جلوی میز معاون ایستاده بود. وارد دفتر که شدم، گفتم: «کجا بودی سهچهار روز غیبت داشتی؟» معاون خندید و گفت: «آقای بنیاسدی! این پسر دیگه رفتنی شد… .»
از جلسات خارقالعاده دانشافزایی خانوادهها در مدارس صحبت میکنند و برای خود برند میسازند که گویی نمیدانند آغاز نهادی مانند انجمن اولیا و مربیان در اروپای قرن نوزدهم با همین جلسات دانشافزایی خانوادهها بوده است.
بیقرار و مضطربم وقتی نمینویسم؛ مثل معتادی که به جنس ناب نرسیده. از آخرین مدیرنویسیام شش روز میگذرد. نه اینکه سوژه نوشتن نباشد، نه.
انگار یک آدم صدکیلویی چکش گرفته بود دستش و میکوبید به پیشانیام. سرم از درون میسوخت و تیر میکشید. بعد مدرسه، تا ساعت سه جلسه مدیران بود و پشتبندش از چهار تا هشت مدرسه بودیم.
روز ۱۳ آبان بهعنوان روز دانشآموز، ما را به یاد خاطرههایی از دوران مدرسه و صبحگاههایی توأم با سخنرانی مختصر مدیر و معاون پیرامون روز ملی استکبارستیزی میاندازد، صبحگاههایی که حتی اگر با سکوت کامل هم به سخنان آنان گوش میدادیم، بازهم خیلی متوجه اصل ماجرا نمیشدیم؛ درنهایت نیز این مراسم با اهدای جوایز کوچکی مانند مداد یا پاککن به دانشآموزان به اتمام میرسید.
نمیدانم چرا روز هرکسی در تقویم فرامیرسد، باید به مراسمی دعوت شود و در آنجا به سخنرانی و نصیحت دیگران گوش دهد؟ ما ترجیح دادیم که به دانشآموزان در روز خودشان فرصت بیان دغدغههایی را که دارند، بدهیم.
اسم دانشآموز که میآید، یک عده میپرسند کدام دانشآموز؟ این دانشآموزهای امروزی که نسلشان فلان است و فلان؟ همانها که اینطور شدهاند و با معلمهایشان چنانوچنین میکنند؟
«دفتر مدرسه ما اصلا میز و صندلی نداشت. خودم روی روزنامه نشسته بودم. کمدی نداشتیم. پروندهها رو گوشه دفتر چیده بودیم. این وضع ما بود.» مدیر مدرسه موسفیدِ زمان جنگ توی دفتر روبهرویم نشسته بود.
رمان «داشتن و نداشتن» همینگوی روی میز بود. بچهها رفته بودند کلاس مشاوره. سکوت عصرگاهی توی دفتر جان میداد برای مطالعه …
با اخم وارد اتاق مدیر راهبردی میشوید و متوجه احوال شما میشود. یک لیوان شربت به شما تعارف میکند و شما هم با اکراه برمیدارید و با خود میگویید «شربت یا چای؟ کدام مناسب چنین جلسهای است؟»
دست گذاشته بودیم زیر چانه و چشم دوخته بودیم به مانیتور، چشمانتظار راه افتادن سامانه فارغالتحصیلی دانشآموزان.
زنگ خورد. ده ثانیه بعد در زد و اجازه گرفت بیاید توی دفتر. مستقیم آمد سمت میزم. سرم توی کامپیوتر بود و دانشآموزان جامانده از کتاب درسی را ثبتنام میکردم. چشمتوچشم که شدیم، یکهو گفت: «آقا! شما نویسنده مورد علاقهتون کیه؟»