حاجآقا جوری برایمان از کربلا میگفت که رفتن به آن شده بود عینهو چای شیرینِ داغ؛ شیرینیاش میچسبید به جانمان، اما داغیاش میسوزاندمان…!
در عزاداری سنتی گروه از اهمیت خاصی برخوردار است؛ آنچنان که میبینیم اعتبار هیئتها به بزرگی گروههایشان است.
حالا میفهمم حرف ارباب بیکفنم را! «ا ما ترونه کما کیف یتلظی عطشا» آب میدادنش یا که نمیدادنش؛ شهادت سهم شیر خواره بود! پس چرا با دهان خشک…؟
در مورد زنان حماسهساز ما به مادران دلاوری میرسیم که وقتی صدای غربت اباعبدالله را شنیدند، به فرزندان خود امر کردند امامشان را اطاعت و یاری کنند.
اسمم خاکدونه بود. از وقتی یادم میآید یک گوشه افتاده بودم و کسی کاری به من نداشت. تا اینکه یک روز دستی آمد و من و چند تا از دوستانم را برداشت و در ظرفی ریخت.
من آقای مداح نیستم! ولی اگر بودم، تمام این ده شب روضه عمه میخواندم! اینطور رسم است که روضهخوانها هر شبِ محرم، روضه یکی از شهدا را بخوانند. من هم میخواندم؛ اما به سَبکِ خودم!
شعلههای آتش تا کمر دیگ میرسید و روی سیاهش را سرخ میکرد. ملاقه چوبی را برداشتم و شروع کردم به همزدن قیمه.
نمیدانم چرا قدمهایم میلرزید؟ چادرم را روی سر جابهجا کردم و وارد کلاسی شدم که چند دقیقه قبل، معاون مدرسه با آه جگرسوزی از دانشآموزانش یاد کرده بود.
شهر، سامانهای مستقل و خوداتکاست. اتکای به امکانات و فرایندهای داخلی مجموعه که به واسطه منقطعشدن از امکانات و فرایندهای خارج از آن ممکن شده، بروز فاجعه برای کل سامانه را در زیر روکش کارآمدی تکرار، پنهان میسازد.
گاهی که دقیقتر میشوم، حتی به یاد میآورم که پارسال در کدام هیئت به این دستاوردهای یکسالهام فکر میکردم. در کدام شب از دهه بود که حسابم را کتاب کردم. درست مثل تودرتوی عمیقی که هرسالی را به گذشتهاش ربط میدهد.
با پدرم رفته بودیم روضه یکی از دوستانشان. راستش پدربزرگم کارخانهدار بود و سرشناس. صاحب روضه لودر داشت و برای پدربزرگم کار میکرد. دعوتمان کرده بود روضه. پدرم دست من را گرفتند و بردند. مثل خوردن عسل بود. سراسر شیرین و دلچسب.
در ابتدای ماه محرم هستیم. رفتهرفته شهر سیاهپوش میشود و غمی که در بطن خود شادی خاصی را حمل میکند، قلبها را فرامیگیرد؛ چرا که بشارتدهنده فراهمشدن مجدد زمینه خادمی در دستگاه امامحسین (ع) است.