صفحه آخر
چای شیرینِ داغ!
12:18 - دوشنبه 9 مرداد 1402

چای شیرینِ داغ!

حاج‌آقا جوری برایمان از کربلا می‌گفت که رفتن به آن شده بود عینهو چای شیرینِ داغ؛ شیرینی‌اش می‌چسبید به جانمان، اما داغی‌اش می‌سوزاندمان…!

هیاهوی غم حسین(ع) در شهر
13:58 - یکشنبه 8 مرداد 1402

هیاهوی غم حسین(ع) در شهر

در عزاداری سنتی گروه از اهمیت خاصی برخوردار است؛ آنچنان که می‌بینیم اعتبار هیئت‌ها به بزرگی گروه‌هایشان است. 

اصلا حسین جنس غمش فرق می‌کند
13:57 - یکشنبه 8 مرداد 1402

اصلا حسین جنس غمش فرق می‌کند

حالا می‌فهمم حرف ارباب بی‌کفنم را! «ا ما ترونه کما کیف یتلظی عطشا» آب می‌دادنش یا که نمی‌دادنش؛ شهادت سهم شیر خواره بود! پس چرا با دهان خشک…؟

بانوی صبر و اسوه ایستادگی
18:20 - شنبه 7 مرداد 1402

بانوی صبر و اسوه ایستادگی

در مورد زنان حماسه‌ساز ما به مادران دلاوری می‌رسیم که وقتی صدای غربت اباعبدالله را شنیدند، به فرزندان خود امر کردند امامشان را اطاعت و یاری کنند.

تربت حسین (ع) شدم
12:44 - شنبه 7 مرداد 1402

تربت حسین (ع) شدم

اسمم خاکدونه بود. از وقتی یادم می‌آید یک گوشه افتاده بودم و کسی کاری به من نداشت. تا اینکه یک روز دستی آمد و من و چند تا از دوستانم را برداشت و در ظرفی ریخت.

سلام بر زینب صبور
11:37 - چهارشنبه 4 مرداد 1402

سلام بر زینب صبور

من آقای مداح نیستم! ولی اگر بودم، تمام این ده شب روضه عمه می‌خواندم! این‌طور رسم است که روضه‌خوان‌ها هر شبِ محرم، روضه یکی از شهدا را بخوانند. من هم می‌خواندم؛ اما به سَبکِ خودم!

عطر قیمه!
12:09 - سه‌شنبه 3 مرداد 1402

عطر قیمه!

شعله‌های آتش تا کمر دیگ می‌رسید و روی سیاهش را سرخ می‌کرد. ملاقه چوبی را برداشتم و شروع کردم به هم‌زدن قیمه.

رنگ رحمت خدا
11:00 - دوشنبه 2 مرداد 1402

رنگ رحمت خدا

نمی‌دانم چرا قدم‌هایم می‌لرزید؟ چادرم را روی سر جابه‌جا کردم و وارد کلاسی شدم که چند دقیقه قبل، معاون مدرسه با آه جگرسوزی از دانش‌آموزانش یاد کرده بود.

آرامش حین طوفان
11:31 - یکشنبه 1 مرداد 1402

آرامش حین طوفان

شهر، سامانه‌ای مستقل و خوداتکاست. اتکای به امکانات و فرایندهای داخلی مجموعه که به واسطه‌ منقطع‌شدن از امکانات و فرایندهای خارج از آن ممکن شده، بروز فاجعه برای کل سامانه را در زیر روکش کارآمدی تکرار، پنهان می‌سازد.

خدا هم عاشق حسین است
11:16 - یکشنبه 1 مرداد 1402

خدا هم عاشق حسین است

گاهی که دقیق‌تر می‌شوم، حتی به یاد می‌آورم که پارسال در کدام هیئت به این دستاوردهای یک‌ساله‌ام فکر می‌کردم. در کدام شب از دهه بود که حسابم را کتاب کردم. درست مثل تودرتوی عمیقی که هرسالی را به گذشته‌اش ربط می‌دهد.

به شیرینی عسل!
13:03 - شنبه 31 تیر 1402

به شیرینی عسل!

با پدرم رفته بودیم روضه یکی از دوستانشان. راستش پدربزرگم کارخانه‌دار بود و سرشناس. صاحب روضه لودر داشت و برای پدربزرگم کار می‌کرد. دعوتمان کرده بود روضه. پدرم دست من را گرفتند و بردند. مثل خوردن عسل بود. سراسر شیرین و دلچسب.

با یک محرم می‌شود تا نقطه بی‌نهایت رفت
10:59 - پنجشنبه 29 تیر 1402

با یک محرم می‌شود تا نقطه بی‌نهایت رفت

در ابتدای ماه محرم هستیم. رفته‌رفته شهر سیاه‌پوش می‌شود و غمی که در بطن خود شادی خاصی را حمل می‌کند، قلب‌ها را فرامی‌گیرد؛ چرا که بشارت‌دهنده‌ فراهم‌شدن مجدد زمینه خادمی در دستگاه اما‌م‌حسین (ع) است.