مدتی پیش بود که خبر آمد فیلم «باشو، غریبه کوچک»، اثر بهرام بیضایی، بازسازی شده و به نوعی رنگ و لعاب تازهای به خودش گرفته است.
حالا من و آقا رضای عماد و چند نفر دیگر از خانواده تئاتر هستیم که داریم دهه هفتاد زندگیمان را با موی سپید و قلبی زخمدار اما سری پر از خیال و رؤیا در خلوت خانه میگذرانیم. حالا اگر هنرمند صحنه باشی بازیگر و اهل قلم چه بهتر. آقارضا! پنجاه سال سابقه نمایش کم نیست. شما خیلی زودتر از من پا بر صحنه گذاشتید و آثار زیادی بر صحنه بردید. امروز وقتی جسته و گریخته به گذشته نگاه میکنم و دهه پنجاه را به یاد میآورم، شما را میبینم. جوانی خوشتیپ با موی بلند و بیانی گرم. من امروز رضا را بیشتر با آثار ماندگارش به یاد میآورم.
نام «رضا عماد» هنرمند پوینده و بازیگر گرانمایه که میآید بیاختیار به سالهای گذشته برمیگردم، سالهایی که سرشار از شوق آموختن بودیم، سالهایی که بر ذهن پراشتیاقمان رویای زیبای بازیگری و کارگردانی نقش میبست و نفسزنان میدویدیم تا تالاراشرف (اداره تئاتر) جمع میشدیم و بیتابِ رسیدن به سکوی صحنه، بحثوجدل میکردیم تا برسر نمایشنامهای به تفاهم برسیم. میدانستیم که فاصله زیاد است و امکانات در حد هیچ. میدانستیم که در این اشتیاق تنها نیستیم. اصلا گذشتِ سنگین زمان را حس نمیکردیم، سبک و پرهیجان گام برمیداشتیم با پرسشهای بیپایان. تا اینکه در یک توافق جمعی متن دلخواهمان را انتخاب میکردیم و با جان دل برای رسیدن به اجرایی مطلوب زحمت میکشیدیم تا نمایشی را در ناکجاآبادی، اصفهان یا شهرستان دیگری به صحنه ببریم.
داستان «خرس» از پاییز 90 آغاز شد. «پرویز پرستویی» چند سالی بود که از سینما فاصله گرفته و در هیچ پروژهای ظاهر نشده بود، تا اینکه رسانهها در پاییز 90 خبر دادند پرستویی قرار است در جدیدترین ساخته «خسرو معصومی» علاوه بر بازی، در نقش سرمایهگذار نیز ظاهر شود؛ همین خبر کافی بود تا دامنه کنجکاویها نسبت به «خرس» بالا بگیرد. فیلم به جشنواره سی ام فجر رسید و در بخش رقابتی نمایش داده شد. در همان روزهای جشنواره بود که زمزمه توقیف فیلم به گوش رسید. معصومی که گویا این زمزمهها به گوش او نیز رسیده بود، بلافاصله پس از جشنواره، قصد نمایش فیلم را داشت که متوجه شد آن حرفهای درگوشی درست بوده است. بهاینترتیب، «خرس» بدون هیچ دلیلی از همان سال 90 در محاق توقیف رفت.