سرم پر از حرف است. نمیدانم از کجا شروع کنم؛ از شادی جاریشدن رود بگویم یا از غم موقتی بودنش؟
نمیدانم. آدماند یا فولاد؟ چطور ایستادهاند؟ چطور مقاومت میکنند؟ اصلا چطور تاب میآورند؟ ما اگر جای آنها بودیم چهکار میکردیم؟
دهم آذرماه، روزی است که در تاریخ ایران با خون شهادت آیتالله سید حسن مدرس ثبت شد؛ مردی که برای دفاع از اصول اسلامی و انسانی خود، در برابر استبداد و فساد ایستاد و جان خود را فدای این آرمانها کرد.
«مادر با هزار ذوق و شوق سفره را پهن کرده بود. امروز بیشتر وقتش را پای این غذا گذاشته بود؛ آخر میهمانی ویژه داشت …
با شروع فصل زمستان و پدیدههای ناخوشایندی از قبیل وارونگی و آلودگی هوا، پیشنهادهایی از قبیل استفاده از حملونقل عمومی رونق میگیرد.
سؤال را که از آخر کلاس شنیدم، منتظر بودم خانم معلم صاف و پوستکنده بگوید:
– نه دخترم، اشتباه میکنی.
فصل اردوی دوران مدرسه که فرامیرسید، اصفهان و زایندهرودش پای کار ثابت این اردوها برای ما شهرستانیها بود.
«صفیه لطیف» ازجمله هنـرمنـدانی است که گرهخوردن زندگیاش با هنر از مسیـر متفاوتی رقم خورده است. او نقاشی با گذشتهای منحصربهفرد، توانسته است صدای متفاوتی در هنر معاصر باشد.
هیجانزدهام؛ مثل نوزاد چند ماههای که از اتصالات شبکههای نورونی مغزش به کشف تازهای رسیده باشد …
سالهایی که نومعلم بودم و زیستشناسی تدریس میکردم، یکم مهر، جلسه اول، قبل از اینکه بگویم مجتبی بنیاسدی هستم، دبیر زیست، از بچههای دهم تجربی امتحان میگرفتم.
اصل «محاکات» و همرنگشدن با دیگران خصوصا تأثیرپذیری از افراد پرنفوذ، توسعهیافته و اهل معنا، یکی از اصول مسلم روانی است.
تا از روز نکوداشت اصفهان مطلع شوم، کار از کار گذشته بود. شاید عجیب به نظر برسد؛ اما بهعنوان یک اصفهانی، تاکنون از وجود چنین روز و مناسبتی مطلع نبودم.