سال 92 بود که ازدواج کردم و چون همسرم طلبه بود، راهی قم شدیم و خدا به ما یک دختر داد به اسم ریحانه. همیشه فکر میکردم اگر خواهری داشتم محبت بابا نسبت به من کم میشد.
فارغالتحصیل رشته برق الکترونیک هستم در دانشگاه امام حسین(ع) و درس را ادامه دادم و در حال حاضر هم آماده میشوم برای دفاع از رساله دکتری. لیسانسم را که گرفتم به استخدام سپاه درآمدم و شدم هملباس بابا. همیشه دوست داشتم کنار بابا باشم؛ اما بابا در تمام طول عمرش هیچوقت برای من پارتیبازی نکرد.
شهید زاهدی پرورشیافته در یک خانواده روحانی است که تربیت والدین نقش مهمی در تکمیل شخصیت ایشان داشته است.
سردار شهید زاهدی به نام کوچک «حاج علی» معروف بود؛ اما در شناسنامه نامش «محمدرضا» بود و کسی او را به نام «محمدرضا» نمیشناخت.
سردار زاهدی در خانوادهای با علم و عمل رشد کرد و پدر ایشان آیتالله زاهدی، عالم عامل بود. سردار شهید زاهدی در دامن پاک مادرش به صورت عالی رشد کرد و تربیت یافت و این نکتهای بسیار مهم و اساسی است.
این حقیر افتخار آشنایی و دوستی با شهید زاهدی را از روزهای اول دفاع مقدس دارم.
سردار زاهدی از همان روزهای آغاز انقلاب وارد مبارزه شد و مأموریت خود را در کردستان آغاز کرد.
شهر ما مهد دلاورمردان و دلیران است، اما در این شهر قلههایی داریم که در حافظه تاریخی ایران فراموش نخواهند شد؛ این قلهها در شهر ما شهیدان خرازی، همت و کاظمی بودهاند و یکی از آن قلهها بیشک سردار شهید محمدرضا زاهدی خواهد بود که نام و یاد او برای همیشه بهعنوان یک دلاورمرد در تاریخ ما خواهد ماند.
فروردین است؛ هجدهمین روزش! صبح بیستوششمین روز از رمضان یکهزار و چهارصدوچهل و پنج طلوع کرده و آفتاب نیمهجاندارِ بهار، بر تن زمین افتاده است… آدمها خیابان به خیابان خود را رساندهاند به نقطهای که امروز مرکز ثقل جهان است، به میدانی که میعادگاهِ عاشقانِ نصفِجهان است.
شاید برای مردان مرد جبهه و جنگ و خیلی از بچهرزمندهها، نام او یادآور نام حاجحسین خرازی و لشکر ۱۴ امام حسین(ع) باشد؛ اما حالا چندروزی است که حاجعلی زاهدی تبدیل به قهرمان یک ملت شده …
محمدرضا در ۱۱ آبان ۱۳۳۹ درشهررهنان اصفهان در خانواده ائي روحاني به دنيا آمد. وي در دوران دبيرستان در حوادث انقلاب اسلامي و راه پيمائي ها و تظاهرات شرکت مي کرد. پس از پيروزي انقلاب اسلامي خودش را وقف دفاع از انقلاب کرد.
همین هفته پیش بود که پیامکهای رگباریام به «سیروس دهقان مشیری» بالاخره سین شد؛ بالاخره جواب داد و صبح جمعه روزی که فقط پنج روز با شهادت سردارسلیمانی فاصله داشت، پیامش روی گوشیام آمد که «ظهر ساعت 2 تماس بگیرید».