من منهای دو سال سکونت در مشهد، تمام عمرم را در اصفهان زندگی کردهام. تقریبا اسم تمام خیابانها و محلههایش را بلدم و اگر بلد نباشم، اسمشان را که بشنوم، میتوانم مکان حدودیشان را حدس بزنم.
شاید عجیب به نظر برسد که برای تحلیل یکی از مهمترین رویدادهای سیاسی تاریخ معاصر، دست به دامان تحلیل ادبی شویم. اما گاه رویداد آنچنان بزرگ و بدیع است که مفاهیم سیاسی و اجتماعی معمول کشش تحلیل آن را ندارند.
زنگ خورد. ده ثانیه بعد در زد و اجازه گرفت بیاید توی دفتر. مستقیم آمد سمت میزم. سرم توی کامپیوتر بود و دانشآموزان جامانده از کتاب درسی را ثبتنام میکردم. چشمتوچشم که شدیم، یکهو گفت: «آقا! شما نویسنده مورد علاقهتون کیه؟»
اگر خوب گوش کنی صدای بیبی لوعه را میشنوی که برای رزمندهها شعر میخواند و به آنها روحیه میدهد، لباسهایشان را میشوید و برایشان غذا میپزد. بیبی درِ خانهاش به روی رزمندهها باز است.
حاصل تکوتوک هلوهای جامانده روی درختهای باغ، یک سبد هلوست که دو روز است گوشه راهرو جاخوش کرده! آخر، صبح با چشمهایی که بهزور باز شده بودند، رفتم سروقتشان.
دم درِ مدرسه ولو شده بود؛ با دو نفر از همکلاسی هایش. منتظر پدرش بود. درِ مدرسه را سهقفله میکردم که از پشت سر شنیدم گفت: «آقا! مدیریت چه حسی داره؟»
آیین اختتامیه و تجلیل از حافظان چهل حکمت نهجالبلاغه که به همت مؤسسه نهجالبلاغه استان اصفهان، شهرداری و قرارگاه نهجالبلاغه آموزشوپرورش استان در قالب طرح «فرزندان نهجالبلاغه» انجام یافته است، برگزار شد.
آنتونیو تابوکی یک تعریف ملیح و بانمک از داستان کوتاه دارد. او میگوید: «داستان کوتاه، رمان تنبلهاست.» داستان کوتاه بهترین قالب برای شروع و تمرین داستاننویسی است.
کف دستهایم از بلندکردن و تابدادن کَریِر سنگین، سرخ شده و از درد میسوزد.
عکس را ذخیره کن؛ حالا برو در گالری گوشی و روی صورت تکتک آدمها زوم کن. همه میخندند. حتی جدیترین صورتها هم نتوانستهاند خوشحالیشان را مخفی کنند.
دور میزم جمع شده بودند. چهارنفری با هم حرف میزدند. نفر پنجمی کوتاهتر و مظلومتر از بقیه، پشت سرشان ایستاده بود و باراننخورده، میلرزید.
نماز جمعه چقدر قابلیت دارد و متأسفانه گاهی چقدر تهی از معنای خودش برگزار میشود.