میبینی نامرد! همین عنوان نامه را که تایپ کردم، وقتم را کِش رفتی. برای تو مینویسم ها؛ ولی تو نامردی میکنی. پیش از سلام، اجازه ندادی سلام کنم؛ حالا سلام. به همین راحتی کار خودت را انجام میدهی و ما را به هیچ هم حساب نمیکنی! انگار نه انگار کسی روی این دنیا نفسی هم میکشد.
یشبینی و تحلیل هوش مصنوعی نشان میدهد که شخصیت «شری» احتمالاً نقشی کلیدی و در عین حال مشکوک در ادامه داستان ایفا خواهد کرد.
«امل» یعنی امید؛ امیدی که در دل شخصیت داستان ما جوانه میزند و او را با چالشهایی مواجه میکند. امل دختری اصالتاً فلسطینی است که در استرالیا زندگی میکند.
میگوید: «شاعرنویسنده» ام. گاه قلمم حول شعر میچرخد و گاه کلماتم حادثهخیز میشوند و داستان میآفرینند.
مستند «بذر امید» با محوریت دختران نوجوان و موفقیت زنان ایرانی ساخته شده؛ اما متفاوتتر از تمام مستندهای ایرانی با این موضوع است؛ بعد از تماشای مستند بذر امید فرصتی شد تا با طراح و کارگردان مستند، محمدقاسم تولایی و دستیار اول مستند، حامد واعظپور، گفتوگویی انجام دهیم.
دخترک تب دارد. بین دمای بدنش و میزان استیصال من یک نمودار خطی مشترک وضع شده است.
«ایران» از جمله مفاهیمی است که بسیار در فیلمها و سریالها به آن پرداختهشده. اگر سری به آرشیوها بزنیم، سکانسهای متعددی از نمایش عرق ملی، وطندوستی و میل به خاک خواهیم یافت که هرکدام از زاویهای موضوع را بررسی کردهاند …
اصفهان، سرتاسر شهر و فضاها و محلههای خاطرهانگیزش، یادگارهای بهجایمانده از تاریخ سرشار از تلخیها و شیرینیهایش، پلها و نقشجهان و کاخ هشتبهشتش و گوشهگوشه شهر در چهار جهت جغرافیایی، انبوهی از قصههای جذاب و دلنشین را در خود جای داده است.
در حال گشتوگذار بین کانالهای متعدد تلویزیون بودم که با سید بشیر حسینی و استایل و تیپ متفاوتش در شبکه سه مواجه شدم؛ استایلی متفاوت از عصر جدید احسان علیخانی که گرد پیری و سپیدمویی دکتر حسینی نمایان است و این بار در برنامهای متفاوت با عنوان «داستان شد» متفاوت ظاهر شده است.
به نظر میرسد انیمیشن «ربات وحشی» تنها برای کودکان ساخته نشده است؛چراکه موضوع و نحوه پرداخت سوژه برای بزرگسالان هم دارای جذابیت و البته تأملبرانگیز است.
داستان «خمره» همان خمرهای که هوشنگ مرادی کرمانی ترکهایش را بهخاطر دلشکستی آن میدانست، ابراهیم فروزش در سال ۱۳۷۰ با کارگردانی درخشان خود فیلم کرد. خمره چه در کتاب و چه در فیلم جان دارد. خمره شخصیت اصلی داستان است!
خود گنبد چنگی به دل نمیزد. لخت و آجری با گلهبهگله سوراخهایی برای کفترها، عین تخممرغ خیلی گندهای از ته بر سقف مسجد نشسته بود؛ نخراشیده و زمخت.