صفحه آخر
کتابخانه بابا
12:07 - شنبه 26 آبان 1403

کتابخانه بابا

بابا وقتی رفت از خودش دو تا یادگاری گذاشت. چیز زیادی نداشت. به قول خودش نه باغی نه ملکی نه زمینی. راحت سرش را گذاشت زمین و رفت.

چراغ مطالعه را روشن می‌کنم
10:22 - پنجشنبه 24 آبان 1403

چراغ مطالعه را روشن می‌کنم

پریشان بود و خسته. می‌نالید؛ از روزمرگی‌ها. دختر دو ساله‌اش که بهانه بازی می‌گرفت، دست‌هایش را می‌گرفت روی سرش. همیشه جوابش یکی بود: «ببین چقدر کار ریخته رو سرم! واسه تو یکی دیگه وقت ندارم!» طعم غذاهایش با گذشته فرق کرده بود.

این خرس‌های خواب‌آلو و عصبانی!
11:33 - چهارشنبه 23 آبان 1403

این خرس‌های خواب‌آلو و عصبانی!

مهر و آبان که از راه می‌رسد و از میانه فصل برگریز پاییز عبور می‌کند، خلق‌وخوی خرس‌ها هم به هم می‌ریزد و تغییر حالت می‌دهد.

علم بهتر است یا ثروت؟!
11:28 - چهارشنبه 23 آبان 1403

علم بهتر است یا ثروت؟!

معلم درباره خمس صحبت می‌کند که یک واجب دینی است و با انفاق که مستحب است فرق دارد.

تاریخ با آبان سر شوخی دارد!
11:13 - سه‌شنبه 22 آبان 1403

تاریخ با آبان سر شوخی دارد!

تصور کنید امروز روزی‌است که تاریخ سرِ شوخی برداشته و تصمیم گرفته همه چیز را در یک واحد زمانی فشرده کند!

از حرف تا عمل
11:09 - سه‌شنبه 22 آبان 1403

از حرف تا عمل

آدم خوبی بودم. همچنان با شدت و حدت، طلب شهادت می‌کردم. سال‌به‌سال وصیت‌نامه‌ها را با لحن عارفانه‌تری بازنویسی می‌کردم.

من و آن‌ها
10:11 - دوشنبه 21 آبان 1403

من و آن‌ها

زن‌ها فین بالا می‌کشیدند و اشک صورت را با گوشه چادر پاک می‌کردند. آخر روضه بود و شیخ حسین مثل همیشه سر به آسمان، دست‌ها را از هم باز کرده بود …

مقاومت به پراگ رسید
12:27 - یکشنبه 20 آبان 1403

مقاومت به پراگ رسید

در طی یک سال اخیر هنرمندان بسیاری از سرتاسر جهان روایت غزه را به تصویر کشیده‌اند و با هنر خود صدای مقاومت و امید را به گوش جهانیان می‌رسانند .

چرا بعضی اتفاق‌ها نمی‌افتد؟
12:24 - یکشنبه 20 آبان 1403

چرا بعضی اتفاق‌ها نمی‌افتد؟

بی‌قرار و مضطربم وقتی نمی‌نویسم؛ مثل معتادی که به جنس ناب نرسیده. از آخرین مدیرنویسی‌ام شش روز می‌گذرد. نه اینکه سوژه‌ نوشتن نباشد، نه.

طلاهایی که عاقبت‌به‌خیر شدند
12:21 - یکشنبه 20 آبان 1403

طلاهایی که عاقبت‌به‌خیر شدند

یک بعد از ظهر گرم تابستانی بود که پدر، من و خواهر و مادرم را برد طلافروشی و گفت: به سلیقه خودتان یک انگشتر انتخاب کنید.

ابتلای همیشگی
12:25 - شنبه 19 آبان 1403

ابتلای همیشگی

مثل همیشه هیچ‌کس گریه نمی‌کرد؛ اما لبخندی هم روی لبی پیدا نبود. همه تا فرودگاه بدرقه‌اش کردند؛ هر چهار نفرشان بودند. مثل همان زمان که آمده بود. از فرودگاه که بیرون آمدند هر چهار نفرشان بودند؛ چهار نفری که باز یکی‌شان باید می‌رفت. مقصد: مثل همیشه دبی!

یک عمر، یک نام : زینب
09:48 - پنجشنبه 17 آبان 1403

یک عمر، یک نام : زینب

می‌دانید چه شد؟ اصلا من قرار بود که «نرگس» باشم ؛ اما وقتی که عمو دسته گل نرگس را به پدرم داد و اسم بچه را پرسید ، همه چیز عوض شد .