احمد نگاه کن! بالاخره دفتر نقاشیام را پیدا کردم. تازه دیگه دستمم درد نمیکنه؛ خوب شده. پاشو دیگه. چرا نشستی؟! میخوام زودتر برسیم خونه و نقاشیام رو به مامان نشون بدم.
برای تعامل با نوجوان، بینشی عالمانه نسبت به نسلی که به علت عدم شناخت ما، برچسب پرچالش بر آنها خورده است، ضروری است. برای عبور از این جهل مرکب و ارتباط با آنها باید مجهز به نگرش و روشی درخور باشیم.
هنوز حالم جا نیامده؛ دست چپم باهر حرکت کوچکی تیر میکشد. دکترگفت: «این آمپولهایی که نوشتم کافی نیست! باید هرشب دستت را با پماد پیروکسیکام ماساژ بدهی و گرمش کنی.»
جنایتکاران اگرچه بتوانند با سوء اختیار خود چندصباحی در دنیای موقت و محدود بر مظلومان تسلط یابند؛ اما بهزودی در دادگاه عدل الهی، به سزای اعمال خویش خواهند رسید و به سختترین مجازات گرفتار خواهند شد.
کودک فلسطینی گفت: گُل نرگس! اون در راهه، بهزودی میرسه و زمین دوباره سبز میشه… اللهم عجل لولیک الفرج
بچهها مشتهای گرهکردهیشان را جلو بردند. سربازها گلنگدن تفنگ را به عقب. فردا همه روزنامهها از انتفاضه میگفتند…
هرچه جلو رفتم کوچههای تنگ و باریک، داشت پهن و گشاد میشد. دانههای تسبیح بابا، سرپیچ ساختمان بازار، روی هم ریخته بود و ردپایش تمام شده بود.
دلم بیشتر لرزید. برای بچههایی که معلوم نیست چه حالی دارند. خیال مادرشان راچه کسی قرار است آرام کند؟ یعنی این شبها جایشان امن است. غذاشان گرم است و آبشان خنک؟ ظهور نزدیک است.
به آرزوهایم میاندیشم، به آرزوهای دوستم، به آرزوی آن پسر بچه در حرم شاه عبدالعظیم حسنی؛ خانهای بزرگ میخواست آنقدر بزرگ که خودش و پدر و مادرش و تمام دوستانش آنجا دور هم جمع شوند.
از در چوبی و بزرگ که وارد حرم میشدیم، تا مامان سلام بدهد، روی انگشتهای پا بلند میشدم تا جلو را بهتر ببینم. عاشق صحنهای بودم که بابا را با آن لباس مانتویی مشکی، زیر تابلوی «یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه» میدیدم.
غزة [غ َزْ زَ] با «غین» شروع میشود؛ همچون غم. با «ه» تمام میشود؛ همچون هّم. این روزها تمام هّموغممان مردم مظلوم غزه و فلسطین است.
سرسبزیهای توی اردوگاه که با ترکش بمب شخم خورد، امید من و یحیی هم دود شد رفت توی آسمان. مثل همان دودی که از خانه امداوود بلند شد. وقتی بمب را انداختند صاف وسط خانهشان. رفت تا خود آسمان.