مسئله «داوری» در جهان دینی

پرسش اساسی که در این یادداشت مطرح می‌شود، نیازمند تأمل عمیقی در ساختار فکری معاصر ایران، به‌ویژه پس از انقلاب اسلامی است. در سایه حضور پربرکت و هدایت‌بخش قرآن کریم و سیره معصومین (اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام) که مفسران حقیقی و تأمین‌کنندگان سعادت ابدی انسان قلمداد می‌شوند، چه نیازی به برجسته‌سازی و رجوع مکرر به اندیشمندانی مانند رضا داوری‌اردکانی احساس می‌شود؟

تاریخ انتشار: ۱۰:۰۷ - پنجشنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 4 دقیقه
مسئله «داوری» در جهان دینی

به گزارش اصفهان زیبا؛ پرسش اساسی که در این یادداشت مطرح می‌شود، نیازمند تأمل عمیقی در ساختار فکری معاصر ایران، به‌ویژه پس از انقلاب اسلامی است. در سایه حضور پربرکت و هدایت‌بخش قرآن کریم و سیره معصومین (اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام) که مفسران حقیقی و تأمین‌کنندگان سعادت ابدی انسان قلمداد می‌شوند، چه نیازی به برجسته‌سازی و رجوع مکرر به اندیشمندانی مانند رضا داوری‌اردکانی احساس می‌شود؟

چرا برای حل پیچیده‌ترین مسائل فکری و راهبردی انقلاب اسلامی که اساسا بر مبانی دینی استوار است، ضرورت می‌یابد که به فلسفه‌ای متوسل شویم که ریشه‌های آن اغلب در غرب مدرن و مفاهیم قاره‌ای قرار دارد؟

ادعای اصلی این یادداشت این است که نیاز ما به تفکر و داوری در عرصه عمومی، نه لزوما ناشی از کمبود یا فقر محتوایی در سنت غنی اسلامی (قرآن و عترت)، بلکه محصول رویارویی با یک «صورت‌مسئله» کاملا جدید است. این صورت‌مسئله، محصول برهم‌کنش اجتناب‌ناپذیر سنت با جهان مدرن، توسعه‌یافتگی و نظام‌های دانشگاهی غربی است، نظامی که سنت‌گرایان غالبا در فهم عمیق و ورود ساختارمند به آن دچار چالش بوده‌اند.

اول: داوری؛ فیلسوف «صورت‌مسئله» جدید

برای درک جایگاه رضا داوری‌اردکانی در منظومه فکری معاصر ایران، باید تعریف خود از «فیلسوف» در نظام فکری امروز را بازتعریف کنیم. فیلسوف در این زمینه، دیگر صرفا به معنای شارح متون فلسفی گذشته نیست.

تفاوت اساسی میان رویکرد داوری و این چهره‌ها، دقیقا در داشتن «صورت‌مسئله» است. صورت‌مسئله داوری، دستورکار فکری تیزی دارد که محصول مستقیم و اجتناب‌ناپذیر رویارویی با چالش‌های نظام دانشگاهی مدرن، مسئله توسعه و پارادایم فراگیر مدرنیته است.

این صورت‌مسئله، پرسش‌هایی را مطرح می‌کند که ساختار پاسخ‌گویی سنت به طور پیش‌فرض برای آن‌ها آماده نشده بود. فیلسوفان سنتی ما (مانند ملاصدرا یا علامه طباطبایی)، اگرچه در عالی‌ترین سطوح، مبانی خود را بر مبدأ و معاد دینی استوار می‌کردند، صورت‌مسئله آن‌ها عمدتا در چهارچوب مباحث وجودی، معرفت‌شناختی و الهیاتی درون‌دینی تعریف می‌شد.

در مقابل، داوری با فضایی مواجه است که در آن، خودِ مفاهیم بنیادینی چون «حقیقت»، «انسان»، «تاریخ» و «جامعه» توسط مدرنیته تعریف‌شده و چالش اصلی، اثبات اعتبار تاریخی و عینی همان حقیقت دینی در برابر این تعاریف رقیب است. این یعنی، داوری به جای شرح حقیقت، درگیر تفسیر مواجهه با حجیت‌های دنیای جدید است.

دوم: تمایز بنیادین میان فلسفه قاره‌ای و سعادت دینی

مدل فلسفه‌ورزی داوری را می‌توان به وضوح ذیل جریان‌های فکری قاره‌ای و به‌طور خاص، متأثر از مکتب آلمانی (مانند پدیدارشناسی هوسرلی و هایدگری) طبقه‌بندی کرد. ویژگی متمایز این نوع فلسفه این است که از روز نخست، خط فکری خود را از دین به عنوان یک نظام الهیاتی و عملیاتی برای سعادت، جدا می‌کند. این فلسفه، گرچه دین را در برخورد اولیه‌اش صراحتا رد نمی‌کند، آن را به حاشیه می‌راند، یا به نوعی «به تعلیق درمی‌آورد» (Epoche).

در این نگاه پدیدارشناختی، هرگونه شور عاشورایی، استغاثه ایمانی یا بحث الهیاتی مبتنی بر «تعبد» و «ایمان قلبی»، تحت قواعد تحلیل فلسفی قرار می‌گیرد؛ یعنی همه‌چیز به داخل پرانتز رفته و صرفابه‌عنوان یک «پدیده» موردمطالعه قرار می‌گیرد؛ نه به‌عنوان حقیقت نهایی که باید بر اساس آن عمل کرد.

در مقابل این رویکرد، در سنت فکری اسلامی که مبتنی بر قرآن و عترت است، هدف نهایی و غایت القصوی، صرفا فهم نظری جهان نیست؛ بلکه سعادت است. این سعادت، مبتنی بر اراده الهی و جز در مسیر پیروی از تعالیم عترت حاصل نمی‌شود.

اینجا چالش دیرینه‌ای مطرح می‌شود: اگر مسیر سعادت و شناخت حقیقت به‌طور مشخص از طریق وحی و سنت عملی اهل بیت‌(ع) مشخص شده است، پس کارکرد فلسفه در این ساختار چیست؟

در تاریخ اندیشه اسلامی، همواره دو رویکرد اصلی در مواجهه سنت با فلسفه وجود داشته است:

نفی مطلق و کنار گذاشتن کامل فلسفه به دلیل نگرانی از تزلزل در مبانی یقینی دین و دخالت دادن حدس و گمان بشری در امور غیبی و نیز تفسیر و ادغام. مسیری که از منطق آغاز شده و با تعمیق در عرفان نظری (همانند مسیر ملاصدرا) به جایی می‌رسد که فیلسوف معتقد است با برهان عقلی، به نتایجی دست می‌یابد که با شهود عرفانی و یافته‌های قرآنی هم‌راستا هستند. در این دیدگاه، مبدأ و معاد فلسفه‌ورزی، دقیقا با مبدأ و معاد قرآنی هم‌تراز و منطبق است.

اما در مدل فلسفی امثال داوری، سازگاری و هم‌ترازی بنیادین با قرآن و اهل بیت دیده نمی‌شود. فلسفه‌ورزی داوری که ریشه در تقابل با متافیزیک و بنیان‌گذاری حقیقت بر تجربه هستی‌شناختی دارد، با مبانی قرآنی که حقیقت را بر اساس وحی و توحید بنیاد می‌نهد، در تعارض ساختاری قرار می‌گیرد. اساس فلسفه‌ورزی او، برای تأیید معارف الهی و دستیابی به سعادت اخروی سامان نیافته است؛ بلکه تلاشی برای بازسازی معنا در جهانِ پس از مرگِ متافیزیک کلاسیک است.

سوم: سیاست‌زدگی؛ عامل رجوع به داوری

اگر مبانی فلسفی داوری با مبانی دینی کاملا همخوان نیست، پس چرا نظام پس از انقلاب و به‌ویژه برخی چهره‌های کلیدی آن، مکررا به اندیشه‌های او رجوع می‌کنند و او را به عنوان مرجعی برای فهم مسائل زمانه می‌پذیرند؟

پاسخ اینجاست: رجوع به داوری، نه به خاطر همخوانی عمیق مبانی فلسفی او با دین، بلکه صرفا به دلیل نیاز حیاتی و فوری به پاسخی برای «صورت‌مسئله»‌های جدید انقلاب است.

انقلاب اسلامی، به محض تبدیل‌شدن از یک ایده به یک واقعیت عینی، ناگزیر با چالش‌های جدیدی در زمینه حکمرانی، توسعه و جایگاه ایران در نظم نوین جهانی مواجه شد. این چالش‌ها نیازمند زبان و ابزارهایی بودند که اغلب در ادبیات سنتی و حتی حکمت متعالیه، به صراحت و به شکل مدون یافت نمی‌شدند.

نکته محوری و تأسف‌بار اینجاست که در فضای فکری کنونی ایران، متأسفانه زمین بازی فکری را «سیاست» تعیین می‌کند، نه فیلسوف، عارف یا شاعر مستقل. اگر گزاره‌ها و تحلیلی که توسط یک متفکر ارائه می‌شود، با جهت‌گیری‌های کلان همسو باشد، آن متفکر تشویق و برجسته می‌شود و اگر نباشد، به سرعت کنار گذاشته می‌شود و مورد طرد قرار می‌گیرد.

این وضعیت نشان می‌دهد که عرصه فکری ایران دچار یک «تقلیل سیاسی» شده است. انقلاب در مقام عینیت یافتن، ناگزیر به بیانات و مواضع دو شخصیت بزرگوار رهبری انقلاب (امام خمینی و مقام معظم رهبری) ختم می‌شود. هر متفکر، باید خود را در قد و قامت و در چهارچوب کلام آن بزرگان تعریف کند.

نیاز به داوری نیز دقیقا از همین حفره نشئت می‌گیرد: این نیاز، یک نیاز فلسفی برای تعمیق مبانی دینی نیست؛ بلکه یک نیاز سیاسی‌توجیهی است. داوری می‌تواند با زبان فلسفه مدرن، به صورت یک ابزار، به انقلاب کمک کند تا مشکلات خود را در پارادایم‌های غربی موجود، توجیه یا تحلیل کند؛ بدون آنکه نیاز باشد مبانی هستی‌شناختی انقلاب به طور جدی مورد بازبینی قرار گیرد. این به مثابه استفاده از یک ابزار خارجی برای ترمیم بنایی است که اصول سازه‌ای آن مورد سؤال قرار نگرفته، بلکه ابزار جدید صرفا برای سازگارکردن بنا با شرایط محیطی متغیر، به کار گرفته می‌شود؛ درنتیجه، این رجوع، نشان از سلامت سنت ندارد، بلکه نشان از محدودیت‌های ما در ارائه یک زبان مدرن و قابل فهم برای چالش‌های روز، بر اساس همان مبانی بنیادین دینی است.