نماز مغرب و عشا را در مسجدِ نزدیک به قطعههای تازه میخوانم؛ همان جایی که احتمالا تا چند وقتِ دیگر، برای توسعه گلستان شهدا تخریب میشود. باران میبارد و تمام مدتی که توی مسجد هستم، صدای شرشرِ باران از ناودانِ مسجد به گوش میرسد.
نزدیک ظهر گلستان بودم. صدای قرآن توی قطعه جدید پیچیده بود. پشت یکی از مزارهایی که توی قطعه جدید بود، چند ردیف صندلی گذاشته بودند. جمعیت زیادی آمده بودند. روزهای قبل جنگ، معمولاً شبهای جمعه گلستان اینطور شلوغ میشد.
امسال شعار دهه کرامت «ایران امام رضا متحد، مقتدر و پیروز» انتخابشده است و برنامههای دهه کرامت، با توجه به اتفاقات مؤثر فرهنگی در دوران پساجنگ و با حضور مؤثر مردم در میدان، برگزار خواهد شد.
از زمانی که شوراهای شهر در سال 78 تشکیل شد، توسعه شهری حداقل در شکل برنامهریزی آن شکلی نظاممندتر به خود گرفت. در دورههای مختلف مدیریت شهری، اعضای شورای شهر به تدوین برنامههای 5 ساله راهبردی پرداختند و در تدوین برنامه جامعه نیز نظارت و مشارکت داشتند.
شهر اصفهان در جنگ رمضان خسارات فراوانی را متحمل شد و مناطق مسکونی، تجاری و خودروهای زیادی در این جنگ آسیب دیدند.
تجاوز به میراث فرهنگی ترور تاریخ است و شکستن این سکوت رسالتی اخلاقی برای نجاتِ شناسنامه تمدنی ایران است.
برای شهرداری اصفهان، دهه 70 دهه سازندگی بود؛ در راستای دهه 60 که در شهرداری تحولات ساختاری و اداری گستردهای پدید آمد، در دهه 70 شهرداری تبدیل به نهادی شده بود آماده برای دوران پس از جنگ.
ساعت از دوازده شب گذشته است. زن پتو پیچ روی صندلی، مقابل قبرِ پسرِ جوانی نشسته. سرش کج شده، رنگ به رخ ندارد و چشم هاش گود افتاده. ترکیب همهی اینها با هم یعنی؛ پسرِ جوانی که زیر خروارها خاک خفته با این زن ارتباط نزدیک داشته.
ساعت نزدیک چهار و نیم عصر بود که رسیدم به گلستان شهدا. جای پارک نبود. دیر رسیده بودم. توی اخبار خوانده بودم که ساعت سه مراسم تشییع شهدا بوده.
چهل روز است که گلستان شهدای اصفهان گلهای جدید میچیند. چهل روز است که گلستان شهدای شهر ما مهمانان جدید دارد.
دیوارهای ویران، پنجرههای شکسته و تکههای آجر توی کوچههای برخی از محلههای اصفهان، نشانی است از جنگ. ویرانی بهجامانده از جنگ و خانههایی که اهالی آن حالا گوشهای دیگر از شهر روزگار میگذرانند، روح محلهها را کدر کرده است.
زن سر از سجده روی مزار فرزندش بلند کرد. دستش را بالا برد و پهنه وسیع و خالیای را که به گلستان شهدا اضافه شده بود، نشان داد. با صدایی گرفته گفت: «ببین مامان، اینجاها همهش چراغ روشنه. نترسی ها!»