به گزارش اصفهان زیبا؛ لباسهای مشکیمان را از کمد درمیآورم. نگاهی میاندازم. شور محرم از همین لباسهای مشکی شروع میشوند. به قد و قواره لباس مشکی بچهها نگاه میاندازم؛ دلم ضعف میرود برای این لباسهای کوچک. لباسهایی ک از کودکی به تن کودکانم میکنم تا عشق به امام حسین(ع) در قلبشان جاری شود، هرچند شاید خودشان بهخوبی متوجه نشوند برای چه باید مشکی بپوشند.
فاطمه زهرا میداند، دوسه سالی است که میفهمد برای ایام عزا، مشکی میپوشیم. اما حسین دوساله هنوز متوجه نمیشود. شاید کمی کلنجار برود و بخواهد خودش لباسش را انتخاب کند، اما زود کوتاه میآید و مشکیپوش آقا میشود.
لباسهایشان را بر تنشان میکنم و آماده رفتن به هیئت میشویم. به این فکر میکنم که کدام هیئت برویم. کدام هیئت شرایطش برای من و بچههایم بهتر است؟ هرچه باشد بچهها توان و حوصله ما را ندارند. خیالم از دخترم راحت است؛ چند سالی است که بیشتر هیئتها مکانی برای نگهداری کودکان در نظر میگیرند و برایشان برنامههای متنوعی دارند و فاطمه زهرا به عشق بچهها و دوستانش به هیئت میآید. اما حسین هنوز با خودم است یا پدرش. روضههای پارسال را از ذهن میگذرانم.
آن زمان حسین خیلی کوچک بود و طاقت تاریکی و صداهای بلند نداشت؛ وقتی چراغها را خاموش میکردند و مداحی شروع میشد، حسین هم ناآرامیهایش شروع میشد. به این فکر میکردم که چقدر خوب بود اگر گوشهای از هیئت چراغی روشن بود و من به آنجا پناه میبردم؛ گوشهای دنج برای پناه من و فرزندم. گاهی برای آرام شدن حسین مجبور میشدم، از مجلس بیرون بیایم؛ هرچند دلم در مجلس بود.
دلم میخواست من هم بنشینم و یک دل سیر گریه کنم برای مظلومیت اباعبدالله. من یک مادرم، عاشق امام حسین(ع)، روضه برای من هم پناه و مآمن است. پناهی که بیشتر از هر زمان دیگر به آن نیاز دارم.



