روایتی از زنانی که به دلایل مختلف در گوشه و کنار شهر به این پدیده مشغول هستند

دست زنان در «دست‌فروشی» زیاد شده است؟!

چهارباغ، جایی که هر قدم از زندگی در هر پیاده‌رو، کوچه و میدان با صدای زندگی پیوند می‌خورد، این روزها شلوغ‌تر از همیشه است. مردم در جنب‌وجوش خرید و با دستانی پر، از میان ازدحام عبور می‌کنند. در میان این همهمه، با زنی آشنا شدم که بار زندگی را بر شانه‌های خود حمل می‌کرد؛ دستانش بوی سبزی تازه داشت و نگاهش، طراوت یک صبح بهاری را.

تاریخ انتشار: ۱۰:۲۲ - چهارشنبه ۷ آبان ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 6 دقیقه
دست زنان در «دست‌فروشی» زیاد شده است؟!

به گزارش اصفهان زیبا؛ چهارباغ، جایی که هر قدم از زندگی در هر پیاده‌رو، کوچه و میدان با صدای زندگی پیوند می‌خورد، این روزها شلوغ‌تر از همیشه است. مردم در جنب‌وجوش خرید و با دستانی پر، از میان ازدحام عبور می‌کنند. در میان این همهمه، با زنی آشنا شدم که بار زندگی را بر شانه‌های خود حمل می‌کرد؛ دستانش بوی سبزی تازه داشت و نگاهش، طراوت یک صبح بهاری را.
یخچالی کوچک داشت، پر از عطر و طعم خانه. سبزی قورمه‌سبزی سرخ‌شده، سبزی کوکو، کرفس و میرزاقاسمی؛ هرکدام قصه‌ای از زحمت و عشق.

گویی او نه‌فقط غذا، بلکه گرمای دستان خویش، عطر زندگی و مهر مادرانه را در این خیابان شلوغ، میان مردم تقسیم می‌کرد. فاطمه، زنی ۴۸ساله اهل شمال ایران، با تمام امید و اراده در دل این شهر غریب قدم گذاشته و امروز دنیای خودش را از هیچ ساخته است.

او در میان این‌همه بحران و چالش، هیچ‌گاه اجازه نداده که زندگی‌اش از مسیر منحرف شود. او از زنان کم‌صدایی است که در دل سکوت، توانمندسازی واقعی را رقم می‌زند. زندگی فاطمه از دوران نوجوانی با روایتی متفاوت آغاز شد. در شانزده‌سالگی با پسر همسایه که از اقوام نزدیکش بود، ازدواج کرد؛ جوانی که رؤیاهای نوجوانی‌اش را در حصار سنت گرفت و فاطمه را از ادامه تحصیل بازداشت. همسر فاطمه، مردی بود که روزگاری در تاریکی اعتیاد فرورفته و هرچند بارها تلاش کرده بود خود را از آن ورطه برهاند؛ اما وسوسه دوستان ناباب همچون سایه‌ای شوم، هر بار او را به همان مسیر بازمی‌گرداند.

شب‌ها و روزهایی را در نبردی بی‌پایان با خویش گذرانده بود؛ تا آنکه سرانجام، در مواجهه با حقیقتی تلخ (حقیقتی که تمایلی به بیانش نداشت) تصمیم گرفتند بندهای گذشته را ببرند و راهی تازه در پیش بگیرند. پس از سال‌ها زندگی در میان مه و درختان شمال، چمدان‌هایشان را بستند.

نه‌فقط از سر اجبار؛ بلکه با امیدی خاموش به طلوعی دوباره و اصفهان، مقصدشان شد.آنان که روزگاری در سایه‌های تردید می‌زیستند، این‌بار گام در روشنی نهادند؛ سفری که نه‌تنها جغرافیا، بلکه سرنوشتشان را نیز دگرگون ‌کرد.روزهای نخست در این شهر غریب، چیزی جز تلاطم و سردرگمی نداشت. گویی در میان خیابان‌های جدید و دیوارهای ناآشنا هنوز ردپایی از گذشته، هنوز دغدغه‌ای از آینده بر جانشان سنگینــی مــی‌کــرد.

همه‌چیز را از صفر شروع کردم

فاطمه ، ناگهان مجبور شد به‌عنوان تمیزکار و پرستار در خانه‌ای مشغول به کار شود که تک‌فرزند خانواده، کارمند بانک بود و به دلیل مشغله‌های کاری نمی‌توانست از والدین سالمند خود مراقبت کند.با دل‌وجان تمام کارهای آن‌ها را انجام داد؛ اما بحران کرونا شرایط را تغییر داد و دیگر از او خواسته شد که نیاید. این درخواست نه‌تنها پایان یک مرحله از زندگی او، بلکه شروع یک فصل جدید از زندگی‌اش بود.

بدون پشتوانه مالی در شرایطی که همه‌چیز تغییر کرده بود، روزها در جست‌وجوی کاری جدید گشت. در نهایت در خیابان زینبیه اصفهان ساکن شد و به‌طورسیار به دست‌فروشی پرداخت. او سبزی‌های شمالی، لواشک، ترشی و رب انار را آماده می‌کرد و به مشتریان می‌فروخت.

با زحمت زیاد و دستانی پر از خستگی از همین مسیر ساده توانست به دنیای خود ادامه دهد: «سبزی‌ها را می‌شوییم و خرد می‌کنیم. لواشک و همه‌چیز را با دست خودم آماده می‌کنم. این کار تنها برای من درآمد نیست؛ بلکه از آن لذت می‌برم. زندگی را با دستان خودم می‌سازم.»

به دنبال دست‌فروشی، به‌مرور به فروش غذاهای خوشمزه شمالی نیز پرداخت. طعم‌های خاص غذاهایی مانند میرزاقاسمی و قورمه‌سبزی که با ترکیب خاصی تهیه می‌کرد در سفره اصفهانی‌ها جایی پیدا کرد.

در عرض مدت کوتاهی، این غذاها تبدیل به علایق ثابت بسیاری از مشتریانش شد و از آن زمان تا امروز، این غذاها به یکی از محبوب‌ترین‌ها در میان مشتریان دائمی او تبدیل شده است: «مردم اصفهان طعم‌ها غذاهای شمالی را دوست دارند؛ به‌خصوص میرزاقاسمی و قورمه‌سبزی من که همیشه از آن‌ها تعریف می‌کنند. طعم این غذاها باعث شده‌اند که آن‌هابه مشتریان همیشگی تبدیل شوند.» او که در ابتدا هیچ‌گونه ایده‌ای از چگونگی شروع کسب‌وکار نداشت، به‌مرور زمان و در دل چالش‌های بی‌شمار، توانست خود را پیدا کند. فاطمه با تمام توان به‌دنبال جلب اعتماد مردم بود. از طرفی، هیچ حمایتی از هیچ نهاد یا ارگانی دریافت نکرد و همین موضوع باعث شد که همه‌چیز را با دست خودش بسازد.

همین موفقیت، به او یک خودباوری و توانمندی بخشید که هیچ‌چیزی نمی‌تواند آن را از بین ببرد. حضور فاطمه در خیابان‌ها، در کنار مردمی که زندگی خود را در این شهر ادامه می‌دهند، مانند بسیاری از زنان دست‌فروش دیگر، نشان‌دهنده یک رویکرد جدید در جامعه است.

آن‌ها برخلاف آنچه بسیاری از مردم گمان می‌کنند، هیچ‌وقت به‌دنبال دستیابی به آرزوهای بزرگ و رؤیایی نیستند. این زنان در دل همان زندگی‌های روزمره‌شان توانسته‌اند به یک موفقیت واقعی دست یابند. زنان دست‌فروش مانند فاطمه نمی‌خواهند از واقعیت‌های زندگی فرار کنند؛ آن‌ها در دل همان واقعیت‌ها، قدرت جدیدی برای خود می‌سازند؛ زنانی که برای خود دنیای جدیدی می‌سازند و در عین‌ حال با مشکلات بی‌شمار زندگی روبه‌رو می‌شوند و دست از تلاش برنمی‌دارند. می‌گوید: «من هرروز از خودم می‌پرسم که چطور می‌توانم کارم را گسترش بدم؟ زندگی‌ام همیشه به این شکل ادامه پیدا نکرده است.»

فاطمه همچنان در دل خیابان‌ها و محله‌های اصفهان به فعالیت‌های روزمره‌اش ادامه می‌دهد. در کنار کسب‌وکار کوچکی که با دستان خود ساخته، او در حال بازاریابی خلاقانه‌ای است که به‌طور مستقیم بر زندگی خود و اطرافیانش تأثیر می‌گذارد. او روزها به ادارات و سازمان‌های مختلف می‌رود تا محصولاتش را بفروشد؛ به‌طوری‌که این فعالیت‌ها دیگر به بخشی از روزهای زندگی‌اش تبدیل شده‌اند: «وقتی در خیابان‌ها قدم می‌زنم، همیشه این فکر را دارم که باید خودم را معرفی کنم؛ حتی الانم که با شما صحبت می‌کنم از اداره بیرون آمده بودم و دیروز هم آموزش‌وپرورش رفتم تا به کارمندان که به دلیل مشغله کاری فرصت کافی ندارند، محصولاتم را بفروشم و آن‌ها هم خوب می‌خرند؛ به‌خصوص آموزش‌و پرورش.»

فاطمه می‌گوید: «من به هیچ‌کس وابسته نیستم. امروز من فقط می‌دانم که توانسته‌ام زندگی‌ام را بسازم که شکر خدا راضی‌ام.» فاطمه و خیلی از زنان دیگری که محصولات خانگی تولید می‌کنند و آن‌ها را می‌فروشند، می‌گویند با عشق و علاقه کارشان را انجام می‌دهند: «گاهی اوقات که به گذشته‌ام نگاه می‌کنم، یادم می‌آید که هیچ‌وقت نمی‌دانستم چه چیزی پیش رو دارم؛ اما امروز به این نتیجه رسیدم که فقط باید ادامه بدهم. من همیشه به خودم می‌گویم، اگر زندگی به‌سختی می‌گذرد، باید با همین سختی‌ها ساخت. من هیچ‌وقت منتظر کسی نماندم. باید خودم کاری می‌کردم. به زنان دیگر می‌گویم که هیچ‌وقت از تلاش دست برندارند؛ حتی وقتی که به نظر می‌رسد همه‌چیز علیه شماست.»

چرا دست‌فروشی؟

کم نیستند زنانی که برای گذران زندگی خود و خانواده‌شان به دست‌فروشی روی آورده‌اند؛ زنانی که شاید خیلی از آن‌ها جوان هم هستند و تحصیلات دانشگاهی نیز دارند؛ اما جبر روزگار و شرایط زندگی‌شان باعث شده تا آن‌ها دست‌فروشی کنند؛ آن‌هم در جامعه‌ای که بسیاری از زنان همچنان در سایه قرار دارند و به‌دنبال فرصـت‌های خاص برای توانمندسازی می‌گردند. «سهیلا» زن دیگری است که هرروز در گوشه و کنار شهر چمدان‌به‌دست قدم می‌زند تا شاید بتواند کتاب‌هایی مایه‌ای که توانسته جفت‌وجور کند، بفروشد.

سیمای صورتش او را زنی 39 ساله نشان می‌دهد؛ زنی که 8 سال پیش همسرش را از دست داده است و حالا باید خرج و مخارج خود و دخترش را تأمین کند. می‌گوید: «دست‌فروشی کار سختی است؛ اما چاره‌ای جز این ندارم. هرروز باید چمدان سنگینی را از این‌طرف به آن‌طرف با خودم ببرم تا شاید کسی از من کتاب بخرد. باران و برف که می‌بارد، من می‌مانم و این چمدان که نمی‌دانم باید چه‌کار کنم. خیلی‌ها هم می‌آیند کتاب‌ها را ورق می‌زنند و بعد هم سر قیمت چانه می‌زنند؛ انتظار دارند چون دست‌فروشی می‌کنم، کتابم‌هایم را با قیمت بسیار پایین به آن‌ها بفروشم.»

می‌گوید: «خیلی وقت‌ها نگاه‌های سنگین اطرافیانش را به‌خوبی متوجه می‌شوم. بعضی وقت‌ها برای اینکه بتوانم فروش بهتری داشته باشم به اداره‌ها و شرکت‌ها یا کلینیک‌ها سر می‌زنم؛ ولی برخی‌هایشان با من برخورد بسیار بدی دارند و از ورودم به آنجا ممانعت می‌کنند.» می‌گوید دلش می‌خواهد شغل بهتری داشته باشد؛ شغلی که بتواند جایگاه اجتماعی بهتری به او بدهد: «دلم می‌خواهد می‌توانستم مغازه کوچکی دایر کنم و آنجا به کتاب‌فروشی بپردازم. مدام فکر آینده‌ام را دارم. چند سال دیگر که پا به سن بگذارم، دیگر نمی‌توانم این چمدان را به کول بکشم. کار دیگری هم بلد نیستم و سرمایه‌ای هم ندارم. غصه اینکه چطور خرج و مخارج فرزندم را تأمین کنم، رهایم نمی‌کند. هرچند همین حالا هم درآمدی که به دست می‌آورم بسیار اندک است و کفاف هیچ‌کدام از هزینه‌هایم را نمی‌دهم.»

چاره‌ای جز دست‌فروشی ندارم…

اگر تا همین دیروز جامعه روی خوشی به زنان دست‌فروش نشان نمی‌داد، حالا اما در گوشه و کنار شهر شاهد دست‌فروشی زنانی هستیم که هرکدام از آن‌ها قصه‌ای را روایت می‌کنند.

نعناع دختر جوانی است که در اصفهان درس می‌خواند و در کنار آن برای تأمین مخارج خود دست‌فروشی می‌کند: «می‌گوید بسته‌های کوچک تخمه و آلوچه و زرشک و… می‌فروشم. البته دلم نمی‌خواهد همکلاسی‌ها یا هم‌دانشگاهی‌هایم مرا در این وضعیت ببینند. برای همین برای فروش محصولاتم به خیابان‌های دیگری که از دانشگاه فاصله دارند، می‌روند.»

فاطمه می‌گوید خانواده‌اش وضع مالی چندانی ندارند و نمی‌توانند او را حمایت کنند؛ برای همین هم تصمیم گرفته است برای تأمین مخارجش کار کند: «چون دانشگاه می‌روم، نمی‌توانم سر کار دائم بروم.» او نگاه‌های سنگین برخی از افراد نیز گلایه دارد: «خیلی‌ها مزاحمم می‌شوند. برخی‌ها هم نگاه شماتت‌آمیز یا ترحم‌آمیز دارند. بارها دیده‌ام افراد با طعنه و کنایه از کنار من عبور می‌کنند. اما مجبور هستم، صابون همه این حرف‌ها را به تنم بمالم تا موقعی که درسم تمام شود و بتوانم سر کار بروم.»

زن جوان دیگری که در یکی از جاده‌های برون‌شهری بسته‌های غذای خانگی را پشت ماشین چیده و پشت شیشه ماشینش کاغذی چسبانده: «غذای خانگی موجود است!» می‌گوید: «روزانه بین 20 تا 30 پرس غذا درست می‌کنم و می‌آیم اینجا. چون راننده‌ها مدام اینجا تردد دارند و برای رفع خستگی توقف می‌کنند.»

می‌گوید همسرش در یک تصادف جان خود را از دست داده است و او مجبور است خرج خود و دو فرزندش را این‌گونه تأمین کند: «مشتری‌های خودم را دارم و فروشم خوب است؛ ولی بعضی وقت‌ها برخی آدم‌ها مرا اذیت می‌کنند. یا بعدازاینکه غذایشان را خوردند و فرار می‌کنند و پولش را نمی‌دهند. همیشه سر قیمت چانه می‌زنند.»

می‌گوید: «دست‌فروشی در زمستان سخت‌تر است؛ چون هم هوا سرد است و هم برف و باران می‌بارد. اما چاره‌ای نیست به‌هرحال تقدیر من هم این‌گونه بوده است؛ وگرنه چه کسی دوست دارد گوشه خیابانی که مدام ماشین‌های سنگین در آن تردد می‌کنند و خطرناک است اتراق کند و غذا بفروشد؟»

تعداد زنان دست‌فروش این روزها نسبت به گذشته بیشتر شده است و آن‌ها در جای‌جای شهر مشغول به فروش محصولات مختلف هستند.