
پسرک از صبح زود، در کوچهپسکوچههای روستا، دانهدانه وارد خانهها میشد و وقتی بیرون میآمد، دو سه گوسفند پشت سرش بیرون میآمدند و به گله گوسفندهای ده ملحق میشدند.

نمیدانستم زندگی هم مثل قیمه باید جا بیفتد! باید خودم را مثل لپهها از مدتی قبل خیس دهم. باید از آن سفتی و سختی دربیایم. وگرنه دندان که هیچ، معده زندگی را هم نابود میکنم.









