رؤیای ایجاد موزه، پاتوق هنرها، گالری بزرگ هنر و… برای اصفهان همچنان بیسرانجام است. هر از گاهی به مدد حضور رسانهها یا در صفحات شخصی مجازی برخی فعالان فرهنگی اشارهای به آن میشود و ماجرا دوباره بینتیجه و مسکوت میماند تا زمانی دیگر … . این رؤیا اما در حافظه نزدیک همین شهر در حال پیوند به سرنوشت یکی از مهمترین مکانهای شهری باقیمانده تاریخ معاصر اصفهان یعنی کارخانه ریسباف بود.
قصههایش تمامی ندارد. جملهای میگویم؛ حتی کلمهای، سرریز خاطرهای میشود و زمان و مکان به طرزی غریب در محضرش بیمعنی. نقلها دارد که بگوید؛ از تجربه پذیرش اولین مسئولیتهای اجتماعی به یمن فعالیت در رسد پیشاهنگی تا کشف لذت انجام اولین کمک داوطلبانه در 14سالگی در زلزله گناباد و نخستین مسافرت مستقل عمرش. از آمدن «پابهپای زایندهرود» که اولبار هوایش در نوجوانی طوری افتاد توی سرش تا موتورسیکلت پدر را بردارد و تکوتنها بزند به دل جاده، فقط برای اینکه بفهمد گاوخونی کجاست؟ و اولین جرقههای دلسپردن به کتاب با الکساندر دوما و سهتفنگدارش تا پناهبردن به کتابخانه فرهنگ در ضلع جنوبغربی مدرسه چهارباغ در دهه 40 و زندگی در هوای صمد بهرنگی و علیاشرف درویشیان و بعدها چشیدن طعم کتابداری روستایی.
تنوع و تعدد کارها و آثارش بیشتر بازدیدکنندگان را شگفتزده میکند؛ آثاری که همه گالریهای موزه هنرهای معاصر اصفهان را درگیر کرده و برای درست دیدنشان باید یک گالریگردی نیمروزه ترتیب داد.1قابهای نقاشی تنها بخشی از آثار هستند. سازههای مختلف و ویدئوها هم هستند و با مرور تاریخی کارها متوجه میشویم هنرمند کمکم و از دورهای خاص از آنها استفاده کرده تا آنچه را که میخواهد کاملتر بیان کند.نمایشگاه از عکسهای کودکی و نقاشیهای آن روزها آغاز میشود و ما را به سفر در دنیای هنرمندی میبرد که تلاش کرده تجربه زیسته خود را با ما به اشتراک بگذارد شاید در نقطهای با او همزبان باشیم.
انتخاب اولم تاریخ نبود. جامعهشناسی نزدیکتر بود به چیزی که من از دانشگاه میخواستم اما نشد و تاریخ شد. رفتم به هوای جنبوجوشی که میدانستم در دانشگاه اصفهان و فضاهای مختلفش پیدا میشود. گروه تاریخ هم البته از همان ابتدا جذبم نکرد. کار در گروه دست آن طیف فکری بود که من خصوصاً در 18 سالگی نمیخواستم زیر بارش بروم. نگاه خشک و خشن و کلاسیک به تاریخ و زندگی نمیتوانست برایم جذاب باشد.
«بودن با دوربین» کتابی درباره کاوه گلستان عکاس خبری و مستندساز ایرانی است. حبیبه جعفریان در این کتاب با جمع آوری چند یادداشت و انجام تعدادی گفتگو جزییاتی از زندگی او ارائه میدهد و از کنار هم قرار گرفتن این بخشها پازلی از شخصیت گلستان چیده میشود که به شناسایی بهتر و دقیقتر او و مسیری که در زندگی پیش گرفته کمک میکند. فخری گلستان، لیلی گلستان، هنگامه گلستان (جلالی)، پیمان هوشمندزاده و زنده یاد بهمن جلالی کسانی هستند که در کتاب با آنها گفتگو شده است.
شامگاه دوشنبه سوم خرداد 1400 خبری غیرمنتظره جامعه ادبی و هنری اصفهان را در بهت فرو برد. محمود نیکبخت معلم، نقاد و مرد با دانش و صاحب اندیشه اصفهان درگذشت و دست به دست شدن عکسها، اشعار و تکههای کوتاهی از فیلمهای سخنرانیاش در فضای مجازی جدیتر از همیشه ما را با شوخی تلخ و بیرحمانه مرگ مواجه کرد! مگر چیزی میتوانست آن صدای رسا، آن بیان محکم و بیپرده را خاموش کند و آن چشمهای براق و همیشه جستوجوگر را بر زندگی ببندد؟! مرگ کسانی که گویی هر آنِ زندگی را زندگی میکنند باورنکردنیتر از دیگران است و قرابتشان با مرگ یک شوخی تلخ بزرگ!
به آتلیهاش که پا میگذاری، انگار در یک خانه موزه دیدنی قدم گذاشتهای. در و دیوار با رنگ و نقشهای بیمثال تزیین شده است. کارها هم غالبا مثل خودش شوخ و شنگ و پر از رنگ و زندگیاند.کنار هر تابلو که بایستی، روایتی با تو میگوید و شعری ساز میکند.سیاحت در کارگاه و گالری امیرهوشنگ جزیزاده فقط به دیدن تابلوها ختم نمیشود؛ بلکه طرحهایش را میتوان بر آثار قلمزنی، میناکاری، معرق، منبت و… هم دید که تنوعشان آدم را شگفتزده میکند و عجیب اینکه هنوز و در 88 سالگی تقریبا روزی چند ساعت کار میکند بدون خستگی و هیچ اثری از ملال!استاد جزیزاده را خیلیها به هنر و هنرمندی میشناسند.مینیاتوریست و طراح برجسته فرش اصفهان که بیش از پنج دهه سابقه کار هنری دارد و نامش با نام هنر ایران به نیکی عجین است. هرچند که گفتوگوهای مختلفی با استاد جزیزاده تاکنون انجام شده است ولی گپ و گفت با او همچنان خالی از لطف نیست.
منصورنورپور رئیس انجمن سینماداران ایران و سینما قدس اصفهان در 85 سالگی و به علت کرونا درگذشت و صبح دیروز درباغ رضوان اصفهان به خاک سپرده شد. روایتی کوتاه از شرح عاشقی او بر سینما و داستان سینماسازی و سینماداری اش را در گفتگو با برادرش مسعود نورپور بخوانید.
موسسه فرهنگی رویش مهر 23 سال پیش با تلاشهای زهرا مهریار و همسرش هوشنگ صریریان راه اندازی شد؛ وقتی که هر دو از جای خالی یک موسسه برای اهالی کتاب و دوستداران فرهنگ دراصفهان میگفتند. رویش مهر فعالیتش را با آموزش زبان انگلیسی آغاز کرد اما کم کم ساختار یک موسسه فرهنگی را پیدا کرده و به پاتوقی جدی برای اهالی داستان نویسی، اصفهان گردی، اصفهان شناسی و … تبدیل شد و توانست با برگزاری رویدادهای مختلف جایگاه ویژهای برای خود در شهر پیدا کند.
هفت سال از رفتنش گذشته است؛ اما عجیب که نه تصویرش از ذهن شهر پاکشده و نه جای خالیاش پر. زاون قوکاسیان متولد 7 اردیبهشت 1329 در اصفهان بود. تا زنده بود جز در هوای شهرش نفس نکشید و جز به آبادانیاش نیندیشید و البته که موفق هم شد نام و نشان اصفهان را پیش روی جهانی بگذارد. هر چند رفتنش به قول احمد طالبینژاد چون رفتن زایندهرود، ریشه خیلی چیزها را در شهر خشکاند و باعث شد اصفهان به قوت و قدرت قبل در نظرها نباشد، اما برکات حضورش آنقدر هست که هنوز و هر بار بخشی از آن را از تاریخ بیرون بکشی و به امید گرفتن برگی برای آینده پیش چشم بنشانی.
شاید وقتی در کودکی آثار والت دیزنی را دردفترچه کوچکش کپی میکرد، والدینش مسیر جدی و پررنگی بهسمت نقاشی را برایش متصور نمیشدند، اما علاقه به هنر و فضایی که صرفا با نقاشی میتوانست تجربه کند، باعث شد در 50سالگی دنیای دیگری از رنگ، طرح و زیبایی بسازد و مخاطبانش را به نقشی دیدنی در ضیافت شادمانی مهمان کند. دنیای نــقـــاشـــیهــای شهـــریـــار صمصام، نقاش خودآموخته اصفهانی، دنیایی بداهه ساز، آزاد و رهاست. دنیایی ساده اما عمیق که آدمها را به بودن در کنارهم و درک لذت زندگی دعوت میکند. دنیایی برای همین لحظه که در آنیم و این همان چیزی است که ما این روزها بیش از اینها کمش داریم.
اصفهان در آستانه نوروز 1400 و پس از خبرهای ناگوار سرقتهای پیدرپی از تندیسهای شهریاش، میزبان مجسمهای شده که نمادی از یک ورزش باستانی است و بهعنوان میراث ناملموس ایران در یونسکو به ثبت رسیده است. حالا چند روزی میشود که عابران چهارباغ اصفهان در میانه بدوبدوهای آخر سال با عنصر تازهای مواجه شدهاند که برای دقایقی آنها را به توقف در گذر وامیدارد.