به گزارش اصفهان زیبا؛ در قلمرو هنر و ادبیات، «خیال» و «تجسم» فصل مشترک تجربه زیباییشناختی هر هنرمند به شمار میآید. ادبیات هنری تصویر آفرین است؛ هنری که با نیروی خیال، تجسم میآفریند و با عاطفه، به آن جان میبخشد.
ادبیات هنری است والا و دیرپا. همانگونه که نقاشی با رنگ، موسیقی با نغمه و پیکرتراشی با سنگ و فلز سخن میگویند، ادبیات نیز با واژهها جهان تازهای میآفریند.
ادبیات؛ «مادر هنرها»
ادبیات را نباید تنها یکی از شاخههای هنر دانست، بلکه باید آن را «مادر هنرها» نامید. چرا که در بطن خود تصویر نقاشی را میپرورد، موسیقی را در آهنگ واژهها مینشاند، نمایش و درام را در روایت و گفتوگو مجسم میسازد و فلسفه و اندیشه را در دل زبان به جاودانگی میرساند. ادبیات سرچشمهای است که دیگر هنرها از آن الهام میگیرند و بیآن، جهان آفرینش هنری ناقص میماند.
از همین روست که وقتی شعر حافظ، نثر شمس یا تراژدیهای شکسپیر را میخوانیم، تنها با روایت یا داستانی ساده روبهرو نمیشویم؛ بلکه با تجلی خلاقیتی ناب، آمیخته به زیباییشناسی والا مواجهیم. ادبیات، هنر است و فراتر از آن، زبان جاودانگی انسان.
نیروی خیال بنیان هنرهاست
اگر دو مفهوم بنیادین «تجسم» و «تعقل» را در کنار هم قرار دهیم، خواهیم دید که نیروی خیال در حقیقت پیشزمینه و بنیان همه هنرهاست؛ چرا که کلمه، نخستین خشت در بنای هر آفرینش هنری است و درام و ادبیات بیش از هر حوزه دیگری از این سرچشمه جان میگیرند.
هیوم نیز در همین معنا تأکید میکند که ذهن انسان، آنگاه که از تصور یک موضوع به اندیشه موضوعی دیگر میرسد، نه در بند سلطه صرف عقل است، بلکه از اصولی پیروی میکند که در عرصه تخیل عمل میکنند؛ اصولی که پدیدههای پراکنده را به هم پیوند میدهند و در نهایت در خیال، وحدتی تازه و بدیع میآفرینند.
دکتر شفیعی کدکنی نیز در صور خیال در شعر فارسی، واژه «خیال» را برابر با «ایماژ» دانسته و آن را تصویری شاعرانه معرفی میکند که تنها در پیوند با عاطفه میتواند به شعر راستین جان ببخشد.
اهمیت سخن او در این نکته نهفته است که شاعر، با تکیه بر نیروی خیال و آفرینش تصویر، تجربهای تازه میآفریند؛ تجربهای که در تأملی ژرف و آگاهانه، هم زیبایی را آشکار میکند و هم ژرفای اندیشه او را به نمایش میگذارد.
در باب خیالانگیزی شعر فارسی
از این منظر، شعر فارسی از دیرباز تا امروز، همواره شعری «تصویری» و «خیالانگیز» بوده است؛ چه آنگاه که شاعر کلاسیک در قالبی موزون و آراسته میسرود، و چه امروز که در شکل سپید و آزاد جلوهگر میشود. حتی اگر شاعر هیچ نسبتی با هنر نقاشی نداشته باشد، شعر او در بسیاری موارد چون تابلویی مصور در برابر چشم مخاطب جان میگیرد.
شواهد این تصویرگری در متون کلاسیک فارسی بیشمار است. سعدی در گلستان، شبی که با دوستی در بوستان میگذراند، فضایی میآفریند که سرشار از تصویر است: «موضعی خوش و خرم و درختان درهم… گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریا بر تاکش آویخته.» این توصیف چنان کامل و زنده است که در ذهن خواننده نه صرفاً روایت کلامی، بلکه پردهای نقاشانه پدید میآید.
تجسم، زیبایی میآفریند
ابنهیثم در کتابهای المناظر و تنقیحالمناظر، «تجسم» را یکی از اصول بنیادین زیبایی معرفی میکند و مینویسد: «التجسم یفعل الحسن»؛ یعنی «تجسم، زیبایی میآفریند.» او در ادامه توضیح میدهد که بسیاری از موجودات زنده به سبب برخورداری از تناسبات جسمانی زیبا، به چشم انسان خوشایند میآیند.
آنچه برای ما اهمیت دارد، این نکته است که در قلمرو هنر و ادبیات نیز، «خیال» و «تجسم» فصل مشترک تجربه زیباییشناختی هر هنرمند به شمار میآید.
همین توانایی تصویرآفرینی است که ادبیات را به منبع الهام دیگر هنرها بدل میکند. دالوند نیز اشاره میکند: «ادبیات میتواند برای هنرمند نقاش هم منبع آموزش باشد و هم سرچشمه الهام؛ به شرط آنکه نقاش قواعد حاکم بر ساختار اثر ادبی را بشناسد و دریابد که نویسنده یا شاعر چگونه کوشیده است پیام خود را در قالبی هنری بیان کند.»
با توجه به این اصل، میتوان گفت ادبیات و هنر در فرهنگ ما همواره وجودی و شهودی بودهاند. هرچند به ظرایف و جزئیات میپردازند، اما مقصد نهاییشان رسیدن به کلیتی متعالی است؛ کلیتی که هم زیبایی را آشکار میکند و هم حقیقت را به نمایش میگذارد.



