شوق نوشتن که همیشه به شکل یادداشتهایی پراکنده با او بوده با حضور در یک کارگاه داستان رنگ و رو و تبلوری دیگر مییابد. این کارگاه، کارگاه داستان نویسی منیرو روانی پور بوده که یک روز به صورت تصادفی آگهیاش را میبیند… نوشتن داستان کوتاه پس از این به قدری برای هما جاسمی جدی میشود که به فاصله 6 سال از آن روزها نخستین مجموعه داستانش را با عنوان «آختامار» منتشر میکند. داستانهای این مجموعه عموما برگزیده جوایز ادبی ایران و برخی از آنها منتشر شده در بعضی مجلات هستند و در آستانه دومین چاپ هستند.
حدودا بیستساله بوده که دوربین لوبیتلش را خریداری میکند؛ دوربینی با تواناییهای قابل توجه در زمان خودش و البته قیمت مناسب برای یک دانشجو تا عکاسی را نه به عنوان یک حرفه که از سر عشق و علاقه دنبال کند؛ در سالهایی که به قول مرحوم کریم امامی، استاد محبوبش در دانشگاه، عکاسی یکی از گرانقیمتترین سرگرمیهای دنیا بوده است. حالا اما حدود 55 سال بعد، وقتی هنوز آن لوبیتلِ تاریخساز در گنجینهاش باقی است، روبهرویمان نشسته و به بهانه رونمایی کتابی از عکسهای آن سالها و تجربهاش از دنیای عکاسی با ما سخن میگوید.
فارغ از شلوغی و همهمه مشتریهای رنگارنگ و متنوع مغازهها و واحدهای تجاری و اداری پاساژ پارسیان اصفهان، یک دفتر حقوقی در طبقه پنجم این مجتمع وجود دارد که مراجعان سهشنبه عصرهایش نه جنسی میخرند نه برای حلوفصل پروندهای میآیند! مراجعان واحد 705 این مجتمع سهشنبهها یک قرار مشترک دارند: گفتوگو و بحثوجدل بر سر فرهنگ، ادب و تاریخ.
«عبور از دیوارها» زندگینامه خود نوشت مارینا آبرامویچ هنرمند شناختهشده هنر اجراست که سحر دولتشاهی آن را ترجمه کرده و نشر اورکا و نظر آن را به چاپ رساندهاند. آبرامویچ که به مادر هنر اجرا نیز شهرت دارد هنرمندی یوگسلاوی تبار است که آثارش تأثیر خاصی در هنرمندان و علاقهمندان به هنر پرفورمنس و اجرا داشته است. او از بدنش بهعنوان ابزار و رسانه اصلی خود در هنر استفاده میکند و به خاطر اجراهای خلاقانه و رادیکالش شهرت دارد.
درودیوار خانه را به نام و نشان بزرگان ادبیات و به کام کودکان نقش زدهاند. توران میرهادی، جبار باغچهبان، مهدی آذریزدی، فرهاد حسنزاده، هوشنگ مرادی کرمانی و … همه از توی تصاویرشان لبخند بر لب ما را نظاره میکنند شاید با این باور که خاطره خوب روزهای کودکی و کتاب اینجا جانی دوباره بگیرد.برخلاف روزهای شلوغ و پرجنبوجوش خبری از بچهها نیست و بهحکم کرونا حالا یک سالی میشود که کودکانهترین خانه خیابان فرایبورگ رنگ سکوت و انتظار برای هیاهوی دوباره گرفته. این خانه اما برای نهضتخانم قریشینژاد همان جایی است که بود و هرچند مدتی است با شیوع کرونا فعالیتها مثل قبل ادامه ندارد اما سالهاست چشمان زندگیاش با برق نگاه بچهها سو گرفته است.
داستان سرقت سریالی مجسمهها یا بخشی از آنها در اصفهان همچنان ادامه دارد و تقریباً بهطور مداوم با خبر دزدی از این آثار نفیس شهری مواجه هستیم. ربودن قسمتهایی از مجسمه «یادمان شبستان» که یکی از مجسمههای شهری نفیس اصفهان در خیابان استانداری است تازهترین خبری است که در ادامه سرقت از مجسمههای اصفهان نشر شده است. قدرت اله عاقلی خالق این مجسمه در واکنش به این اتفاق در گفتگو با روزنامه اصفهان زیبا میگوید: این مجسمهها طلا و جواهرات یک شهر و بهعبارتدیگر سرمایهها و ارزشافزوده آن است؛ مثلاً همین اثری که من در سال 81 با 12 میلیون برای اصفهان ساختم در حال حاضر با 400 میلیون هم ساخته نمیشود.
پس از سرقت بخش میانی تندیس «تقدیس» پرویز تناولی، این بار خبر سرقت بخشی از تندیس «عاشورای» قدرتالله عاقلی در مجاورت خیابان استانداری اصفهان و تعدادی از کبوتران «درخت دوستی» اثر مرتضی نعمتاللهی خبرساز شد تا داستان تکراری و سریالی ربودهشدن مجسمههای شهری که تقریبا هر سال با چند نمونه آن مواجه هستیم ادامه پیدا کند.
معجزه تئاتر و روزهای روشنش او را پابند اصفهان کرد. قرار بر ماندن نبود؛ ولی مگر میشد رفت وقتی بالاخره تئاترْ اداره و تشکیلات پیدا کرده بود؟ مگر میشد از اصفهان دل کند حالا که نمایشنامههای حرفهای همگام با پایتخت روی صحنه میرفت؟ کجا بهتر از اینجا وقتی که دستمزد بازیگرها روی قاعده و اصول پرداخت میشد آنقدر که لذت زندگی در کسوت پهلوان اکبر مایه خانه دار شدن بازیگرش باشد؟ بازیگر دلسپرده تئاتر اصفهان حالا بعد از 30 سال فراغ صحنه، هنوز از گذشته که میگوید چشمهایش برق می زند، صدایش بی پروا و محکم از سینه برمیآید و دستهایش به سوی رؤیایی دور اما شیرین پرواز میکند.
اگر خانهاش را وجببهوجب سیاحت کنید حتما شگفتزده میشوید. تنوع، تجمع و ظرافت زیبای آینهها، تابلوها، گلدانها، چراغها و حتی کلکسیون خورشیدخانمها و خروسها مصداقهای اصالت و کیفیتاند. در خانه بخردی حتی جاخودکاری روی میز منشی هم خروس است!نماد خانه را نه در یک گوشه و نقطه خاص که هر جا چشم بچرخانی میبینی.میگوید «خانه جایی است که با ایده زندگیکردن ساخته شده و باید خانه بماند» و نتیجه این تفکر، بازسازی خانهای پر رنگ و نقش و وفادار به گذشتهاش برای اقامت مسافران در اصفهان است. جایی که هم حس صمیمیت و راحتی یک خانه را به تو القا میکند و هم چنان پر و پیمان تزیین و چیدمان شده که ویژگیهای یک موزه را دارد.
«به بیوگرافی و شرح کودکی و زندگانی آدمها اعتقادی ندارم. ماجرا آنجا برایم جدی میشود که به کارنامه و کار حرفهایشان پرداخته شود. به خاطر همین است که هر سوالی از من بپرسند از تئاتر میگویم و هر مصاحبهای با هر محوری که داشته باشم به تئاتر ختم میشود.» «تئاتر» عشق و زندگی ناصر کوشان است. این پژوهشگر و به قول خودش «تئاترنویس» حالا در آستانه 74سالگی همچنان با فکر تئاتر از خواب بیدار میشود و با خیالِ آن چشم بر هم میگذارد.
به کارهای نکرده فکر میکنم. به خیلی چیزها که جایشان در صفحه خالی است. مثلا به ستونی ثابت برای خبرنگاران نوجوان عشق هنر با تمام جوانیها و فانتزیهای ذهنیشان یا بخشی برای قلمزدن پیشکسوتهای اهل هنر که پختگی و تکامل درنوشتههایشان موج میزند یا ستون پرطرفدار مخاطبان عام که این روزها دیگر در کمتر روزنامهای پیدا میشود یا حتی یک ستون که در آن بشود گزارشی از کارهای روزانه یک مدیر هنری گرفت و فضا و اتمسفر کار و حتی چیدمان دفترش را در انتخاب آثار هنری آنالیز کرد. حالا به محتوایی فکر میکنم که بیشتر بر محور تصویر استوار است و اشلهای تازهای که میتواند صفحه فرهنگ و هنر را دیدنی و خواندنیتر کند.
عکاسی، باغ و شانس زندگی من است. باغی که وقتی سالهای دور لحظهای در آن باز شد، پایم را لایش گذاشتم و با فشار خود را به درونش هل دادم؛ همانطور که آینده مانند باغ زیبایی است که برای بعضیها یک لحظه در آن باز میشود و آنهایی که هوشیارترند پایشان را لای در میگذارند، سپس با فشارخود را درون آن باغ هل میدهند.این تعبیری است که در کتاب «مردی با دوربین عکاسی» که شرح زندگی و کارش است، به کار میبرد. حالا در آستانه 80سالگی هرچند آردش را بیخته و الکش را آویخته، اما هنوز دست از علاقه و تفرجش در باغ عکاسی نکشیده است.