مهدیه پوراسمعیل
ابوالمشاغل نشکسته، فقط خسته شده
10:21 - چهارشنبه 28 آبان 1404

ابوالمشاغل نشکسته، فقط خسته شده

نادر ابراهیمی، در «ابن‌مشغله» از شغل‌های خرد و کلانی می‌گوید که مدتی مشغول‌شان بوده، اما هیچ‌وقت تداوم نیافته‌اند. آن هم نه از روی تنبلی بوده است، نه از روی کارنابلدی. از بی‌انصافی‌ها و بی‌مبالاتی‌ها گریزان بود.

شهریار غریب
13:37 - پنجشنبه 27 شهریور 1404

شهریار غریب

اینکه انسان به مرحله‌ای برسد که از عشق آتشین مجازی‌اش مو سپید کند، اما دل رها کند، او را همچون بتی زمین بزند و در مسیر جستجو گام بردارد، اینکه آن‌قدر محبوب باشد که هنرمندترین رفقا، دورش را بگیرند، اما او از میانشان برخیزد و قصد دیار مادری کند، این کمال‌یافتگی جز از یک وجود پر اصالت و بالیده از معنویت بر نمی‌آید.

ابن‌مشغله‌های امروز،  نادر ابراهیمی‌های فردا خواهند شد اگر…!
13:02 - دوشنبه 3 شهریور 1404
کفش‌های ابن‌مشغله، دست از پا نمی‌شناسد برای قدم زدن در جای‌جای وطنش

ابن‌مشغله‌های امروز، نادر ابراهیمی‌های فردا خواهند شد اگر…!

کفش‌های روی جلد کتاب، راست می‌گویند. با این همه دوندگی‌ای که ابن‌مشغله داشته، باید هم دهان به آسمان باز کنند. شمار مشغله‌هایی که مشغول‌شان بوده، از شماره خارج است.

جوانمرد کوچک
14:20 - یکشنبه 8 تیر 1404

جوانمرد کوچک

ساعت از ده‌‌ونیم شب می‌گذرد. سیب‌زمینی‌ها داخل تابه جلز و ولز می‌کنند. زردچوبه و نمک رویشان می‌پاشم و تندتند هم می‌زنم. صدای قدم‌هایش را از پشت سر می‌شنوم. با لباس‌های رزمی‌اش مقابل‌ام قد علم می‌کند و می‌گوید: «یه دور کُشتى بزنیم؟»

شاعرنویسنده‌ها کجای مجلس تشریف دارند؟!
10:00 - سه‌شنبه 21 اسفند 1403
به مناسبت روز بزرگداشت نظامی گنجوی

شاعرنویسنده‌ها کجای مجلس تشریف دارند؟!

می‌گوید: «شاعرنویسنده» ام. گاه قلمم حول شعر می‌چرخد و گاه کلماتم حادثه‌خیز می‌شوند و داستان می‌آفرینند.

حق آزادی
08:20 - سه‌شنبه 23 بهمن 1403

حق آزادی

عطر زنجبیل زودتر از بقیه می‌دود توی مشامم. مرا می‌برد به خانه عزیز. زنجبیل‌های درسته داخل استکان و نبات‌های سفید شفاف که می‌خزیدند لای نرمی چای و سفتی زنجبیل. قوت می‌شدند به جان آدمی.

یحیایی دیگر
10:54 - شنبه 29 دی 1403

یحیایی دیگر

ترس از گرسنگی ریشه به جانش زده بود. نوزاد را لحظه‌ای از خودش جدا نمی‌کرد. هرچه یوما دست بر سرش می‌کشید و خواهش می‌کرد، فایده نداشت. 

آخرین نفس‌ها زیر سایه سردار
10:27 - پنجشنبه 13 دی 1403

آخرین نفس‌ها زیر سایه سردار

سوار بی‌آرتی شدیم. رگبار سرفه‌هایش شروع شد. چادرش را کشید روی صورتش و پشت سر هم سرفه کرد. آب‌معدنی را گرفتم سمتش.

احتمالا امیرعلی
09:57 - دوشنبه 18 دی 1402

احتمالا امیرعلی

تصاویرشان را یکی‌یکی می‌دیدم: دخترک بور با چشمان درشت مشکی، نوزاد پسری با پاپیون آبی، لرزش پسربچه‌ای بی‌پناه. امیرعلی روی پاهایم تکان می‌خورد.

می‌شود «فاطمه» صدایم نکنی؟
08:52 - چهارشنبه 6 دی 1402

می‌شود «فاطمه» صدایم نکنی؟

جلوی در خانه علی ایستاد. چشمانش روی در خشک شد. داستان بانوی شهید، میان درودیوار را شنیده بود. اشک امانش نمی‌داد. سرش را پایین انداخت و گفت: «تا دختر فاطمه اجازه ندهد، وارد خانه نمی‌شوم.»

ابرهای طوسی
10:16 - دوشنبه 4 دی 1402

ابرهای طوسی

كبودى تا لب‌هایش رسید. شروع به سرفه کرد. اسپری «سالبوترکس» را سوار دم‌یار کردم. پاف اول را زدم، اما پاف دوم نیامد. کابینت را باز کردم. تاریخ انقضای آن یکی گذشته بود. سرفه‌های ممتد امانش را بریده بود. بغلش کردم و گذاشتم روی مبل.

عطر زعتر
13:28 - دوشنبه 20 آذر 1402

عطر زعتر

حالا نه‌فقط به شکاف روی دیوار، که به دیوارهای ریخته هم می‌خندید. به غم‌های انباشته روی هم، به غزه‌ای که خالی از دیوار بود، می‌خندید.