چه اتفاقهایی در این سه سال رخ داده که به ما انگیزه میدهد اگر قرار است کسی روی کار بیاید حتما باید ادامهدهنده این راه باشد و ارتقادهنده؟
فکر کن گفتهاند انتخاب کن که دوست داری این روزها با کدام ابراهیم همقدم باشی و من بگویم: مادر ابراهیمی در بطنم باشم که از ترس نوزادکشی نمرود زمان، جادهها و خیابانها را پیاده گز کنم، از جنوب به شمال غزه و از آنجا به رفح دنبال غاری و پناهی برای درامانماندن امانتی که در راه دارم؛ امانتی که قرار است تاجوتخت طاغوتهای زمان را نابود کند.
اولیـن مواجهام با چمران زمانی بود که نوجوانی ۱۵ساله بودم. آن زمان او را بهعنوان یکی از شهیدان جنگ هشتساله دفاعمقدس میشناختم. در آن روزها تفاوت چمران با دیگر شهدا برایم تنها مدل کلاه و عینکش بود.
برای من، عید قربان، مساوی بود با خانۀ حاجبابا. قدم به حیاط که میگذاشتی همهمهای بود از صدای بچهها و بازیشان با گوسفند پشمالوی قصهها. غرق در دنیای کودکانهمان میشدیم؛ بیآنکه بدانیم حاجبابا نماد بندگی خدا را خانه آورده است و قصد دارد سنت حضرت ابراهیم را بهجا آورد.
همزمان با اعلام نامزدهای چهاردهمین دوره انتخابات ریاستجمهوری، رسانه ملی بنابر وظیفه ذاتی خود، مجموعهای از برنامههای تبلیغاتی را برای معرفی نامزدها و افزودن بر سهم مشارکت شهروندان تدارک دیده است که «مصاحبههای از پیش ضبطشده»، «میزگردهای تخصصی» و «مناظرهها»بخشی از این برنامههاست.
هرچه فکر کردم کجا دیدمش، یادم نیامد. با خودم گفتم: با صد من عسل نمیشه خوردش. خوشگل بود؛ ولی بداخلاق.
گلها و گیاهان بدون شک بخشی جدانشدنی از هویت و فرهنگ ما ایرانیان را شکل میدهند. رد گلها و گیاهان دلربا و خوشبوی ایرانزمین در دامنهای گسترده از هنر و ادبیات فارسی یافتنی است.
در کلاس سواد رسانهای دهمیها آهنگی از محسن چاوشی را گذاشتم و از بچهها خواستم توضیح دهند که منظور این آهنگ چیست. چاوشی غزلی از مولا را میخواند
اینکه امروز فرش ایرانمان با چه چـالشهـایی روبهروسـت، مسئلهای بنیادین بهشمار میآید که کارشناسان هنر و فرش و اهل صنعت و تجارت باید دربارهاش نظردهی کنند و راهکار بدهند …
حوالی ظهر بود که تلفن خانهمان زنگ خورد. خانمی که پشت گوشی بود، سراغ مادرم را میگرفت.
زیارت عاشورا خوانده میشود؛ تلاوت قرآن و مجری شروع میکند: «به نام خدا. امشب موضوع هیئت کتاب است.» در چهارشنبهشبِ این هفته هیئت محبان اهلبیت (ع) هیچ آخوندی منبر نمیرود.
مادرم میگفت: آقات همین که خبر را از رادیو شنیده بود، برگشت خانه. میگفت خودش برایم تعریف کرده؛ خود بابایم؛ صبح زود از خانه رفت سرکار و طبق عادت همیشگیاش بعد از این که کارهای دکان قصابی را سروسامانی داد، پیچ رادیوی کرمی کوچکش را تابانده و یکی از بدترین و غیرمنتظرهترین خبرهای عمرش را شنیده بود.