صدای بعبع و معمع برهها و کرهها (بزغالهها) و زنگولهها دو بار در ییلاق سمیرم طنینانداز میشود و کوه و دشت و پهنههای وسیع مرتعی این دیار کوهستانی را فرامیگیرد …
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم. با اینکه دیشب تا صبح زل زده بودم به شبکه خبر و با دوستانم در فضای مجازی داستانک مینوشتیم تا ما هم سهمی در این غرور ملی داشته باشیم …
خواب ماندم. ۲۰ دقیقه تا ساعت ۹ و شروع مراسم مانده و من خوشبینانه ۴۵ دقیقه تا گلزارشهدا فاصله دارم. اسنپ میگیرم، مستقیم گلزار شهدا.
دیروز نقطهای بود برپایان فراق سیوهشتساله مادر از حسین. سیوهشت سالی که لحظهبهلحظهاش آرزوی این وصال را داشت. دیروز مادر تنها نبود.
اولین چیزی که بعد از شنیدن خبر شهادت حاجقاسم مثل صاعقه از ذهنم عبور کرد، این بود که حالا چه بلایی سر محور مقاومت میآید؟
میدانید؛ چشمانتظاری خیلی سخت است! شاید همین الان یک دنیا اندوه با خواندن این جمله روی دلهایتان بنشیند. اصلا وقتی قرار است منتظر بمانی، دلشورهات دوچندان میشود، عرق سرد پیشانیات را میپوشاند و دنبال دستآویزی هستی که روی زمین نگهت دارد.
من از سریال امام علی(ع) خیلی میترسیدم! دیدن فضای تاریک فیلم و گریمها در سن حدود هفت یا هشتسالگی برایم سنگین بود. علاوه بر آن اصلا دوست نداشتم امام علی(ع) آخر فیلم شهید بشوند.
هنوز مزه تلخ آن لحظات خوفورجا اردیبهشت در خاطرمان است. آن موقعی که از هر سو خبری میآمد و معلوم نبود سرنوشت آن بالگرد ریاستجمهوری چطور شده است؟ تا اینکه خبر اعلام شد، ایران سیاهپوش شد و مردم به خیابانها آمدند.
چایی شیرینم را قلپقلپ هورت میکشیدم. انگار با هر هورتکشیدنی، کمی از اضطرابم را هم قورت میدادم. صدای مامان از آشپزخانه بلند شد که مراقب باش چای روی مقنعهات نریزد!
اینکه میگویند جنگ یک سرباز را نمیکشد، بلکه یک خانواده را میکشد، واقعیتی است که شاید درک آن برای آنها که دوران نبرد و دفاع را ندیدهاند، سختتر باشد.
آهنگ «باز آمد بوی ماه مدرسه، بوی شادیهای راه مدرسه» مدام تکرار میشود توی سرم.
فقط یک طلوع خورشید تا رسیدن به رؤیاهایم مانده بود و شب چقدر دراز بود. انتظار بهسر آمده بود و دیگر نیاز نبود یواشکی مداد و دفتر خواهرم را بردارم و خطخطی کنم …