جوانمرد کوچک

ساعت از ده‌‌ونیم شب می‌گذرد. سیب‌زمینی‌ها داخل تابه جلز و ولز می‌کنند. زردچوبه و نمک رویشان می‌پاشم و تندتند هم می‌زنم. صدای قدم‌هایش را از پشت سر می‌شنوم. با لباس‌های رزمی‌اش مقابل‌ام قد علم می‌کند و می‌گوید: «یه دور کُشتى بزنیم؟»

تاریخ انتشار: ۱۴:۲۰ - یکشنبه ۸ تیر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
جوانمرد کوچک

به گزارش اصفهان زیبا؛ ساعت از ده‌‌ونیم شب می‌گذرد. سیب‌زمینی‌ها داخل تابه جلز و ولز می‌کنند. زردچوبه و نمک رویشان می‌پاشم و تندتند هم می‌زنم. صدای قدم‌هایش را از پشت سر می‌شنوم. با لباس‌های رزمی‌اش مقابل‌ام قد علم می‌کند و می‌گوید: «یه دور کُشتى بزنیم؟»

روی شانه‌اش می‌کوبم و می‌گویم: «پسرم تازه از باشگاه اومدى. بدو تا غذاتون سرد نشده لباس‌هاتو دربیار. دستاتم بشور و بیا. يه دور كُشتى هم طَلَبِت.»

پسر کوچک‌تر را هم از میان ماشین‌های کوچک و بزرگ برمی‌دارم و می‌نشانم پشت میز نهارخوری. صندلی پدرشان هر وقت که خالی باشد، یک سؤال تکراری به ذهن‌شان متبادر می‌کند: «پس بابا کی میاد؟» آب دهانم را به‌زور قورت می‌دهم و می‌گویم: «تا آخر شب میاد. غذاتونو بخورین.»

پارچ آب را که برمی‌دارم، باز هم صدای غرش‌مانندی که چند روز است مهمان ناخوانده آسمان‌مان شده، می‌آید. با خودم مرور می‌کنم که اگر بچه‌ها بپرسند صدای چیست، می‌گویم رعد و برق است دیگر! لیوان آب را می‌دهم دستشان. تسلطم روی عدم لرزش انگشتانم موفق بوده است.

زیر لب «لا اله الا الله» می‌گویم که حتی متوجه تکان لب‌هایم نشوند. نگاه می‌کنم به قرآنی که روی پیشخوان آشپزخانه است. دلم قرص است به آیات محکم‌اش و نامه‌هایی که دیشب لای صفحاتش گذاشته‌ام؛ نامه‌ای به پسرانم محمدحسین و امیررضا تا اگر نبودم، چند کلام یادگاری از مادرشان داشته باشند. صداها بیشتر می‌شوند.

صاف‌تر می‌نشینم و گرم‌تر با پسرها حرف می‌زنم؛ غافل از آن‌که دارم از درون تهی می‌شوم. یک‌آن محمدحسین قاشق را می‌گذارد داخل بشقاب و به من می‌گوید: «مامان صداها رو می‌شنوی؟ یه وقت نگران نشی‌ها … ماییم که داریم دشمن رو می‌زنیم!»

ناخوداگاه لبخند می‌زنم. خودم را ناآگاه جلوه می‌دهم. سرم را تکان می‌دهم و می‌گویم: «مگه صدا میاد پسرم؟»

برق توی چشم‌هایش می‌دود وقتی می‌گوید: «آره مامان. گوش کن! ما خیلی قوی هستیم. داریم هواپیماهای جنگی دشمن رو می‌زنیم.»سرم را به نشانه‌ تأیید تکان می‌دهم. دستم را می‌گذارم زیر چانه و محو تماشای بزرگ‌مردی می‌شوم که فقط شش سالش است. با اطمینان تکیه به صندلی‌اش داده و در میانه‌ جنگ، نه تنها حالش خوب است، بلکه به فکر حال خوب ما هم هست.

نزدیک‌تر می‌آید. دهانش را می‌آورد کنار گوشم و می‌گوید: «بیا کاری کنیم امیررضا نترسه. قاشق‌هامونو بزنیم به بشقاب‌هامون تا صدای موشک‌ها رو نشنوه.»

جز چشم گفتن، چیزی ندارم که بگویم. نمی‌گذارد آب در دل برادر دو ساله‌اش تکان بخورد! من در یکی از روزهای این جنگ تحمیلی، نظاره‌گر مرد شش‌ساله‌ای بودم که غرور ملی‌اش حال دلم را خوب کرد. به گمانم دختران و پسران این مرز و بوم، فارغ از جنسیت‌شان، جوانمرد زاده هستند.