واکنش‌ها به انتشار یادداشت فیلسوف تواب در روزنامه اصفهان‌زیبا

فیلسوف تواب یا فیلسوف آینده؟

یادداشتی که روزنامه اصفهان‌زیبا در روزهای گذشته منتشر کرد و از سوی امیرحسین پرورش به نقد دیدگاه‌های دکتر رضا داوری اردکانی اختصاص داشت، بازتاب‌های گسترده‌ای را در میان اهل‌نظر برانگیخت.

تاریخ انتشار: ۰۹:۵۶ - پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 10 دقیقه
فیلسوف تواب یا فیلسوف آینده؟

به گزارش اصفهان زیبا؛ یادداشتی که روزنامه اصفهان‌زیبا در روزهای گذشته منتشر کرد و از سوی امیرحسین پرورش به نقد دیدگاه‌های دکتر رضا داوری اردکانی اختصاص داشت، بازتاب‌های گسترده‌ای را در میان اهل‌نظر برانگیخت. واکنش‌ها به این یادداشت، طیفی متنوع را دربر گرفت؛ از استقبال و قدردانی از شجاعت نقد، تا انتقاد به نحوه مواجهه با جایگاه یکی از چهره‌های برجسته فلسفه معاصر ایران.

در همین صفحه، دو نوشته از آقایان محمود فروزبخش و اردلان فاتح‌پور منتشر می‌شود که هر دو در دفاع از دکتر داوری و تبیین منزلت فکری او سخن گفته‌اند. در این نوشته‌ها، وجهی از احترام و شناخت نسبت به کارنامه اندیشه‌ای این استاد به چشم می‌خورد؛ کسی که بیش از شش دهه در عرصه فلسفه، فرهنگ و تأمل درباره نسبت علم و غرب در فضای ایرانی نقش‌آفرین بوده است.

ما نیز اذعان داریم که قدر و منزلت دکتر داوری‌اردکانی نزد اصحاب فکر، روشن و غیرقابل انکار است. او از معدود متفکرانی است که توانسته زبان فلسفی را در عرصه عمومی مطرح کند و نسلی از علاقه‌مندان را به پرسش از وضعیت تفکر در ایران فراخواند؛ اما، برخی نسبت‌هایی که به ایشان داده می‌شود، محل تأمل ماست؛ مثلا اینکه، در برخی محافل فکری و فرهنگی، به ویژه در شهر اصفهان، دکتر داوری به‌عنوان نظریه‌پرداز انقلاب اسلامی معرفی شده، ادعایی است که دست‌کم از نظر ما با واقعیت میدانی و مسیر فکری ایشان فاصله دارد.

دکتر داوری، بیش از آنکه در چهارچوب گفتمان سیاسیِ معطوف به انقلاب تعریف شود، در حوزه نقد عقلانیت مدرن و پرسش از نسبت سنت و تجدد فعال بوده است. در نامه‌ای که اخیرا منتشر شد و در یادداشت امیرحسین پرورش موضوع بحث قرار گرفت، همین فاصله میان این تفسیر از دکتر داوری و واقعیت فلسفی آن آشکارتر می‌شود.

من از رندی نخواهم کرد توبه

اردلان فاتح‌پور

پژوهشگر فلسفه

در تاریخ ۳۰ شهریور سال جاری یادداشتی از امیرحسین پرورش در این روزنامه به چاپ رسید که بی نام بردن از فیلسوف معاصر رضا داوری اردکانی و شاید بسنده‌کردن به ذکر نام او در مقدمه دبیر صفحه، او را فیلسوف تواب نامید.

این یادداشت مرا بر آن داشت که فارغ از رابطه استاد و شاگردی، بلکه برای تذکر چند نکته درباره نسبت فلسفه و سیاست و نگاه رضا داوری‌اردکانی به این رابطه این خطوط را بنویسم؛ چنان‌که غیر بداند و آشنا نیز از روی کرامت نظری کند. اول چیزی که نظرم را به آن نوشته جلب کرد، عنوان آن بود، عنوانی متناقض که شاید نگارنده بر آن تناقض واقف نیست.

فلسفه عالم نظر است، نه میدان اعتقادات که بتوان از توبه در آن سخن گفت و فیلسوف نیز نمی‌تواند از نظری توبه کند. در اینجا شاید برخی خرده بگیرند که بیش از اندازه در باب عنوان مناقشه می‌کنم و باید از آن گذشت و به خود نوشته و فقرات آن رسید؛ اما به گمانم این عنوان خود بیانگر نظر نویسنده در باب فلسفه است و این عیان، جلوه نهان اندیشه او است.

درمواجهه با فلسفه، دو گروه راه به خطا می‌برند: گروهی، فلسفه را با میزان اعتقاد می‌سنجند و حاصل این امر، نه دینی‌کردن فلسفه، بلکه بدل‌کردن فلسفه به دین است، دینی ساخته فیلسوف که هرگونه نقد و نظر در آن چونان کفر است و در نظر ایشان فیلسوفان نه بنابر مواجهه و فهم حقیقت، بلکه در نسبت دوری و نزدیکی با این یا آن دستگاه فلسفی مقبول نظر آنان، نزدیک به حقیقت‌اند یا دور از آن؛ چنان‌که امروز بسیاری فلسفه ملاصدرا را چنین می‌خواهند و می‌خوانند؛ از اصحاب انقلابی و ضد مدرنیته هایدگر نیز بگذریم.

اینجاست که این شبه دین در نظر معتقدانش محل ظهور تام و تمام حقیقت است و حقیقت منحصر به یک دستگاه فلسفی یا نظرات یک فیلسوف می‌شود و فیلسوفان در این میان یا مقلد و شارح فیلسوف بنیان‌گذارند و فرشته یا متفکر در آن دستگاه و شیطان؛ برخی دیگر نیز فلسفه را در نسبت تام و تمام با سیاست می‌خواهند و آن‌را علمی وابسته به عمل سیاسی، له یا علیه سیاست و قدرت سیاسی می‌فهمند.

این گروه که نه اصحاب دین فلسفه، بلکه اصحاب ایدئولوژی‌اند با گروه دیگر نقطه اشتراکی مهم دارند: فهم حقیقت منحصر و محدود به دستگاهی. اگر اصحاب دین فلسفه حقیقت را منحصر در دستگاه نظری فیلسوفی می‌دانند، ایشان حقیقت را تنها در هندسه دستگاه سیاسی خاصی می‌جویند.

در نظر اصحاب ایدئولوژی که مرجع و ملجائی جز سیاسات ندارند، متفکران تنها زمانی به حقیقت نزدیک‌اند و سخنانشان شنیدنی است که در میدان جاذبه سیاست قلم بزنند و هر چه آن خسروان کنند، در نظر دیگران شیرین نماید و اگر متفکری در نسبت با سیاست مطلوب ایشان نیندیشد و نقدی بر ایدئولوژی آنان وارد نماید، دیگر از هستی فکری ساقط شده است.

خانه گزینی در مرداب این است؛ سیاست زدگی و اهل ایدئولوژی بودن، نه تذکر متفکر به سیاست و نقد آن. ایدئولوژی حیطه تسلیم محض و نظرورزی بی‌چون‌وچرا در نسبت با سیاست است و در این میان، میزان وفاداری است، نه تفکر؛ وفاداری به سیاستی و همه ملزومات و برون‌دادهای آن، و اگر نقدی هست باید چنان باشد که این سیاست را توجیه کند و بازتولیدی از همان وضع برای آینده شود، نه نظر و تأمل در بنیاد سیاست و طرح و فهم بحران و مسئله.

خلط میان متفکر و ایدئولوگ تنها یک اشتباه اندیشه‌ورزان محدود در مباحث نظری و فلسفی نیست؛ بلکه با سیطره سیاست‌زدگی و از میدان به‌درکردن اندیشه و نظر، آینده سیاست و کشور و مردمانی را به ورطه تباهی می‌کشد. بسیاری از اهل سیاست در ظاهر می‌گویند که باید به اهل نظر گوش سپرد؛ اما اینکه گوش و هوش سیاست‌مداران چه اندازه پذیرای نظر و تأمل‌های متفکران باشد، سخن دیگری است؛ اما آنان که ادعای کباده‌کشی خرد سیاسی دارند و می‌خواهند سیاست را به‌سوی حقیقت سوق دهند، باید از آلودگی به ایدئولوژی و سیاست‌زدگی پرهیز کنند.

وضع امروز ایران بهتر از هر زمان، نماینده نتیجه سیاست‌ورزی بی توجه به فلسفه و تفکر و گوش‌بستن به سخن متفکران و آغوش‌گشودن به اصحاب ایدئولوژی است؛ دریغ که هنوز بسیاری در چاه سیاست‌زدگی فرورفته‌اند و به امید دست‌یافتن به نور، بیشتر در این چاه فرو می‌روند که این نه خورشید حقیقت، بلکه انعکاس و موهوم آن در عمق چاه است.

رضا داوری‌اردکانی چه در ابتدای انقلاب اسلامی ایران و چه در زمان عضویت در شورای انقلاب فرهنگی و چه ریاست فرهنگستان علوم و چه امروز و چه فردا فیلسوف است، فیلسوف بدون هیچ صفتی؛ زیرا هر وصفی به فیلسوف الصاق شود، او را از دایره اهل فلسفه بیرون می‌کند.

او درباره امر سیاسی از منظر فلسفی می‌گوید و کارش نه تأیید وقایع سیاسی و نه رد آن‌هاست؛ زیرا نگاه فلسفی، نگاه به بنیاد است و پرسش آن. این مهم ساده را سیاست‌زدگان نمی‌فهمند و بلوا به‌پا می‌کنند که چرا فیلسوف در نقد شعارزدگی گفته و شعاری‌شدن سیاست را نقد کرده است؟ این کمترین کار فیلسوف است و چقدر امر سیاست مبتذل شده است که فیلسوف باید در نقد شعارزدگی بگوید و مبتذل‌تر آنکه بسیاری بخواهند بر او از همین باب بتازند.

فلسفه و فیلسوف خدمتگزار سیاسات نیست که زمانی موضعی بگیرد و زمانی دیگر از موضع خود توبه کند. اصحاب دین فلسفه و اصحاب ایدئولوژی زمانی داوری را می‌نواختند و در پی او بودند تا سخنانش را چونان سلاحی به دست بگیرند و به نبرد با غرب و مدرنیته بروند و اینک مدتی است که او را می رانند؛ زیرا در نظرشان داوری تغییر کرده است و دیگر نه‌تنها نسبت به مدرنیته و غرب نقد ندارد، بلکه حتی از روی‌آوردن به غرب و توسعه می‌گوید؛ البته پیروان دین فلسفه در این میان جایگزینی برای داوری نیز یافتند که فیلسوفی جز هایدگر نیست تا مبادا افق آتیه‌ای که مدرنیته دیگر وجود ندارد بی فیلسوف بماند.

داوری‌اردکانی نه از سخنانش برگشته و نه آن‌ها را رد می‌کند؛ زیرا حاصل تأمل‌های فلسفی است؛ نه تفنن و میل به قرب سیاسی؛ بلکه او جلوه‌ای دیگر از سخنانش را نمایان کرده است که این همانا از نسبت فیلسوف با زمان می‌آید. او از توسعه‌نیافتگی می‌گوید و این وضع بسیار مستعد نفهمیدن اندیشه و نظر و مخالفت با متفکران است.

اینکه وضع توسعه نیافتگی ماحصل غلبه سیاست بر تفکر است یا مولد آن، قابل تأمل است؛ اما چنان‌که برمی‌آید، یکی بر دیگری تقدم زمانی دارد و دیگری بر آن تقدم علّی. سیاست در دو وضع می‌تواند بر فلسفه تقدم یابد: یکی،در وضعیت کم‌رمقی فلسفه و دیگری، در وضع انقلاب؛ چنان‌که در انقلاب فرانسه که انقلابی مبتنی بر فلسفه بود و هر نوآموز فلسفه می‌تواند پیوندهای فلسفه مدرن با سیاست، حتی پیوندهای صوری سیاست و فلسفه را در آن بیابد، سیاست بر فلسفه غلبه یافت و حتی می‌توان گفت که بنای تقدم سیاست بر فلسفه در این وضع گذارده شد.

وضع بی رونقی فلسفه در نظر داوری‌اردکانی ماحصل بی‌تاریخی و بی‌عالمی است که این بی‌تاریخی عباره‌اخری توسعه‌نیافتگی در اندیشه اوست. توسعه‌نیافتگی نه یک وضع اقتصادی و سیاسی و نه به معنای در راه توسعه ماندن، بلکه گسست از سنت از یک سو و نرسیدن به مدرنیته و در حاشیه آن بودن از سوی دیگر است. در این شرایط سیاست همه چیز عالم مدرن را می‌خواهد؛ علم، تکنیک، سازمان‌ها و… اما از برقراری نسبت میان این‌ها و سامان امور عاجز است.

سخن در این باب فراوان است، سخنانی که شاید دو بند آخر این نوشتار را نیز واضح کند؛ اما آن‌ها را از آن جهت که نیاز به تدقیق بیشتر دارد، به مجالی دیگر موکول می‌کنم و تنها با ذکر نکته‌ای نوشتار را به پایان می‌برم.

رضا داوری‌اردکانی فیلسوفی است که در وضع کنونی اندیشه ما تأمل کرده است و با فهم فارابی و سهروردی و فردوسی و ملاصدرا از یک سو و فهم افلاطون و دکارت و کانت و هایدگر از سوی دیگر و راهنمایی به باطن سخنان این فیلسوفان امکانی برای اندیشه در این وضع پریشان گشوده است که اگر او و این امکان‌گشایی نبود، ما اهل فلسفه امروز تنها به تکرار سخنان فیلسوفان مشغول بودیم؛ بی‌آنکه متذکر نسبت یا حتی بی‌نسبتی میان مفردات و دستگاه فلسفی آنان با تأمل‌های امروزمان باشیم. او فیلسوفی است که آینده فلسفه در ایران را صورت بخشید.

مسئله «داوری» در جهان دینی

محمود فروزبخش

پژوهشگر فلسفه

پرسش اساسی که در این یادداشت مطرح می‌شود، نیازمند تأمل عمیقی در ساختار فکری معاصر ایران، به‌ویژه پس از انقلاب اسلامی است. در سایه حضور پربرکت و هدایت‌بخش قرآن کریم و سیره معصومین (اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام) که مفسران حقیقی و تأمین‌کنندگان سعادت ابدی انسان قلمداد می‌شوند، چه نیازی به برجسته‌سازی و رجوع مکرر به اندیشمندانی مانند رضا داوری‌اردکانی احساس می‌شود؟

چرا برای حل پیچیده‌ترین مسائل فکری و راهبردی انقلاب اسلامی که اساسا بر مبانی دینی استوار است، ضرورت می‌یابد که به فلسفه‌ای متوسل شویم که ریشه‌های آن اغلب در غرب مدرن و مفاهیم قاره‌ای قرار دارد؟

ادعای اصلی این یادداشت این است که نیاز ما به تفکر و داوری در عرصه عمومی، نه لزوما ناشی از کمبود یا فقر محتوایی در سنت غنی اسلامی (قرآن و عترت)، بلکه محصول رویارویی با یک «صورت‌مسئله» کاملا جدید است. این صورت‌مسئله، محصول برهم‌کنش اجتناب‌ناپذیر سنت با جهان مدرن، توسعه‌یافتگی و نظام‌های دانشگاهی غربی است، نظامی که سنت‌گرایان غالبا در فهم عمیق و ورود ساختارمند به آن دچار چالش بوده‌اند.

اول: داوری؛ فیلسوف «صورت‌مسئله» جدید

برای درک جایگاه رضا داوری‌اردکانی در منظومه فکری معاصر ایران، باید تعریف خود از «فیلسوف» در نظام فکری امروز را بازتعریف کنیم. فیلسوف در این زمینه، دیگر صرفا به معنای شارح متون فلسفی گذشته نیست. تفاوت اساسی میان رویکرد داوری و این چهره‌ها، دقیقا در داشتن «صورت‌مسئله» است. صورت‌مسئله داوری، دستورکار فکری تیزی دارد که محصول مستقیم و اجتناب‌ناپذیر رویارویی با چالش‌های نظام دانشگاهی مدرن، مسئله توسعه و پارادایم فراگیر مدرنیته است.

این صورت‌مسئله، پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که ساختار پاسخ‌گویی سنت به طور پیش‌فرض برای آن‌ها آماده نشده بود. فیلسوفان سنتی ما (مانند ملاصدرا یا علامه طباطبایی)، اگرچه در عالی‌ترین سطوح، مبانی خود را بر مبدأ و معاد دینی استوار می‌کردند، صورت‌مسئله آن‌ها عمدتا در چهارچوب مباحث وجودی، معرفت‌شناختی و الهیاتی درون‌دینی تعریف می‌شد.

در مقابل، داوری با فضایی مواجه است که در آن، خودِ مفاهیم بنیادینی چون «حقیقت»، «انسان»، «تاریخ» و «جامعه» توسط مدرنیته تعریف‌شده و چالش اصلی، اثبات اعتبار تاریخی و عینی همان حقیقت دینی در برابر این تعاریف رقیب است. این یعنی، داوری به جای شرح حقیقت، درگیر تفسیر مواجهه با حجیت‌های دنیای جدید است.

دوم: تمایز بنیادین میان فلسفه قاره‌ای و سعادت دینی

مدل فلسفه‌ورزی داوری را می‌توان به وضوح ذیل جریان‌های فکری قاره‌ای و به‌طور خاص، متأثر از مکتب آلمانی (مانند پدیدارشناسی هوسرلی و هایدگری) طبقه‌بندی کرد.

ویژگی متمایز این نوع فلسفه این است که از روز نخست، خط فکری خود را از دین به عنوان یک نظام الهیاتی و عملیاتی برای سعادت، جدا می‌کند. این فلسفه، گرچه دین را در برخورد اولیه‌اش صراحتا رد نمی‌کند، آن را به حاشیه می‌راند، یا به نوعی «به تعلیق درمی‌آورد» (Epoche). در این نگاه پدیدارشناختی، هرگونه شور عاشورایی، استغاثه ایمانی یا بحث الهیاتی مبتنی بر «تعبد» و «ایمان قلبی»، تحت قواعد تحلیل فلسفی قرار می‌گیرد؛ یعنی همه‌چیز به داخل پرانتز رفته و صرفابه‌عنوان یک «پدیده» موردمطالعه قرار می‌گیرد؛ نه به‌عنوان حقیقت نهایی که باید بر اساس آن عمل کرد.

در مقابل این رویکرد، در سنت فکری اسلامی که مبتنی بر قرآن و عترت است، هدف نهایی و غایت القصوی، صرفا فهم نظری جهان نیست؛ بلکه سعادت است. این سعادت، مبتنی بر اراده الهی و جز در مسیر پیروی از تعالیم عترت حاصل نمی‌شود.

اینجا چالش دیرینه‌ای مطرح می‌شود: اگر مسیر سعادت و شناخت حقیقت به‌طور مشخص از طریق وحی و سنت عملی اهل بیت‌(ع) مشخص شده است، پس کارکرد فلسفه در این ساختار چیست؟
در تاریخ اندیشه اسلامی، همواره دو رویکرد اصلی در مواجهه سنت با فلسفه وجود داشته است:

نفی مطلق و کنار گذاشتن کامل فلسفه به دلیل نگرانی از تزلزل در مبانی یقینی دین و دخالت دادن حدس و گمان بشری در امور غیبی و نیز تفسیر و ادغام. مسیری که از منطق آغاز شده و با تعمیق در عرفان نظری (همانند مسیر ملاصدرا) به جایی می‌رسد که فیلسوف معتقد است با برهان عقلی، به نتایجی دست می‌یابد که با شهود عرفانی و یافته‌های قرآنی هم‌راستا هستند.

در این دیدگاه، مبدأ و معاد فلسفه‌ورزی، دقیقا با مبدأ و معاد قرآنی هم‌تراز و منطبق است.

اما در مدل فلسفی امثال داوری، سازگاری و هم‌ترازی بنیادین با قرآن و اهل بیت دیده نمی‌شود. فلسفه‌ورزی داوری که ریشه در تقابل با متافیزیک و بنیان‌گذاری حقیقت بر تجربه هستی‌شناختی دارد، با مبانی قرآنی که حقیقت را بر اساس وحی و توحید بنیاد می‌نهد، در تعارض ساختاری قرار می‌گیرد. اساس فلسفه‌ورزی او، برای تأیید معارف الهی و دستیابی به سعادت اخروی سامان نیافته است؛ بلکه تلاشی برای بازسازی معنا در جهانِ پس از مرگِ متافیزیک کلاسیک است.

سوم: سیاست‌زدگی؛ عامل رجوع به داوری

اگر مبانی فلسفی داوری با مبانی دینی کاملا همخوان نیست، پس چرا نظام پس از انقلاب و به‌ویژه برخی چهره‌های کلیدی آن، مکررا به اندیشه‌های او رجوع می‌کنند و او را به عنوان مرجعی برای فهم مسائل زمانه می‌پذیرند؟
پاسخ اینجاست: رجوع به داوری، نه به خاطر همخوانی عمیق مبانی فلسفی او با دین، بلکه صرفا به دلیل نیاز حیاتی و فوری به پاسخی برای «صورت‌مسئله»‌های جدید انقلاب است.

انقلاب اسلامی، به محض تبدیل‌شدن از یک ایده به یک واقعیت عینی، ناگزیر با چالش‌های جدیدی در زمینه حکمرانی، توسعه و جایگاه ایران در نظم نوین جهانی مواجه شد. این چالش‌ها نیازمند زبان و ابزارهایی بودند که اغلب در ادبیات سنتی و حتی حکمت متعالیه، به صراحت و به شکل مدون یافت نمی‌شدند.

نکته محوری و تأسف‌بار اینجاست که در فضای فکری کنونی ایران، متأسفانه زمین بازی فکری را «سیاست» تعیین می‌کند، نه فیلسوف، عارف یا شاعر مستقل. اگر گزاره‌ها و تحلیلی که توسط یک متفکر ارائه می‌شود، با جهت‌گیری‌های کلان همسو باشد، آن متفکر تشویق و برجسته می‌شود و اگر نباشد، به سرعت کنار گذاشته می‌شود و مورد طرد قرار می‌گیرد.

این وضعیت نشان می‌دهد که عرصه فکری ایران دچار یک «تقلیل سیاسی» شده است. انقلاب در مقام عینیت یافتن، ناگزیر به بیانات و مواضع دو شخصیت بزرگوار رهبری انقلاب (امام خمینی و مقام معظم رهبری) ختم می‌شود. هر متفکر، باید خود را در قد و قامت و در چهارچوب کلام آن بزرگان تعریف کند.

نیاز به داوری نیز دقیقا از همین حفره نشئت می‌گیرد: این نیاز، یک نیاز فلسفی برای تعمیق مبانی دینی نیست؛ بلکه یک نیاز سیاسی‌توجیهی است. داوری می‌تواند با زبان فلسفه مدرن، به صورت یک ابزار، به انقلاب کمک کند تا مشکلات خود را در پارادایم‌های غربی موجود، توجیه یا تحلیل کند؛ بدون آنکه نیاز باشد مبانی هستی‌شناختی انقلاب به طور جدی مورد بازبینی قرار گیرد. این به مثابه استفاده از یک ابزار خارجی برای ترمیم بنایی است که اصول سازه‌ای آن مورد سؤال قرار نگرفته، بلکه ابزار جدید صرفا برای سازگارکردن بنا با شرایط محیطی متغیر، به کار گرفته می‌شود؛ درنتیجه، این رجوع، نشان از سلامت سنت ندارد، بلکه نشان از محدودیت‌های ما در ارائه یک زبان مدرن و قابل فهم برای چالش‌های روز، بر اساس همان مبانی بنیادین دینی است.