به گزارش اصفهان زیبا؛ «دود» و «خون»! کوچه را دود گرفته بود و زمین را ردِ خون….! این کوتاهترین روایت از کوچه لادن، در دهمین روز از جنگ دوازده روزه با اسرائیل است.
کوچهای در نزدیکی یکی از مقرهای سپاه در محدوده صنایع هواپیماسازی ایران «هسا»، در شاهینشهر اصفهان! همه چیز اما از ساعت یک و پنجاهوپنج دقیقه بعدازظهر همانروز، یکشنبه؛ یکم تیرماه شروع شد؛ از لحظهای که با اولین انفجار، ساکنین نزدیکترین خانه مسکونی به آن مقر را، از خواب بیدار و با وحشتی که به جانشان افتاده بود و راهی که از سیاهی در و دیوار، گم کرده بودند، به کوچه کشاند…!
یک دقیقه و 20 ثانیه بعد از انفجار اول اما، «زندگی»، «امید» و «دلخوشی» آن خانه، خاموش شد. انفجار دوم، سوم و چهارم….و زنی که با موج این انفجارها، جلوی چشم همسر و پسرش، از زمین به هوا میرفت و از هوا به زمین…! «حسین نریمانی»، حالا راوی این یکساعت تلخ؛ از لحظه انفجار اول تا لحظه شهادت همسرش؛ «مریم قنبریان»، در کوچه لادن؛ جایی در چندقدمی مقر سپاه و خانهشان، تا شنیدن جمله «حسین خدا صبرت دهد» در بیمارستان است.
روایتی که او را در یکصدوهشتادوششمین روز فراق، با بغض و صدایی که مثل دستهایش لرزان است، جلوی ما نشاند. او کلمه به کلمه از آن روز برایمان گفت. حتی از دستخط مریم یک روز قبل از شهادتش که نوشته بود، «روزهای سخت جنگ ایران و اسرائیل را میگذرانیم»، از زندگیاش که مثل لادن، تیره و تار شد! از پارسا؛ پسری که، ثمره زیستِ عاشقانهاش با مریم بود و برایش ماند و از پدری که حالا باید ، جای خالی مادر را هم برای او پر کند!
شب قبل از حادثه، خانه پدر حسین پُر از خنده و شادی بود. تولد خواهر حسین، صدای شادی اهالی خانه و مریم که با دلی آشوب، ظرفهای تولد و مهمانی آن شب را تنها شست. هیچکس ولی نمیدانست فردا صبح، همان خندهها جای خود را به فریاد و گریه خواهد داد.
«با شروع جنگ دوازده روزه، از طرف محل کار اعلام کردند تا اطلاع ثانوی اداره تعطیل است. روی همین حساب، تصمیم گرفتیم چند روزی را خانه پدرم باشیم. شبها را آنجا میخوابیدیم و روزها اگر کاری بود، میرفتیم بیرون، انجام میدادیم و دوباره برمیگشتیم خانه پدر. گهگاهی هم، یک سری به خانهمان میزدیم. گاهی مثلا برای آب دادن به گلها و گاهی هم برای برداشتن وسیلهای و یا حتی لباسی که نیاز داشتیم. عصر روز شنبه 31 خرداد، ساعت حوالی 5 بود که همسرم مریم گفت برویم خانه خودمان. توی مسیر هم یک سری خرید داشت که انجام دادیم و بعد دوباره برگشتیم خانه پدرم. آن شب تولد خواهرم بود و خانه پدر، حسابی شلوغ و پلوغ. شادی عجیبی آن شب بین اعضای خانواده بود. میگفتیم و میخندیدم و صدای خندهمان همه جا را پر کرده بود. آخر شب و بعد از جشن تولد، مریم به خواهرم گفته بود که توی دلش آشوب است. از او خواسته بود اجازه بدهد شستشوی ظرفها را خودش به تنهایی انجام بدهد، بلکه آرام شود. فردای آن روز، حوالی ساعت ده صبح، مریم دوباره خواست برویم خانه خودمان. گفت دلم میخواهد امروز صبحانه را خانه خودمان بخوریم. هوس نان و پنیر و هندوانه کرده بود. از من خواست، توی مسیر نان و هندوانه بخرم. رسیدیم خانه و صبحانه را که خوردیم، مریم رفت سراغ کارهایش و من هم که خواب چشمانم را گرفته بود، رفتم سمت اتاق خواب تا کمی استراحت کنم. به مریم گفتم من میروم بخوابم. چیزی نگذشت که مریم هم آمد کنار من تا استراحت کند. ساعت حدود 12 ظهر بود. جالب اینجا بود که مریم همیشه عادت داشت همه کارهای خانه را انجام بدهد و بعد استراحت کند. آن روز ولی بلافاصله پشت سر من آمد توی اتاق. پارسا هم رفت توی اتاق خودش تا بخوابد. ده دقیقهای گذشت. چشمانم گرم خواب شده بود که خواهرم روی گوشی من زنگ زد و پرسید: کجایید؟ گفتم اومدیم خونه خودمون. گفت: حملات زیاد شده و شرایط خطرناکه. اگر ممکنه زودتر برگردید. گفتم مریم و پارسا خواب هستند، بیدار شدند، برمیگردیم! آن روز اما خواب به طور عجیبی به هرسه ما غلبه کرده بود. احساس کرختی و بیحالی عجیبی داشتیم. تازه چشمانم گرم شده بود که دومرتبه با صدای تلفن بیدار شدم. اینبار مادرم بود. برای اولین بار در عمرم، جواب تلفن مادر را ندادم و گوشی را روی حالت بیصدا گذاشتم و دوباره خوابیدم…»
صدای یک انفجار مهیب در ساعت سیزده و پنجاه و پنج دقیقه، اما همه ماجرا را عوض کرد. حالا حسین نریمانی و همسر و پسرش، نه تنها خواب از چشمانشان رفته، که هاج و واج، به دور و برشان و سیاهی و دودی که خانه را گرفته بود، نگاه میکردند و از شدت ترس، به خود میلرزید، جیغ میزدند و خدا را صدا میکردند. حالا نه در، پیدا بود نه دیوار، حتی راه خروج هم مشخص نبود.
«شاید 20 دقیقه بعد از تماس مادرم، صدای مهیب اولین انفجار را شنیدیم. هر سه ما، آن لحظه خواب بودیم. با شنیدن این صدا، شوک عجیبی به ما وارد شد. از پنجره اتاق خواب، دود و سیاهی داخل کوچه پیدا بود. سهتایی دویدیم توی سالن اما در خروج را پیدا نمیکردیم. من دست و پایم را گم کرده بودم. پارسا جیغ میزد. مریم خدا خدا میکرد. اضطرار عجیبی ما را گرفته بود. گفتم سوییچ ماشین را برمیداریم و فرار میکنیم اما توی آن دود و سیاهی، چشم، چشم را نمیدید چه برسد به پیدا کردن سوییچ! بالاخره با هر سختی که بود، در خروج را پیدا کردیم. آمدیم توی حیاط. همانجا زنگ زدم به یکی از معاونین اداره و اطلاع دادم که لادن را زدند. گوشی را ولی قطع نکردم!»
پایشان به کوچه که میرسد، مریم به خودش میآید که حجابی بر سر ندارد. او تصمیم میگیرد به داخل خانه برود و روسری سر کند؛ تصمیمی کوتاه که به آخرین لحظه زندگیاش تبدیل میشود. «دست پارسا توی دست من بود و مریم هم پشتِ سرمان میآمد. از ترس غالب تهی کرده بودیم. قلبمان آمده بود توی دهانمان. تا چشم کار میکرد دود بود و سیاهی. توی کوچه بودیم که مریم یکدفعه برگشت به سمت خانه و راهش را عوض کرد. چون پوشش مناسبی نداشت، گفت میرم داخل خانه، روسری سرکنم و برگردم. من اما التماس میکردم که مریم نرو… مریم نرو….!»
مریم اما رفت! رفتی که به برگشت نخورد و با انفجار دوم همراه شد. «موج انفجار دوم مریم را حدود ده متر به هوا پرتاب و ترکشهای آن به پهلویش برخورد کرد. نگاهش آن لحظه، به سمت من و پارسا بود. چیزی نگذشت که پیکر نیمهجان مریم روی زمین با موج انفجار بعدی، دوباره ده متری به هوا پرتاب شد و با فاصله از جای قبلی دوباره روی زمین افتاد. دود سیاه و تاریکی،کوچه را گرفته بود. صدای انفجار پشت سرهم میآمد. ترکشها از کنارمان رد میشدند؛ به قول پارسا جیو جیو….»
آنطرفتر از مریم اما پدر و پسر زیر درختی توی کوچه پناه گرفته بودند تا از رد ترکشها درامان باشند. آنها ولی شاهد همه چیز بودند. حتی شاهد خونی که بعد از اصابت ترکشها به پهلوی مریم، کف کوچه پاشید… «این قدر ترکش زیاد بود که ما نمیدانستیم چه کار کنیم. شرایط خیلی وحشتناک شده بود. ما حتی هواپیما را هم بالای سرمان دیدیم. آن لحظه فقط توانستم با دست پارسا را روی زمین بخوابانم. احتمال اینکه خودمان هم ترکش بخوریم خیلی زیاد بود. نمیتوانستم بروم پیش مریم، دلم اما پیش او بود. مریمی که با جان و دل دوستش داشتم اما زندگی جور دیگری داشت با ما و این عشق و محبت تا میکرد.»
سه چهار دقیقه بعد، حسین بالای سر مریم است. «هنوز مریم، جان در بدن داشت وقتی سرش را روی پایم گذاشتم. دهانش بسته شده بود و زبانش آمده بود بیرون. دهانش را باز کردم و با دست، محکم به صورتش زدم و التماسش کردم “مریم به خاطر پارسا تحمل کن”… لحظهها اما به سختی میگذشت. از یک طرف صدای گریه و مامان مامان گفتنهای پارسا بلند بود و از طرف دیگر التماسهای من برای زنده ماندن همسری که عاشقانه دوستش داشتم،کوچه را پر کرده بود.»
معاون اداره اما همچنان آنطرف خط است و صداها را میشنود….« داد میزدم آمبولانس، آمبولانس… آمبولانس را بفرستید. داره از مریم خون میره….توروخدا زودتر آمبولانس را به ما برسانید..»
حسین نریمانی لحظه به لحظه علائم حیاتی مریم را چک میکند. «مریم هنوز جان داشت و نفس میکشید. به پارسا گفتم برو از داخل خانه یک لیوان آب بیار. با همان آب، دور لبهای خشک مریم را خیس میکردم و پشت سرهم میزدم توی صورتش و میگفتم مریمجان، تحمل کن، الان آمبولانس میرسه…»!
آمبولانس بالاخره میرسد. مریم را داخل آمبولانس میگذارند، حسین و پارسا هم پشت سرشان میروند تا بیمارستان. بیمارستان گلدیس شاهینشهر.» به پارسا گفتم توی ماشین بمان. خودم رفتم داخل بیمارستان. دیدم مریم را بردند اتاق احیا. بیقرار بودم و التماس میکردم اجازه دهند من هم بروم داخل اتاق ولی نگذاشتند. پارسا هم ثانیه به ثانیه زنگ میزد و میگفت مامانم… مامانم…! ده دقیقه بعد اما…«یکی از همکارانم اومد جلو و به من گفت: حسین خدا صبرت بده… اینجا بود که انگار چیزی از من کنده شد…و من هم با مریم تمام شدم. لحظه سختی بود. سخت و غیرقابل باور.»
و حالا سختترین کار دنیا برگردن حسین نریمانی است. او باید خبر شهادت مادر را به فرزند بدهد. «پارسا را برده بودند خانه خواهرم. من را هم از بیمارستان بردند آنجا. توی مسیر هم گفتند، خبر دادن به پارسا کار خودت است. وقتی رسیدم پارسا دوید سمت من و پشت سرهم میگفت: مامان کو…؟ مامان کو…؟» ….«مامان شهید شد!« و او برای کنار هم گذاشتن این سه کلمه مرد و زنده شد!



