به گزارش اصفهان زیبا؛ امیر نصری، در مواجهه با گسل از نگاه رضی میری مینویسد: «هر تصویری میتواند گسل باشد. گسستن از جهان خارج و محصور شدن در یک قاب. گسستن از توالی زندگی روزمره و منجمد شدن در یک لحظه. در این مجموعه، چهرههای فرسوده کم نیستند. چهرههای فرسوده فقط به آدمها تعلق ندارند، شامل فضا هم میشوند. گسل، موتیف تکرارشونده تصاویر این مجموعه است که به زمانها و فضاهای مختلف تعلق دارند؛ پس دقیقتر بگوییم: هر تصویری از فرسودگی، میتواند گسل باشد.»
گاهی جهان را نمیتوان تنها با کلمات توصیف کرد. واژهها گاه در برابر عظمت یک نگاه، یک لحظه، یا انعکاس نور بر صورت انسان، کم میآورند. در همین نقطه است که عکاسی آغاز میشود؛ جایی که تصویر نقش قلم را میگیرد و نور به جای مرکب بر صفحه زندگی جاری میشود. رضی میری، مهمان این گفتگو، معتقد است هر فریم چیزی فراتر از یک ثبت ساده است.
برای او، عکاسی همان نوشتن است؛ اما نوشتنی بیصدا، که به جای جملههای طولانی، با قابهای کوتاه و پرمعنا سخن میگوید. او به لحظهها همچون سطرهایی نگاه میکند که باید به موقع نوشته شوند؛ سطرهایی که اگر از دست بروند، دیگر هرگز تکرار نخواهند شد.
از نگاه او، دوربین فقط ابزاری برای شکار تصویر نیست، بلکه همان دفترچه خاطراتی است که هیچ واژهای در آن نوشته نمیشود و با این حال، هر ورقش سرشار از روایت است. هر عکس برایش معادل یک صفحه تازه از رمانی نانوشته است؛ رمانی که با سکوت آغاز میشود، اما در ذهن بیننده هزاران واژه و تصویر میسازد. در جهان او، نور و سایه، همان کارکرد واژه و نقطهگذاری را دارند. هر ترکیب رنگی، به اندازه یک استعاره پرمعناست و هر پرتره، قصهای در دل دارد که باید خوانده شود.
رضی میری، باور دارد که عکسها بیش از آن که چشم را مخاطب قرار دهند، روح را صدا میزنند. برای همین است که میگوید: «میخواهم با عکسهایم حرف بزنم.»
رضی میری در ۲۴ فروردین ماه ۱۳۳۰ در تهران به دنیا آمد، در سال ۱۳۴۵ عکاسی را آغاز کرد. او در پی آشنایی با زنده یاد نیکول فریدونی در سال ۱۳۵۱، به مرحله جدید در عکاسی هنری و حرفهای گام گذاشت.
رضی میری در سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۳ در رشته عکاسی صنعتی فعالیت کرد و در سال ۶۳ آثار خود را در این حوزه به تماشا گذاشت. در سال ۱۳۶۶ لوح تقدیر سالانه عکاسی بهترین عکس طبیعت به وی تعلق گرفت. رضی میری علاوه بر نزدیک به ۶ دهه عکاسی پیوسته، کارشناس و طراح فرش دستباف و پژوهشگر هنر نیز بوده است. «اصفهانزیبا» برای آشنایی بیشتر با این هنرمند و بررسی تخصصی قابهای هنری او و همچنین واکاوی تکنیک و مفاهیم موجود در این آثار، به مصاحبه با او پرداخته است.
داستان و روایت شکلگیری نمایشگاه گسل چه بود؟
راستش را بخواهید، هیچگاه تمایل به برگزاری نمایشگاه نداشتم، تا اینکه دو سال پیش، به پیشنهاد یکی از دوستانم، امیر نصری، قرار شد کتابی را از بخشهایی از آثار عکاسیام چاپ کنم و بعد از چاپ آن کتاب، از من خواستند تا نمایشگاه عکاسی، در پیوند با همان کتاب برگزار کنم که این نمایشگاه با همان موضوع تدارک دیده شد.سال گذشته در تهران، در همین زمان نمایشگاه گسل را برای اولینبار برگزار کردیم و سپس به من پیشنهاد شد که همین نمایشگاه را در اصفهان نیز برگزار کنم. از بابت برگزاری نمایشگاه گسل در اصفهان بسیار خوشحالم، به این دلیل که فکر میکنم مخاطبینی را که اینجا بودند، هرگز در تهران نمیتوانستم ملاقات کنم. اصفهان جهان دیگری است و در اصفهان در حال آشنایی با مردم جدیدی هستم.احتمال دارد که این نمایشگاه به شیراز هم سفر کند و حتی تصمیم دارم بقیه ژانرهای عکاسیام را نیز برای مخاطبین به نمایش بگذارم. این نمایشگاه شامل آثارم در ترکیه، ارمنستان، پرتغال، چین و ایران (اصفهان، تهران، دشت مغان، کردستان، شیراز، رامسر، ماسوله، ابیانه و …) است و به نوعی خواستم نشان بدهم که به چه میزان مردم، با فرهنگ و جغرافیای متفاوت به هم نزدیکاند.
یکی از عناصر آشکار در قابهای شما عدم سکون است. علت این ویژگی در آثار شما چیست؟
حرکت، یکی از مضامین خیلی مهم در آثارم است و همیشه سعی کردهام مواقعی که عکاسی میکنم، عکس خیلی طبیعی باشد. حتی در خیلی از اوقات مردم متوجه عکاسی من نمیشوند و به این دلیل است که مردم، همگی به کار خود مشغولاند و در نتیجه همه در حرکتاند و هیچکس در سکون نیست. حتی در آن عکس که پیرزنی زیر پله نشسته است و فکر میکند به نوعی در حرکت فکری خودش است. من حتی خیلی وقتها به گونهای از چهرهها و صورتها، عکاسی کردهام که تعمداً حرکت را در عکس نشان دهم.
گسل قصد دارد به مخاطب چه بگوید؟
به گمان بنده، در هر اثر هنری، مفهومی را که هنرمند قصد بیان آن را دارد، الزاماً مخاطب دریافت نمیکند و اثر در بیان آزاد است. در گسل، گفتگویی به زبان هنر، میان هنرمند و مخاطب انجام میشود.
چرا در عکاسی، به عکاسی خیابانی و مردمنگاری روی آوردید؟
من اصولاً مردم را دوست دارم و به گمان من کسی که کار فرش انجام میدهد، لاجرم باید با مردم زندگی کند. منظورم صرفاً طبقه مرفه و برخوردار نیست. بلکه طبقهای از مردم که شما در عکسها میبینید، طبقه زحمتکش و افرادی هستند که زندگی خیلی سادهای دارند.اصولاً دو مورد را در عکاسی خیابانی، نمیتوانم نبینم: یکی مردم هستند و دیگری گسل در معماری. به نظر من نوعی فروپاشی در معماری گذشته و جایگزین شدن آن با یک ابتذال رخ داده است.
اینها نکاتی است که مدام توجه من را به خود جلب میکنند و اتفاقاً مجموعهای از عکسهای من را آنها تشکیل میدهند که هنوز به نمایش در انظار عموم گذاشته نشدهاند. عکاسی خیابانی یکی از علایق من از دوران بچگی بوده است و البته به این معنا نیست که من به ژانرهای دیگر عکاسی توجه نداشتم، بنده در ژانرهای دیگر مثل طبیعت، معماری، آبستره و طبیعت بیجان هم فعالیت داشتهام.
زمانی که از مردم عکاسی میکنید، به چه چیزی فکر میکنید؟
در واقع، صحنهای که میبینم، شروع به گفتگو با من میکند، یعنی گفتگویی میان من و صحنه شکل میگیرد. در آن زمان، به هیچ چیز جز آن صحنه فکر نمیکنم. به حدی غرق آن صحنه و عکاسی میشوم که تمام موارد دیگر را فراموش میکنم.
آیا آثار شما درونمایه فلسفی دارد؟
به گمان من فلسفه انسان را به اندیشیدن وا میدارد، بنابراین انسان کاری نمیکند که بدون اندیشه باشد. تمام این عکسها با فکر هستند و طبیعتاً مخاطب نیز درک میکند. دلیل اینکه بنده زیر عکسهایم در نمایشگاه هیچ نوشتهای نمینویسم و نامگذاری هم نمیکنم همین است. من فکر میکنم که پدیدههای تصویری باید خودشان صحبت کنند و نباید از کلمات برای شرح آنها کمک گرفت.
از دیدگاه من، گسل دورهای از زندگی بشر است که به طور مشخص از فاصله میان امروز و فردا وجود دارد؛ همان تضادی که در خصوص زندگی دیروز و امروز در عکسها دیده میشود. همیشه دوست داشتهام در عکسهایم به مفاهیمی توجه کنم که کمتر کسی آن را میبیند مثل غم و اندوه. البته خیلیها به من میگویند ما در عین حال که غم را در عکسهای تو میبینیم، این غم ما را اذیت نمیکند و اندوهی به ما منتقل نمیشود. ما فکر میکنیم که هر کسی در عکسهای تو به زندگی خودش مشغول است.
راز غم و شادی در قابهای گسل چیست؟
اصولاً غم و اندوه در زندگی هر انسانی وجود دارد، یعنی نمیشود انسانی بدون اندوه زندگی کند. در زندگی انسان، هم اندوه هست و هم شادی هست و البته در عکسها شما میتوانید شادی را هم مشاهده کنید. برای مثال در عکسهای ارمنستان، بچهها در نهایت شادیاند. اما آن شادی، در صورت آن دو زن در عکس، دیده نمیشود. البته این بستگی به شرایط سنی افراد هم دارد. آن جایی که انسان شروع به دریافت حقیقت زندگی میکند، اندوه ظاهر میشود یا مثلاً در عکسی که مادربزرگ به درس دادن بچههایش، وسط کوچه مشغول است، میشود شادی یا امید به زندگی را دید که در اوج کمبود امکانات این اتفاق افتاده است. هرکدام از عکسها، یک داستان کوتاهاند؛ منتها داستان کوتاهی که مخاطب، خودش از عکسهای من میسازد.
اگر یک هنرجو، قصد شروع عکاسی را داشته باشد، از کجا باید آغاز کند؟
نمیدانم! برای اینکه خودم چنین کاری نکردهام، یعنی اتفاقی بوده که در من افتاده است. اینکه من میخواهم عکاسی کنم یک چیز است، اینکه من عکاسی میکنم یک چیز دیگر است. در اراده کردن به عکاسی، باید در درون تو، یک اتفاقی بیفتد که تو بخواهی، از صحنه مقابلت عکس بگیری، این اتفاق که افتاد، درونت به تو میگوید دوربینت را بردار و شروع به عکاسی کن. شما نباید از اول بگویی من میخواهم عکس بگیرم یا اینکه از چه عکس بگیرم، این یعنی آن اتفاقی که باید در درونت نیفتاده است.
این سؤال، مثل این است که شما بپرسید، کسی که میخواهد نویسنده شود، از کجا باید شروع کند. به نظر من، خود نوشتن باید به تو بگوید قلمت را بردار و بنویس. صحنه عکاسی هم به من میگوید، بگیر و میگیرم. به همین دلیل است که دوربین همیشه دنبال من است و هیچوقت بدون دوربین نیستم؛ حتی در روزهای عادی. یک عکاس همیشه دنبال صحنههای زیباست. زیبایی، به معنای زیبایی فلسفی، نه به معنای قشنگی؛ مثل عکس آن پیرمردی که در حال ویولون زدن است.
عکاسی برای من بسیار شخصی بوده است و به شکل تجربی و با علاقه و اشتیاق آن را دنبال کردهام، در کنار عکاسی به شدت به ادبیات و فلسفه و هنر علاقمندم و در این زمینه مطالعه میکنم، به این علت که حرفه اصلی بنده در زمینه فرش میباشد، ارتباط فرش و عکاسی به شدت در آثار بنده مشاهده میشود.



