به گزارش اصفهان زیبا؛ اینکه انسان به مرحلهای برسد که از عشق آتشین مجازیاش مو سپید کند، اما دل رها کند، او را همچون بتی زمین بزند و در مسیر جستجو گام بردارد، اینکه آنقدر محبوب باشد که هنرمندترین رفقا، دورش را بگیرند، اما او از میانشان برخیزد و قصد دیار مادری کند، اینکه دیگر نوازش سهتار نکند و مونس شبهای تارش را کنار نهد یا آنقدر قدرت و اراده داشته باشد که جسماش را ریاضت دهد و از تسکین مخدرات عبور کند و در نهایت از ظاهر تعبد و ادای صوفیگری بگذرد و معنای واقعی تعبد را بیابد، آنگاه غرق در معشوق حقیقی میشود و در خواب میبیند که همهچیز را از او گرفتهاند و فقط «قرآن» به دستش دادهاند، این کمالیافتگی جز از یک وجود پر اصالت و بالیده از معنویت بر نمیآید.
سید محمدحسین بهجت تبریزی، معروف به «شهریار»، در سال ۱۲۸۵ هجریشمسی در شهر تبریز دیده به جهان گشود. پدرش از وکلای درجه یک تبریز و مردی نسبتاً متمول بود که گرسنگان بیشماری از خوان کرم او سیر میشدند. تمام قوانین اسلام در سینهاش بود. شعر نمیساخت، اما دوستدار شعر و موسیقی و مشوق انواع هنر بود. استعداد شعری شهریار از کودکی نمایان بود. اولین شعرش را در چهار سالگی خطاب به خدمتکارشان گفته است، و در هفت سالگی برای ابراز پشیمانی در برابر مادر میگوید: «من گنهکار شدم وای به من/مردمآزار شدم وای به من»
شهریار در پانزده سالگی برای ادامه تحصیل و کسب مدارج عالی راهی تهران و به مدت پنج سال در دانشکده طب مشغول به تحصیل شد. اما روحیه لطیفش با پزشکی، مخصوصاً جراحی، سازگاری نیافت.
آنطور که خودش میگوید: «بعد از هر عمل جراحی که انجام میدادم، احساس ضعف میکردم و حالم به هم میخورد.»
شهریار انس غیرقابلوصفی با اشعار حافظ داشت و تخلص شعریاش را هم از این بیت دیوان حافظ گرفت: «غم غریبی و غربت چو برنمیتابم/ به شهر خود روم و شهریار خود باشم»
با دیدن این بیت، چنین تواضع میکند: «حافظ جان! ما از تو یک نام درویشی خواستیم، تو به ما چنین نامی پیشنهاد میکنی؟» شهریار، جایگاه خاصی در میان رجال معروف تهران یافت و اشعارش زبانزد خاص و عام شد. عشق آتشین و دو طرفه شهریار و ثریا، با دخالت رقبای صاحب منصب و مال به ناکامی کشیده شد و شهریار برای همیشه، دل از معشوق جدا کرد.
او درباره این جدایی گفت:
«پدرت گوهر خود را به زر و سیم فروخت/پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم»
شهریار، «حیدر بابایه سلام» را با هدف لذت بردن منسوبین ترکزباناش از شعر، نظم میدهد. اما این شعر افقهای دیگری از محبوبیت را پیش رویش میگشاید.
قدم در هر محفلی که میگذارد، نگین آن جمع میشود و وقتی دخترش شهرزاد راز محبوبیت پدر را از او سؤال میکند، شهریار فقط از ارزش شعر میگوید و باز هم خود را هیچ میانگارد و در این نادیدن خود، مورد توجه خاص حضرتامیرالمومنین قرار میگیرد. شبی عالم بزرگی در خواب میبیند که جمعی گرد هم نشستهاند و حضرت امیر رو به شهریار میکنند و میگویند: «شهریار! شعرت را بخوان!» و وقتی ماجرا را پی میگیرد، درمییابد که شهریار در میانه عبادتهای شبانهاش در همان شب، شعر بیمانند «همای رحمت» را با چنین مطلعی سروده است:
«علیای همای رحمت! تو چه آیتی خدا را؟/ که به ماسوا فکندی همه سایه هما را»
شهریار در بیستم آذر ماه سال ۱۳۶۶ به دیدار محبوب ابدیاش شتافت. اما نام و یاد او، تا ابد، در دل هر مشتاق و صاحب ذوقی زنده و جاودانه است. و شهریار را همچنان باید شناخت!



