فرزانه فرجی
قاصد خبر شهادت
17:36 - شنبه 27 آبان 1402

قاصد خبر شهادت

باید مادر باشی تا بدانی رد گریه‌های مادر منتظر روی قاب عکس چوبی پسر بچه‌ها می‌کند! باید مادر باشی تا بدانی درِ خانه را تا نیمه‌شب بازگذاشتن برای رسیدن یک خبر از پسر یعنی چه!

روزی که همه اصفهان، خانواده شهید بودند
17:31 - شنبه 27 آبان 1402

روزی که همه اصفهان، خانواده شهید بودند

یکپارچه همه مردم عزادار بودند. بیست‌وپنجم آبان روز خاطره‌انگیزی بود؛ یک سند معتبر و ارزشمند برای رزمنده‌پروری اصفهان در زمان جنگ شد. تشییع باشکوه آن روز اوج عظمت ما در جنگ بود.

ملاقات چرخ‌ها!
12:53 - شنبه 27 آبان 1402
روایتی از یک قرار متفاوت جانبازان قطع‌نخاعی در گلستان شهدای اصفهان:

ملاقات چرخ‌ها!

یکی‌یکی می‌آیند؛ اما نه روی پاهایشان. یکی‌یکی می‌نشینند؛ اما نه روی زانوهایشان. حرف مشترک همه آن‌ها چرخش چرخ‌های ویلچری است که می‌چرخد و می‌چرخد. سال‌هاست می‌چرخد و برای خیلی‌هایشان بیش از ۴۰ سال است که شده رفیق، مرهم، همدم و شده پا… .

یک تریلی میلگرد از ذوب‌آهن خریدیم، حجله ساختیم!
12:37 - پنجشنبه 25 آبان 1402
یک روایت و هزار حرف از 25 آبان 61:

یک تریلی میلگرد از ذوب‌آهن خریدیم، حجله ساختیم!

بیست‌وپنج روز از آبان ۶۱ می‌گذشت. اصفهان ‌زیبا، پاییز دلربایش را محکم در بغل گرفته بود؛ سردی هوا هم قشنگی پاییز را نوازش می‌کرد. شهر میهمان داشت. همه میهمان داشتیم. پسرهایمان می‌آمدند؛ برادرهایمان و پدرهایمان.

مدیری که با دانش‌آموزانش راهی جبهه می‌شد!
12:09 - شنبه 13 آبان 1402
گزارشی از اولین هنرستان اصفهان فعال در جبهه و پشت‌جبهه؛ «هنرستان ابوذر»:

مدیری که با دانش‌آموزانش راهی جبهه می‌شد!

مهندس اصغر شریفی‌پور مدیر سال‌های ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۹ هنرستان ابوذر بوده است، مدیری که در طول سال‌های جنگ تحمیلی کنار دانش‌آموزانش مانده، با آن‌ها جبهه رفته، با آن‌ها در عملیات شرکت کرده، با آن‌ها پای تابوت دانش‌آموزان شهید هنرستان گریه کرده و خودش هم مجروح شده است.

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم!
11:11 - شنبه 13 آبان 1402

کاش با شهادت قد بکشیم و بزرگ شویم!

نمی‌دانم… نمی‌دانم تک‌تک حرف‌های امروزم در قدوقواره ذهن کم‌وبیش بی‌قرارم می‌گنجد یا نه؟! اما بسم‌الله می‌گویم و مثل همیشه می‌سپارم به خودشان…

یکی‌یکی به هم رسیدیم و یکی شدیم!
13:47 - چهارشنبه 26 مهر 1402

یکی‌یکی به هم رسیدیم و یکی شدیم!

ترس را ریختیم دور. دست‌هایمان به هم رسید. قلب‌هایمان در هم گره خورد. صدایمان یکی شد و حرف‌هایمان مشترک. زن و مرد و بزرگ و کوچک هم نداشت. شدیم یک پیکر و یک واحد و قطع کردیم هر دستی را که دست‌درازی کرده بود به مشتی از خاک سرزمینمان.

مصطفای ما اصفهانی‌ها!
15:41 - چهارشنبه 18 مرداد 1402

مصطفای ما اصفهانی‌ها!

قربان مناجات‌های نابت با خدا در ساعت دلتنگی، فدای عاشقانه‌هایت با حضرت حق رأس ساعت بی‌قراری‌های دل نازنینت. چقدر رفتنت طولانی شد! چقدر بی‌خبریم از تو! چقدر بی‌خبری سخت است! چقدر نیامدی مَرد…!

«مصطفای» جبهه‌ها یادش به‌خیر!
13:22 - شنبه 14 مرداد 1402
به بهانه پانزدهم مرداد؛ سالروز شهادت حاج مصطفی ردانی‌پور:

«مصطفای» جبهه‌ها یادش به‌خیر!

از مرداد سال 62، 15 روز می‌گذشت. هوا هم حسابی گرم بود. منطقه‌ حاج عمران، پیکر مصطفی همان‌جا روی زمین ماند و روح مطهرش رفت تا آسمان…!

تلاش می‌کردیم محرم و صفر را جبهه‌ باشیم
13:07 - چهارشنبه 4 مرداد 1402
روایت‌های حجت‌الاسلام «محسن طالب‌پور»، طلبه روزهای جبهه و جنگ:

تلاش می‌کردیم محرم و صفر را جبهه‌ باشیم

جبهه، سراسر محراب بندگی بود و سنگرها، میعادگاه عاشقی. مردانش، عابدان شب بودند و شیرمردان روز. هم میدان رزم بود و هم میدان رازونیاز باخدا و میعادگاه قول‌وقرارهای حسینی.