چیزی در اوج ظرافت.»
مریم میخندد و میگوید: «اینکه مردها به هنر زنانهمان اعتراف کردهاند، جای شکر دارد.» زینب باز میگوید که هرچه هست، لطف خودشان است. من میگویم که عجیب روضه بانشاطی بود و پگاه سر تکان میدهد: «برای منی که زیاد اهل روضه نیستم، عجیب آرامشی داشت مراسم. کاش این چای خوردنمان به درازا بکشد.»
باد، عطر سربندهای سبزرنگ یا رقیه(س) را به مشاممان میرساند و عطیه میگوید: «تا دلمان به که گره بخورد و یار که را خواهد… .»



