صفحه آخر
بوی ماه مهر
14:54 - یکشنبه 21 آبان 1402

بوی ماه مهر

احمد نگاه کن! بالاخره دفتر نقاشی‌ام را پیدا کردم. تازه دیگه دستمم درد نمی‌کنه؛ خوب شده. پاشو دیگه. چرا نشستی؟! می‌خوام زودتر برسیم خونه و نقاشی‌ام رو به مامان نشون بدم.

برای تعامل با نوجوانان بینش عالمانه نیاز داریم
12:08 - چهارشنبه 17 آبان 1402

برای تعامل با نوجوانان بینش عالمانه نیاز داریم

برای تعامل با نوجوان، بینشی عالمانه نسبت به نسلی که به علت عدم شناخت ما، برچسب پرچالش بر آن‌ها خورده است، ضروری است. برای عبور از این جهل مرکب و ارتباط با آن‌ها باید مجهز به نگرش و روشی درخور باشیم.

فداکاری مادرانه
12:22 - دوشنبه 15 آبان 1402

فداکاری مادرانه

هنوز حالم جا نیامده؛ دست چپم باهر حرکت کوچکی تیر می‌کشد. دکترگفت: «این آمپول‌هایی که نوشتم کافی نیست! باید هرشب دستت را با پماد پیروکسیکام ماساژ بدهی و گرمش کنی.»

سنت الهی در برخورد با ظالمان
11:55 - یکشنبه 14 آبان 1402
حکمت الهی اقتضائاتی دارد:

سنت الهی در برخورد با ظالمان

جنایتکاران اگرچه بتوانند با سوء اختیار خود چندصباحی در دنیای موقت و محدود بر مظلومان تسلط یابند؛ اما به‌زودی در دادگاه عدل الهی، به سزای اعمال خویش خواهند رسید و به سخت‌ترین مجازات گرفتار خواهند شد.

گل نرگس
11:19 - شنبه 13 آبان 1402

گل نرگس

کودک فلسطینی گفت: گُل نرگس! اون در راهه، به‌زودی می‌رسه و زمین دوباره سبز می‌شه… اللهم عجل لولیک الفرج

انتفاضه‌نگار
12:14 - چهارشنبه 10 آبان 1402

انتفاضه‌نگار

بچه‌ها مشت‌های گره‌کرده‌یشان را جلو بردند. سربازها گلنگدن تفنگ را به عقب. فردا همه روزنامه‌ها از انتفاضه می‌گفتند…

رد پا
12:01 - چهارشنبه 10 آبان 1402

رد پا

هرچه جلو رفتم کوچه‌های تنگ و باریک، داشت پهن و گشاد می‌شد. دانه‌های تسبیح بابا، سرپیچ ساختمان بازار، روی هم ریخته بود و ردپایش تمام شده بود.

ظهور نزدیک است
11:40 - سه‌شنبه 9 آبان 1402

ظهور نزدیک است

دلم بیشتر لرزید. برای بچه‌هایی که معلوم نیست چه حالی دارند. خیال مادرشان راچه کسی قرار است آرام کند؟ یعنی این شب‌ها جایشان امن است. غذاشان گرم است و آبشان خنک؟ ظهور نزدیک است.

به وقت خروش
12:54 - پنجشنبه 4 آبان 1402

به وقت خروش

به آرزوهایم می‌اندیشم، به آرزوهای دوستم، به آرزوی آن پسر بچه در حرم شاه عبدالعظیم حسنی؛ خانه‌ای بزرگ می‌خواست آنقدر بزرگ که خودش و پدر و مادرش و تمام دوستانش آنجا دور هم جمع شوند.

در همسایگی نور
12:20 - پنجشنبه 4 آبان 1402

در همسایگی نور

از در چوبی و بزرگ که وارد حرم می‌شدیم، تا مامان سلام بدهد، روی انگشت‌های پا بلند می‌شدم تا جلو را بهتر ببینم. عاشق صحنه‌ای بودم که بابا را با آن لباس مانتویی مشکی، زیر تابلوی «یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه» می‌دیدم.

الفبای مظلومیت
12:46 - چهارشنبه 3 آبان 1402

الفبای مظلومیت

غزة [غ َزْ زَ] با «غین» شروع می‌شود؛ همچون غم. با «ه» تمام می‌شود؛ همچون هّم. این روزها تمام هّم‌وغممان مردم مظلوم غزه و فلسطین است.

لبخند آخر
12:06 - سه‌شنبه 2 آبان 1402

لبخند آخر

سرسبزی‌های توی اردوگاه که با ترکش بمب شخم خورد، امید من و یحیی هم دود شد رفت توی آسمان. مثل همان دودی که از خانه‌ ام‌داوود بلند شد. وقتی بمب را انداختند صاف وسط خانه‌شان. رفت تا خود آسمان.