صفحه آخر
چشمان منتظر
14:04 - دوشنبه 1 آبان 1402

چشمان منتظر

پرتوهای حیات‌بخش آفتاب، از لابه‌لای حصارهای آهنی پنجره، بر چشمانش بوسه می‌زنند و بی اختیار شکوفه امید بر لبانش جوانه می‌زند.

وصیت‌نامه
13:56 - دوشنبه 1 آبان 1402

وصیت‌نامه

حالا دیگر هفت‌ساله‌ام. آن خانه‌مان هم دیگر نیست. خرابه شده است. لباس‌ها و اسباب‌بازی‌هایم را گذاشتیم توی کوله‌پوشتی و آمدیم بیمارستان «المعمدانی».

گلدان پری‌وشی
12:43 - یکشنبه 30 مهر 1402

گلدان پری‌وشی

خانه‌ آقا بابا و آنا ویلایی بود؛ نه از آن ویلایی‌ها که بار تجملات و زرق و برقش بر بار صفا و صمیمیتش سنگینی کند. همین‌که غیر آپارتمانی بود، این‌طور می‌گفتیم.

گنبد طلایی قدس
12:16 - یکشنبه 30 مهر 1402

گنبد طلایی قدس

آرسن وارد اتاق شد. پایش را به زمین کوبید و سلام نظامی داد و گفت: «قربان، خانم ریان آمده و می‌خواهد با شما صحبت کند.» لبخندی شیطانی روی لب‌های سرهنگ نشست که از نگاه آرسن دور نماند.

کلیدهایی که می‌خواهند قفل‌ها را باز کنند!
14:35 - شنبه 29 مهر 1402

کلیدهایی که می‌خواهند قفل‌ها را باز کنند!

خوب یادم هست یک‌بار مامان قصه سرزمینی را برایم تعریف کرده بود که آدم‌هایش به طمع پول قسمتی از خاکشان را فروختند؛ اما غریبه‌ها آمدند و با زور خواستند کل آن سرزمین را غصب کنند.

ز غوغای جهان فارغ؟!
12:54 - سه‌شنبه 25 مهر 1402

ز غوغای جهان فارغ؟!

هر وقت عباس آقا، روزنامه دست می‌گرفت، بساطش رها می‌شد. از لابه‌لای پرده‌ توری مغازه نگاهش می‌کردم که چتر سایه‌بانش افتاد.

چشمِ دل
12:21 - دوشنبه 24 مهر 1402

چشمِ دل

شیرین سینی طلایی را از کابینت بالایی برداشت. استکان‌های کمرباریک و نعلبکی‌های گل‌صورتی یادگار مادربزرگ را گوشه سینی چید. بشقاب رول دارچینی‌های لیلی‌پزی که مسعود عاشقش بود را توی ظرف گذاشت و کنار استکان‌ها جا داد.

مِهر حبیب
13:48 - یکشنبه 23 مهر 1402

مِهر حبیب

مامان‌بزرگم نورگیر شیشه‌ای گوشه اتاقش را فرش کرده بود؛ با قالی اصل کرمانی بافته‌شده در کارگاه بافندگی پدرش. پرده‌های توری کرم‌رنگی به آن آویزان کرده بود. سجاده‌اش را وسط آن پهن کرده و برای خودش محراب قشنگی درست کرده بود.

همیشه در انتظار ما باشید
12:51 - شنبه 22 مهر 1402

همیشه در انتظار ما باشید

با خواندن کامنت‌ها و همچنین دیدن تعدادی از عکس‌های بمباران غزه، ناخودآگاه به یاد بعضی از شعرهای نزار قبانی می‌افتم. اسمش را در گوگل جست‌وجو و شعرهایی که درباره‌ فلسطین سروده‌ است را زمزمه می‌کنم.

مرد کوچک خانه!
10:49 - پنجشنبه 20 مهر 1402

مرد کوچک خانه!

خیلی وقت بود می‌خواست ثابت کند برای خودش مردی شده. به گفتن اگر بود، بعد از مرگ پدرش به دست طالبان همه می‌گفتند مرد خانه شده‌ است؛ اما این مادر بود که همه کارها را یک‌تنه انجام می‌داد و رنج‌ها را یک تنه به جان می‌خرید.

کلمات انتفاضه‌ای
13:20 - چهارشنبه 19 مهر 1402

کلمات انتفاضه‌ای

همه در صفوف نماز بهم چسبیده بودند. مکبر تکبیرهای قبل از نماز را می‌گفت. دختر نگاهی به صحن مسجد کرد و گفت: مامان، یه وقت امام رضا ناراحت نشه از دستمون. ما که هر سال، نماز عید فطرو توی صحن قدس حرم می خوندیم؟

خانه عنکبوت
15:57 - سه‌شنبه 18 مهر 1402

خانه عنکبوت

اسرائیل برای من در چهارده‌سالگی کابوس شد؛ همان زمانی که هم‌سن‌وسال محمدالدُره بودم؛ روزهایی که جان‌دادنش در آغوش پدر، مرا بیمار کرد.