صفحه آخر
عصای دست مادر
10:06 - پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403

عصای دست مادر

دو پر روسری را از پشت گردن رد کرده و بالای سر با گره‌ای محکم کرده‌ام.بعد از دوشب زیر فشار تب چهل درجه، امروز راضی شدم یک استامینوفن ناقابل بخورم. این چندروز هر چه گفتند یک دانه‌اش را بخوری به‌جایی برنمی‌خورد، راضی نشدم. ترس داشتم خوابم ببرد.

برای مادری که مثل باران بارید!
10:00 - پنجشنبه 27 اردیبهشت 1403

برای مادری که مثل باران بارید!

باران مثل دم اسب می‌بارید. نیمچه نسیم خنک اردیبهشتی هم می‌آمد و با قطره‌های درشت باران روی صورتم می‌خورد. قرار نبود این ساعت از شب حرم باشیم؛ اما سرماخوردگی همسر و رفتن به دارالشفای امام رضا (ع) مسیرمان را به این سمت کج کرده بود و ما را گذاشته بود صاف وسط صحن انقلاب و در انعکاس زردی گنبد و ایوان طلا، محصور و اسیرمان کرده بود.

ما گمشدگان
11:22 - چهارشنبه 26 اردیبهشت 1403

ما گمشدگان

به مینا گفتم: دست بچه را ول نکن. تا جایی می‌رفت، می‌گفتم: مینا، حواست باشد امروز حرم خیلی شلوغ است. دست دلارام را محکم بچسب و از خودت جدا نکن.
آخرش بچه را گم کرد و آمد و حالا نشسته است روبه‌روی من و اشک می‌ریزد. دوست داشتم دو دستی بزنم توی سر خودم یا از عمق وجودم داد بزنم.

20‌سال در مسیر نمایشگاه
10:34 - چهارشنبه 26 اردیبهشت 1403

20‌سال در مسیر نمایشگاه

ساعت نماز و ناهار، نیم‌ساعت فاصله‌ بین کلاس‌ها، قبل از رفتن به خوابگاه؛ خلاصه هر فرصتی گیر بیاورم مسیرم به آنجا ختم می‌شود.

سرمایه‌ دنیا و اُخری
11:51 - سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1403

سرمایه‌ دنیا و اُخری

وقتی که پایم به دنیا باز شد، لقب سومین دختر خانواده را به نامم زدند.بابا از آن کردهای بچه‌دوستی است که جنس بچه‌ها خیلی برایش فرقی نمی‌کند. نه که فرق نکند؛ اما آن‌طور که مامان همیشه تعریف می‌کند، بابا از قدیم دور سفره را شلوغ می‌پسندیده.

از تماس شما سپاسگزاریم
11:45 - سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1403

از تماس شما سپاسگزاریم

«ضمن سپاس از تماس شما، لطفا جهت نظرسنجی درمورد نحوه پاسخگویی کارشناس از شماره یک ضعیف‌ترین تا شماره ۵ عالی ترین‌را شماره‌گیری بفرمایید»؛ جمله‌ای که در دنیای امروز پس از پاسخ‌گویی کارشناسان در هر بخش زیاد می‌شنویم؛ جمله‌ای که گاهی به‌شدت کلیشه‌ای است و انگار فقط جهت رفع تکلیف گفته می‌شود.

گلزار صورتی
11:34 - سه‌شنبه 25 اردیبهشت 1403

گلزار صورتی

همه‌چیز از رنگ صورتی شروع شد. بعداز آن کاپشن صورتی معروف با آن گوشواره‌های قلبی، سنگ‌قبر صورتی‌اش شد یک نشانه. از توی همان عکس روی مزارش هم دلبری می‌کند.

پراکنده شد مال و برگشت حال
09:39 - دوشنبه 24 اردیبهشت 1403
به مناسبت بزرگداشت حکیم فردوسی و پاسداشت زبان فارسی

پراکنده شد مال و برگشت حال

روزی از محمد حسنین هیکل، نویسنده و روزنامه‌نگار مشهور مصری، پرسیدند شما مصریان با آن پیشینه درخشان فرهنگی چه شد که عرب‌زبان شدید؟ گفت ما عرب‌زبان شدیم برای اینکه فردوسی نداشتیم…»

برای دخترم، برای تمام دختران
10:25 - یکشنبه 23 اردیبهشت 1403

برای دخترم، برای تمام دختران

اسمش را نمی‌دانم؛ اسم بابای روح‌الروح را می‌گویم.
بابای همان دخترک فلسطینی که جسد بچه بی‌جانش را در آغوش کشیده بود و هی تکان، تکانش می‌داد و می‌گفت: روح‌الروح! …

مادر بیست‌ونه دختر
12:15 - شنبه 22 اردیبهشت 1403

مادر بیست‌ونه دختر

امسال به‌جای دو دختر، مادر بیست‌ونه دختر بودم. روزهای اول مهر که سختی و فشار کار ساعت‌های خوابم را به کمتر از پنج ساعت رسانده بود، با خودم می‌گفتم عمرا این بچه‌ها را دوست داشته باشم، عمرا نگران سلامتی آن‌ها بشوم، عمرا دل‌تنگ نبودنشان بشوم، عمرا بیشتر از اندازه دلم برای درس‌ومشقشان بسوزد؛ اما نشد!

تا گل سرخ را تماشا کنیم
12:46 - پنجشنبه 20 اردیبهشت 1403
روایتی از گلستان‌های قمصر کاشان

تا گل سرخ را تماشا کنیم

دیار کاشان یکی از هزاران قطعه پرشگفت، رازناک و دلربای جورچین ایران‌زمین است که کمتر کسی در دنیا نام و نشانی از آن نشنیده است. جدا از تاریخ و نامداران پرشمارش، طبیعت آن نیز جایگاهی درخور دارد.

در محضر بانوی ایران
10:29 - پنجشنبه 20 اردیبهشت 1403

در محضر بانوی ایران

سمت راست صحن آینه ایستاده‌ام. کفش‌ها را درمی‌آورم و می‌سپارم به خادم‌های خوش رویت. پله‌ها را که بالا می‌روم پرچم سبز «السلام علیک یا بنت موسی ابن جعفر» مثل نسیم خنک بهشتی توی صورتم می‌وزد. اذن دخول را همان‌جا ایستاده، دست روی سینه از روی تابلوی کوبیده به دیوار می‌خوانم.