به گزارش اصفهان زیبا؛ کف دستهایم از بلندکردن و تابدادن کَریِر سنگین، سرخ شده و از درد میسوزد. یک ساعتی مانده که کلاس تمام بشود و استاد «تاریخ ادبیات تطبیقی ایران و جهان» اجازه خروج بدهد. دخترک در فاصله شروع کلاس تابهحال، دو باری از خواب بلند شده و مجبورم کرده برای شیردادن تا نمازخانه طبقه دوم یک ساختمان دیگر بروم و برگردم.
دانشکده ما دو ساختمان دارد و با یک پل از بالکن طبقه دوم به هم وصل شدهاند. چرا فقط در یکی از ساختمانها، آن هم ساختمان اداری، اتاقکی دوازدهمتری به نام نمازخانه وجود دارد نمیدانم؛ ولی کار را برای من سختتر کرده است؛ شاید چون تنها زن دانشکده هستم که تصمیم گرفته با یک نوزاد ادامه تحصیل بدهد و مسئولان فکرش را هم نمیکردند یک روزی با چنین پدیدهای مواجه بشوند که بخواهند یک اتاق اضافی برای نماز و استراحت خانمها در ساختمان کلاسها در نظر بگیرند. چقدر دلم میخواست بهجای آن چند کلاس اضافی که همیشه خدا قفل هستند و فلسفه وجودیشان برایم مبهم است، یک اتاق هم برای مادران و کودکشان ساخته بودند و یک خدابیامرزی از عمق وجود مادرها نصیبشان میشد.
در سالن و لابی و میان رفتوآمد آقایان که نمیشود بچه را سیر کرد. مستوربودن لااقل برای من مهم است. استاد به من که در انتهای کلاس کریربهدست سر پا ایستادهام و دارم در ذهنم تفاوت نمایشنامههای کلاسیک زمان ملکه الیزابت را با یکدیگر تحلیل میکنم، نگاهی میاندازد و میگوید: «غیبتهاتون داره زیاد میشه. حواستون هست؟» هنوز گیر کردهام میان آثار شکسپیر و کریستوفر مارلو و دخترکی که نزدیک شده است به راند سوم شیرخوردنش که گیجومنگ با مکث کوتاهی به استاد میگویم: «بله! بله! به خاطر کولیکهای دخترمه. بعضی روزها تا پشت در کلاس میام؛ ولی با گریههاش دوباره برمیگردم نمازخونه تا دانشجوهای دیگه تمرکزشون رو از دست ندن.»
استاد درِ لپتاپش را میبندد و کتش را تن میکند و میگوید: «دلیلش که مهم نیست. مهم اینه که غیبت میکنی و این کار شما برای آخر ترم بد میشه. شاید حذف بشی.»
دلیلش مهم نیست! دلیلش مهم نیست! صدای استاد در گوشم زنگ میزند. پلکهایم را باز و بسته میکنم و به ذهنم فشار میآورم بلکه حالیام بشود وسط یک اثر تراژدی ایستادهام یا کمدی؟ یاد تکگویی هملت روی صحنه نمایش میافتم که میگفت: «بودن یا نبودن! مسئله این است. آیا شایسته آن است که به تازیانه تقدیرِ جفاپیشه تن دردهیم یا اینکه سازوبرگ نبرد برداشته، به جنگ مشکلات فراوان رویم تا آن دشواریها را از میان برداریم؟»
گریه دخترک در فضای خالی کلاس نشان میدهد که باید در راه هدفهایم مصمم باشم و به جنگ با دشواریها بروم و هرچه زودتر خودم را به نمازخانه برسانم. در میان راه یکی از اساتید را که ساعت بعد با او کلاس داریم میبینم. نگاهش به بچه متفاوتتر از بقیه است. یک نگاه رشدیافته؛ نگاهی که تو را امیدوارتر میکند. تا دخترک را میبیند، شکر از کلامش میریزد و میگوید: «نعمت کلاس ما هم که امروز اومده. بهبه! خدا حفظش کنه.»
ته دلم قرص میشود. ساعت بعد از طعنهها در امان هستم.



