میثم پسر نوجوانی است که با خانوادهاش در بصره زندگی میکنند. شروع داستان در بصره و در بازه تاریخی بعد از جنگ جمل است. شخصیت اصلی داستان با توجه به خصوصیاتی که در داستان برملا میشود، با پدر و مادرش به کوفه سفر میکنند تا آنجا ساکن شوند.
جمعهشب، در بیستوششمین روز از شهریورماه هزاروچهارصد، نشر افق تصمیم گرفت در صفحه اینستاگرامش لایوی را ترتیب دهد و نوجوانهای عضو باشگاه افق را بهعنوان مهمان به این برنامه دعوت کند. «ثمین نبیپور»، مترجم کتابهای نوجوان، میزبان این لایو افق بود.
در رمان «ماهی طلا» از زبان یکی از شخصیتها خواندم که سلامتی بر سر افراد سالم مثل تاجی است که فقط افراد بیمار آن را میبینند. سادهترش میشود چیزی که شاید هر روز در مکالمات ما ایرانیها به گوش میخورد، «برو خدا رو شکر کن که حداقل سالمی!» این حرف ممکن است که ما را عصبانی بکند. هنگامی که هر روز به دلایل مختلفی از همه چیز خشمگین و سرخورده میشویم، برای چه باید بابت سالم بودنمان خدا را شکر کنیم؟
مدتهاست که آمار و ارقام نشاندهنده کاهش علاقه به کتاب و کتابخوانی و ضعف مشهود ادبیات در بین ایرانیان است و البته که این موضوع دلایل زیادی دارد، اما دلیل آن هرچه باشد، نتیجه آن در فقر کلماتی حس میشود که در مکالمههای روزمره میشنویم یا به کاهش انتشار کتابهایی برمیگردد که بتوان آنها را کتابهای فاخر در زمینه ادبیات خواند و یا بهطور ملموستر در نوشتههای عکس و پُستهایی درک میشود که در فضاهای مجازی منتشر میشود. این موضوع شاید حکایت از کمشدن علاقه دانشآموزان به ادبیات باشد اما هنوز هم هستند نوجوانان و جوانان علاقهمندی که نسبت به رشتههای مختلف ادبیات دغدغه دارند؛ شعر میسرایند و داستان و خاطره و مینویسند، اما اینکه ایده و خلاقیتهای آنها چگونه باید کشف و در مسیر درست خود تربیت و پرورش داده شود موضوعی است که کمتر به آن پرداختهشده است.
اولین بار که کتابهای «ماجراهای بچههای بدشانس» را بخوانید، واقعا باورتان میشود که چنین اتفاقهایی افتاده یا حداقل سه خواهر و برادر شبیه آنها در گوشهای از دنیا ماجراهایی مشابه را گذراندهاند. البته اگر کم سن و سال یا در اوایل نوجوانی باشید! با خواندن دوباره این سری کتاب، میفهمید که رخ دادن چنین اتفاقهایی خیلی دور از ذهن است. هر چند لمونی اسنیکت اصرار دارد که این ماجراها واقعی هستند و خودش به دنبال تحقیق و پیگیری در مورد سرنوشت سه بچه یتیم رفته. رمانها هم جوری نوشته شدهاند که ادعاهای نویسنده را در مورد بودلرها باور کنید.
سال 80 بود که در پارک همقرار شدیم. آن سال به همراه خانمها قریشی نژاد، عقیلی و میرخلف کنار هم نشستیم و به این فکر کردیم که طرح انجمنی با موضوع ادبیات کودکان و نوجوانان را بریزیم. هیچ وقت آن روز را فراموش نمیکنم که در کنار هلهله رود به کار با بچهها فکر میکردم. چه ذوقی داشتم از اینکه حالا میتوانم با بچهها بخوانم، بنویسم و کار کنم… انگار یک زندگی دوباره پیدا کرده بودم.
«تصور کن دیواری جلوت نیست؛ چشمات رو ببند، با چمدونت برو دیوار و اگه میترسی، چشمات رو ببند.» مهم نیست این دیالوگ ساخته ذهن من باشد یا نه؛ یا اصلا در متن داستان به ترس از دیوار به یک سمت دیگر جهان رفتن اشاره شده، به هر حال هر کسی آرزو دارد ایستگاه نه و سه چهارم را از نزدیک ببیند و با چمدان به استقبال قطار هاگوارتز در آن سوی دیواری آجری برود.
«من منصوره مصطفیزاده هستم. تقریبا 20 سالی است که از نوجوانیام میگذرد و باید بگویم که نوجوانی بسیار لذتبخشی داشتم. کار الانم هم نوشتن است و هم نشر کتاب و چون علاقهمند به حوزه کتاب کودک و نوجوان هستم، در این زمینه دیگران را هم راهنمایی میکنم.» اینها حرفهایی است که منصوره مصطفیزاده در معرفی خودش میگوید. لابد شما هم اسم خانم مصطفیزاده را شنیده باشید. کسی که چندوقتی است در برنامه کتابباز برای کودکان و نوجوانان، کتاب معرفی میکند، در صفحه اینستاگرامش از دغدغههای مادرانهاش مینویسد و جدیدا هم در برنامهای به اسم «مامانها» مجری است. اینطور که خودش میگوید قبلتر در برنامههای تلویزیونی دیگر بهعنوان مهمان حضور داشته است، اما در حوزه کتاب و کتابخوانی اولین حضورش در برنامه «کتابباز» بوده است.
درست است که این روزها فضای مجازی خیلیها را از کتابخواندن دور کرده و بازار محصولات پر زحمتتر مثل کتاب و فیلم را کساد، اما هنوز هم کسانی هستند که لذت ساعتها خواندن را با هیچ ارائهای در فضای اینترنت عوض نمیکنند و همچنان در دنیای کتابها سرخوشاند. در روزهایی که با نام کتاب و کتابخوانی پیوند خورده از آخرین کتاب خواندهشده سه نویسنده و اهل فرهنگ اصفهان پرسیدیم. علی خدایی که یک کتابباز حرفهای است، این روزها یک کتاب آشپزی میخواند. هلن اولیایینیا از کتابهای منتخب جایزه مهرگان میگوید که نظرش را خیلی جلب کرده است و نفیسه نفیسی از انتخاب کاری از هادی محمدی که این روزها رنگ زیبایی به کلاسهای ادبیات مجازیاش داده است.
کتاب گفتوگوی جادوگر بزرگ با ملکه جزیره رنگها نوشته جمشید خانیان است. چهارچوب تازه، چیدن درست و دقیق واژهها، شخصیتها و فضاها در کنار طرح موضوعی خاص و رازآلود، احترام به دریافتها و کشفهای مخاطب و استفاده از تکنیــــکهای جدید در بخش نوجوان، سبب شد تا این اثر در کلاس داستاننویسی «مؤسسه فرهنگی هنری سرزمین قصههای کهن» به نقد گذاشته شود. جمشید خانیان، نویسنده حامی کودک و نوجوان نیز بعد از خواندن گفتوگوی نوجوانها برای آنها چندخطی نوشتند. در ادامه گفتوگوی بچهها درباره کتاب گفتوگوی جادوگر بزرگ با ملکه جزیره رنگها را میخوانید.