نمایش «سکوت وقت تماشای فلامینگوهای بهاری» با نگاهی شاعرانه و اجتماعی، بحران آب و تأثیر آن بر زندگی مردم اصفهان را به تصویر میکشد و مخاطبان را به تجربهای تعاملی برای احیای زایندهرود دعوت میکند.
از وقتی خبر درگذشت استاد بسیار عزیزم محمود نیکبخت را در صفحه اینستاگرام حامد قصری خواندم تمام فایلهایم را گشتم تا عکسهایی را که از او و پنجرههایی که به رویم باز کرد پیدا کنم و بگذارم. عکس آن پنجرههای پشتی مسجد را که شاید در اولین دیدارش در خانهاش نشانم داد. رفته بودم تا نظرش را روی داستانهایی که به او داده بودم بگوید. گفت چای میخورید یا پالوده گرمک؟ نخواستم زحمت بدهم در حالیکه عرق میریختم گفتم چایی. گفت پالوده گرمک بخورید تا چای دم کنند. بهتر از خودم فهمیده بود چه میخواهم در رو به بالکن را باز کرد و من پرسیدم میتوانم بروم بالکن؟
شامگاه دوشنبه سوم خرداد 1400 خبری غیرمنتظره جامعه ادبی و هنری اصفهان را در بهت فرو برد. محمود نیکبخت معلم، نقاد و مرد با دانش و صاحب اندیشه اصفهان درگذشت و دست به دست شدن عکسها، اشعار و تکههای کوتاهی از فیلمهای سخنرانیاش در فضای مجازی جدیتر از همیشه ما را با شوخی تلخ و بیرحمانه مرگ مواجه کرد! مگر چیزی میتوانست آن صدای رسا، آن بیان محکم و بیپرده را خاموش کند و آن چشمهای براق و همیشه جستوجوگر را بر زندگی ببندد؟! مرگ کسانی که گویی هر آنِ زندگی را زندگی میکنند باورنکردنیتر از دیگران است و قرابتشان با مرگ یک شوخی تلخ بزرگ!
محمدعلی موسوی فریدنی از اعضای اصلی و قدیمی نشریه زندهرود که به قول خودش، از خشت بنای اول مجله با آن همراه بوده است، به حضور و همراهی مداوم با این نشریه اشاره میکند: ممکن است خودم در شمارهای مطلب نداشته باشم، اما نداشتن مطلب به معنای عدم حضورم نبوده و نیست. نه فقط من، دیگر اعضای مجله هم این موضوع را پذیرفتهاند که بعدازظهرهای سه شنبهشان وقف مجله زندهرود باشد.
فارغ از شلوغی و همهمه مشتریهای رنگارنگ و متنوع مغازهها و واحدهای تجاری و اداری پاساژ پارسیان اصفهان، یک دفتر حقوقی در طبقه پنجم این مجتمع وجود دارد که مراجعان سهشنبه عصرهایش نه جنسی میخرند نه برای حلوفصل پروندهای میآیند! مراجعان واحد 705 این مجتمع سهشنبهها یک قرار مشترک دارند: گفتوگو و بحثوجدل بر سر فرهنگ، ادب و تاریخ.
اواخر تابستان سال ۷۷ یا ۷۸ بود که در جمعی داستان کوتاهم را خواندم. وقتی خداحافظی میکردیم، احمد اخوت که تازه داشتم میدیدمش، با همان آرامش و احتیاط خاص خودش پیش آمد و خواست داستان را به او بدهم تا در تحریریه زندهرود بخواند. گفت: «ولی من فقط یک رأی دارم ها!» جملهای که بعدتر، وقتی خودم عضو گروه تحریریه شدم، فهمیدم مهمترین جملهای است که باید گفت. چند روز گذشت و محمد کلباسی به خانهمان تلفن کرد. دقیق یادم نیست چه گفتند و چه گفتم. پسرکم روی پایم داشت وول میخورد و من هم منتظر بودم بگویند چه نقدهایی بر داستان رفته و اینکه حالا باید بازنویسی کنم یا نه، خلاص.
مجله زندهرود یکی از مجلههای زنده و حسابشده شهر اصفهان است. شاید بخش زیادی از این موضوع به زعم من، به دلیل مسئولیتپذیری قاطعانه و با وسواس جناب حسام الدین نبوینژاد در جایگاه سردبیر است. گاهی فکر میکنم که شاید این نحوه پذیرش مسئولیت بعد از سالها کار جدی به حیطه شغلی اصلی ایشان یعنی مسائل حقوقی و قضایی مربوط میشود. آقای نبوینژاد با همان دقتی که کارشان را در رشته حقوق پیش میبرند برای پدیدآمدن یک مجله خوب به تکتک جزئیات اهمیت میدهند.
چنانکه از عنوان مطلب من برمیآید، قصدم نوشتن درباره جلسههای هفتگی زندهرود تا قبل از شیوع کروناست. میخواهم درباره خودِ این جمعشدنها حرف بزنم که چه مایه برای من پربرکت و آموزنده بود؛ جلسهها هر سهشنبه ساعت پنجونیم عصر شروع میشد و تا نزدیکهای هشت و فوقش هشتونیم ادامه پیدا میکرد. کم پیش میآمد که زود بروی، اما احمد اخوت زودتر از تو آنجا نباشد؛ پای ثابت جلسهها. اگر احیانا زودتر از موعد میرسیدی بعید نبود یکی از متلکهای حسام نبوینژاد را بشنوی که «ها، از تخت افتادی؟»
از جوانی تا میانسالی تا حالا که دهه هفتم عمرم را میگذرانم «زندهرود» تکهای از اصفهان من است. زندهرود تکه شناور و دیدنی کوه یخی است بر دریا که در ادامه زیر آب، به جنگ اصفهان، دفتر مطالعات فرهنگی، انجمن صائب و جلسات الفت و شاعرانش میرسد. آدمهایی که به دنبال کلمه، چیدن آن، یافتن جملههای غریب و تازه کنار هم مینشستند و شعر و داســـــتان میخواندند.