نکند پاییز خوابش برده؟

فنجان چای داغ می‌ریزم. بخار از روی آن بلند می‌شود. روی مبل طوسی رنگ می‌نشینم.

تاریخ انتشار: ۱۳:۱۱ - یکشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۴
مدت زمان مطالعه: 2 دقیقه
نکند پاییز خوابش برده؟

به گزارش اصفهان زیبا؛ فنجان چای داغ می‌ریزم. بخار از روی آن بلند می‌شود. روی مبل طوسی رنگ می‌نشینم.

روبرویم یک جفت فاخته و چند گنجشک به زمین نوک می‌زنند و دانه‌هایی که دیشب برایشان ریختم را برمی‌چینند.

به آسمان نگاه می‌کنم که چندین ماه است تکه‌ای ابر به خود ندیده‌ است؛ به جای خالی بخاری گوشه هال که سال‌های قبل شعله‌ور بود.

یاد کرسی قدیمی خانه مادر می‌افتم. پاهای کوچکمان را زیر لحاف کرسی می‌بردیم و تا صبح دوست نداشتیم لحظه‌ای لذت گرمای زغال‌های قرمز را رها کنیم.

حتی برای مدرسه رفتن با هزار بهانه از لحاف جدا می‌شدیم. به درخت انجیر باغچه نگاه می‌کنم؛ با آن کمر خمیده و شاخه‌هایی که روی دیوار افتاده.

برگ‌های خاک‌آلود و پر از گرد و غبار، درخت را کهنه و بی‌رمق نشان می‌دهد. هیچ اثری از پاییز رنگارنگ روی برگ‌های درخت نمی‌بینم.

نکند پاییز خوابش برده؟ نکند فراموش کرده اینجا رنگ هوا هر روز بین نارنجی و قرمز بالا و پایین می‌رود و هر آن ممکن است به بنفش و قهوه‌ای تبدیل شود.

نکند یادش رفته آدم‌ها اینجا همه چشم‌به‌راه دیدن روی ماهش هستند تا با آن قلموی رنگی و قطره‌های آبی که روی سرمان می‌ریزد شهرمان را تبدیل به یک تابلوی آبرنگ کند.

بعید نیست پاییز هم مثل من، مثل خیلی از آدم‌های این دوره و زمانه فراموشی گرفته و باید به کلاس تمرکز و کنترل ذهن برود.

فکر می‌کنم داریم به نیمه‌های پاییز نزدیک می‌شویم و از باد و بارانی که توی کتاب‌های درسی‌مان خوانده بودیم خبری نیست.

دیر نکرده؟! خوب است صدایش بزنیم؛ همه با هم، کوچک و بزرگ، با صدای بلند، با صدای باد. شاید از جا بپرد، بترسد و روی سرمان شروع به باریدن باران کند.

زمانی می‌توانستیم صبح زود بیدار شویم. آب را جوش بیاوریم و فلاکس را پر از چای کنیم. بعد هم بار و بندیل را بر داریم و برویم به نزدیکترین پل و زیر آن اتراق کنیم.

با صدای شرشر امواج آب رودخانه چایی دم کنیم. گپ بزنیم و سیب و پرتقال پوست بکنیم و تخمه بشکنیم. هوای خنک رودخانه را توی ریه‌هایمان می‌فرستادیم و با بوی آب نفس می‌کشیدیم.

هر از گاهی هم گریزی به شعرخوانی و فال حافظ می‌زدیم. چای داغ با پولکی و گز و نبات اصفهان می‌چسبید. فشار و ناراحتی کارهای یک هفته کاری را دست رودخانه می‌دادیم و همه چیز انگار یادمان می‌رفت.

این روزها اما کارمان شده با التماس چشم‌دوختن به آسمان صاف و آبی؛ دست به دعا بردن، شاید آسمان دلش بسوزد و برایمان ببارد.

چند ساعت بعد توی چهارباغ لابه‌لای آدم‌ها جای خالی می‌گردم.

می‌خواهم کنار جوی‌های کوچکی که حالا آب کمی ته آن را گرفته بنشینم. اینجا آب صدایی ندارد. ساکت و با بغضی توی سینه حرکتی آرام به جلو دارد. چند برگ خشک روی سطح آب افتاده‌اند که با وزش نسیمی ملایم رو به جلو می‌‌روند.

چرا کلاغ‌ها هم دیگر قارقار نمی‌کنند؟ گربه‌ها چرا حیایشان ریخته و در کمین کبوتر‌ها نشسته‌اند. انگار هیچ چیز سرجایش نیست.

از آسمان و آب تا برگ و رنگ‌‌ها. فقط بچه‌های کوچک توی کالسکه‌ سر جایشان هستند. حتما دارند خواب می‌بینند؛ خواب فردایی بهتر با آب و هوایی پاییزی و بارانی … .