چند وقتی بود که پسرم اصرار میکرد دهه فاطمیه را به جای بیتالاحزان به بیتالزهرا برویم. بیت الاحزان مجلس عزای حضرت مادر بود که در تمام سال بهصورت هفتگی برگزار میشد و در ایام فاطمیه ویژهتر مراسم داشت.
یکی از مهمترین شاخصهای توسعه، نهاد آموزش است که در ایران دو متولی مهم دارد. یکی آموزشوپرورش و دیگری وزارت علوم مربوط به آموزش عالی دانشگاهی.
برای داشتن یک جامعه نیرومند، عالم و مؤمن، نباید ضعف برنامهریزی را با کاهش جمعیت جبران و در اصطلاح امروزی صورتمسئله را پاک کنیم. با پاک کردن صورتمسئله، آیات و روایات ناظر به افزایش جمعیت از بین نمیرود.
اولین ستاد مهندسی جنگ در اهواز راه افتاد. بنده توفیق داشتم که مسئولیت این ستاد را داشته باشم. سنگرسازی، راهسازی و جادهسازی عملیاتی بودند که بهواسطه فعالیتهای ستاد مهندسی جنگ در اهواز آن زمان توسط ما که اصفهانی بودیم، انجام میشد.
مطالعه تاریخ دوران دفاعمقدس نشان از تجربههایی دارد که بهراستی میتواند چراغ راه امروز کشور برای قشرهای مختلف؛ اعم از مسئولان، استادان دانشگاه، نخبگان، جوانان و بهطورکلی آحاد مردم باشد.
برخی میگویند، قرار است آب عمان به اصفهان منتقل و مشکلات کمآبی این استان حل شود؛ اما به صراحت می گویم، این طرح به غیر از صنعت به هیچ درد دیگری نمیخورد و نمیتواند مشکل کمبود آب اصفهان را حل کند. نباید مردم را اینگونه فریب داد!
با اجرای طرح بن-بروجن، حق مردم اصفهان تضییع شده است؛ این درحالی است که دو پروژه مهم آبرسانی به اصفهان، یعنی کوهرنگ 3 و بهشتآباد، سالهاست که عملیاتی نشدهاند.
برخی دانشآموزان استعداد سمینار کلاسی دارند. دیگری دوست دارد کلیپی پخش شود تا نقد کند. یکی میتواند برای همگروهی خود مسائل پیچیده را آسان کند. همه اینها نیز به یادگیری خوب ختم میشود. پس چرا باید شیوه مشارکت همه در کلاس یکسان باشد؟
من از ۲۵ آبان ۶۱ سخن میگویم؛ روزی که برای اصفهان حماسه شد؛ حماسهای از جنس ایثار و شهادت؛ حماسهای که ۳۷۰ شهید آن را رقم زدند و هزاران هزار اصفهانی در آن نقشآفرینی کردند.
زایندهرود نه متعلق به کشاورزان است نه مردم، نه کارخانجات، نه استانها! زایندهرود یک موجود زنده است که باید از سرآب تا پایاب زندهبماند که اگر به توانی زنده و زاینده نباشد، دیگر زاینده رود نیست.
«اصفهانزیبا» را برمیدارد و به یادداشت «راهبران روشمند و توانمندساز» نگاه میکند. ابروهایش را بالا میاندازد و بادی به غبغب که «خیلی خُب! چرا منِ معلمِ ایرانی نتوانم مانند معلمانِ آن سوی آب، چنین ویژگیهایی داشته باشم؟ از فردا من هم با همین الگو سر کلاس میروم.»
شاهنظری شانزدهساله بود که در والفجر مقدماتی، پایش روی مین میرود و نقطه دردهایش درست از 21 بهمن 61 شروع میشود؛ همان جانبازی که میگفت: «توی همه این سالها شبی را به یاد ندارم که آسوده خوابیده باشم و صبح آسوده بیدار شده باشم.»